اولین های زندگی همیشه بخاطر می مانند!


"اولین" های زندگی همیشه بخاطر می مانند ....
این را بارها گفته بودم و تو بارها نشنیده بودی ... یادت هست؟
وجودم را دوباره تکان می دهی ... و من می لرزم ... و زمین می لرزد ...
و آسمان ...
آهای مردم! زلزله ... زلزله ... چرا اینقدر راحت و بی خیال، سرگرم زندگی
شده اید ؟! ... مگر نمی بینید که ....
تو اینجا چکار می کنی؟ ... آمده ای میانِ بازار دست فروشانی که تنهایی شان
را حراج کرده اند، سراغم را بگیری؟ ... آمده ای که باز بگویی "مواظب خودت باش!"...
مثل آن روزها ... آن "اولین" های بغض آلود ....
همیشه "اولین" ها بخاطر می مانند ... عادلانه نیست ... تحمل این توهمِ ...
به خدا بگو کمی فراموشی برایمان بفرستد ... آنقدر که بتوان با سردی اش
آتشِ گرمِ زیرِ این خاکستر را تا همیشه خاموش کرد ... به خدا بگو ....
دارم در این گرمای کشنده، ذوب می شوم ... انگار سلول هایم یکی یکی
تبخیر می شوند ... و دنیا میانِ مه ای غلیظ، دست و پا می زند ...
تو که شاید به خدا نزدیک تر از منی، به او بگو که ....
.
.
.
***
مادر پیاپی دستمال خیسِ روی پیشانیِ دخترک را عوض می کرد ... داغ بود ..
داغِِ داغ ...
انگار کسی در وجودِ نحیفش آتشی روشن کرده بود ...

...


دو قدم مانده به صبح ....

کفش های کهنه ام
تعبیرِ سالیانِ
این فاصله ی اندک اند!

برای ع. زادمهر


ـــ آنقدر
دلتنگی هامان بزرگ شده
که دیگر
حتی در پاورقیِ روزنامه ها هم
نمی گنجیم ...
و کسی تمامِ سهمِ ما از واژه ها را
می دزد و
آن را به خبری داغِ داغ می فروشد...

ـــ آقا بنویس
همه اش تقصیرِ این دلتنگیِ غریب
بود،
و آن پنجره ی نیمه باز
که بوی آسمان می داد ....
آخر تو نمی دانی
وسوسه ی پاییز
در ذهنِ ملتهبِ شهریور
چقدر آدم را .....

ـــ روزنامه ی صبح
روزنامه ی عصر
و لبخند های دروغی که
ماسیده اند
روی صفحه ی اول ...
و آدم های کوچکی که
تنها
به اندازه ی عکس های
صفحه ی اولِ روزنامه
بزرگ اند ....

خبرش
در کوچکترین تیتر
اتفاق می افتد :
" فردی
خودش را
از ارتفاع تنهایی اش
به اعماق نیستی
پرت کرد! "

ـــ آقا ببخشید
مثل اینکه اشتباهی رخ داده،
پیامِ تبریکِ تولد را
در صفحه ی تسلیت ها
چاپ کرده اید!

شبیه، مشابه را جذب می کند


شبیه، مشابه را جذب می کند.
تنها همان که هستی باقی بمان،
آرام و شفاف و درخشان.
اگر خود به خود، همانگونه که هستیم بدرخشیم و
از خودمان هر دقیقه بپرسیم که واقعاً چکار می خواهیم بکنیم
و زمانی که پاسخ درونی، مثبت است آن کار را انجام دهیم
بطور خود به خود این موضوع، آن کسانی را که در این مطلب
که "ما کی هستیم" ، چیزی برای یادگیری ندارند دور کرده
و آن هایی را که یاد می گیرند جذب خواهیم کرد و همینطور
کسانی را که مایلند از آنان بیاموزیم.

"برگرفته از کتاب پندارـ نوشته ریچارد باخ"

فرد


میان آن همه مفاهیمِ پیچیده ریاضی
تنها
حکایت اعدادِ فرد را
خوب آموخته بود....

فرد،
آن یک نفر است که
وقتی زوج ها با هم می روند
او باید یک تنه
جورِ تنهایی اش را بکشد!

و دو شعر از حسین پناهی


من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آیینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار
من!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

***
برای اعتراف به کلیسا می روم
رو در روی علف های روییده
بر دیوار کهنه می ایستم
و همه گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند!

ریحانه


یکهو مقابلت قرار می گیرد و معصومیت نگاهش را توی صورتت می پاشد ... توی چشم هایت
نگاه می کند و لبخند می زند ... و تو تازه یادت می افتد که چقدر دلت هوسِ تبسمی از جنسِ
مهربانی کرده بود ... و حالا این حسِ گرمابخش، روی لب های کوچکِ او نقش بسته ...
سلام می کند ... و تو با خودت فکر می کنی که چقدر این "سلام" با آن سلام های خسته و
بی روحی که هر روز تکرار می شوند فرق دارد ...

--- "سلام عزیزِ من! "

می خندد ... انگار که واژه هایم قلقلکش داده اند ... موهایش را از توی صورتش کنار
می زند و لبخند کودکانه ی چشم هایش فضا را سرشار می کند از زندگی!
اسمش را می پرسم .... آرام کلمه ای را زمزمه می کند ... سرم را نزدیک تر می برم و
دوباره می پرسم .... حروف پررنگ تر می شوند .... "ریحانه" ...

--- " چه اسم خوشبویی! "

باز می خندد ... و اینبار کمی بلندتر از قبل ... از خودم می پرسم که آیا او هم رنگ و عطر نام ها
را حس می کند؟ ...

--- " نمی خوای اسم منو بدونی؟ "

آرزو می کنم که ای کاش حتی برای چند لحظه هم شده خود را به اسمم بیاویزم و در آرامش
دنیای دوست داشتنی اش غوطه ور شوم ... سرش را به علامت رضایت تکان می دهد ...

--- "اسمم آزاده ست."

--- "می دونی آزاده یعنی چی؟ "

با تعجب سرش را تکان می دهد ... خودم هم نمی دانم چرا این سوال را می پرسم...

--- " آزاده یعنی رها ... یعنی آزاد از همه ی قید وبندهای بی خود "

و انگار کسی یکباره تمام سنگینی این نام را روی دوشم می گذارد ...

" آزاده یعنی رها ... یعنی آزاد از همه ی قید و بندهای بی خود "

آه! چه کنایه دردناکی ست این واژه ... برای کسی که گم شده در ازدحامِ لحظه ها ...
کسی که خودش را جا گذاشته میان خاطرات .... و دارد بی"خود" پرسه می زند در
پیچ و خمِ قید و بند های ....
و آیا او می فهمد این همه آشوبِ دنیا را ؟....
به صورتم زل زده ... با همان لبخندِ صورتی مهربان ...
" و چقدر خوبی توی نگاهت هست، ریحانه! "

مادرش صدایش می کند ...
و تصویر دختربچه ی کوچکی توی قاب رنگ و رو رفته ی خیابان
می دود....

درباره من

عکس من
آرام آرام خواهيد مرد اگر سفر نكنيد، اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي گوش فرا ندهيد، اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد، آرام آرام خواهيد مرد اگر بنده عادت هاي خود شويد، و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي رويد، برويد ... اگر مسير خود را عوض نكنيد، اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد امروز زندگي كردن را آغاز كنيد! امروز دل را به دريا بزنيد ! كاري انجام دهيد ! به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام بميريد و فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد! "پابلو نرودا"