ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه
نظرات (4)
یه بار که خیلی ناامید بودم با دوستی صحبت می کردم درباره ی زندگی...و اینکه واقعاً غایت مطلوب ِ یک انسان کجاست ...همه ی ما شب و روز، تلاش می کنیم به خواسته هایی دست پیدا کنیم که به نظرمون این پازل مجهول را کامل می کنه ... همه ی ما دنبال موفقیت هایی هستیم که معنادار بودن ِ سمت و سوی حرکتمان را تایید کنه ... اما آخرش باز هیچ کدوم ِ اینها، اون روح ِ بیقرار ِ انسانی مون را تسکین نمیده ... انگار این "رسیدن به سرمنزل مقصود"، در هیچ نقطه ای از زمان و مکان قرار نیست اتفاق بیفته ... همیشه خلائی هست ... همیشه وسوسه ای برای پیشتر رفتن، تو را میکشونه به راهی از پس ِ راهی دیگه!... انگار که هیچ پایانی براش نیست ... داشتم به این دوست می گفتم که همین هدف ِ دور از دسترس، آنقدر برای من گنگ و مبهم شده که دچار یک نوع احساس سرگردانی شدم ... و گاهی اصلاً نمی دونم رسیدن به این اهداف و خواسته های انسانی واقعاً میتونه دغدغه ی معنادار بودن زندگیم را پاسخگو باشه... معمولاً بی پاسخ ماندن این پرسش های ذهن، آدم را دچار نوعی کرختی و ناامیدی می کنه...
این دوست، در جواب من اشاره ای کرد به داستان سیمرغ عطار .... و آن دسته ی بزرگ پرندگان که برای یافتن سیمرغ به سمت کوه قاف رفتن... می خواستن سیمرغ بزرگ و توانا را راضی کنن تا با آنها بیاد و رهبری جامعه شون را برعهده بگیره .... مسیر سختی درپیش بود ... در میانه ی سفر، بعضی ها خسته شدند ... عده ای ناامید...و خلاصه خیلی هاشان وسط راه جاماندند ... اما وقتی به قله ی قاف رسیدند از آن پرنده ی آرمانی هیچ خبری نبود ... اونوقت هدهد، که داناترین پرنده در جمع هستش، خطاب به بقیه میگه: "به خودتون نگاه کنید... ما الان 30 مرغ هستیم ... سی مرغی که سختی های این سفر را تا به مقصد، تحمل کردیم ... سیمرغ، تعبیر ِ قدرت ِ اراده و ایستادگی ماست!"
حالا حکایت شکست ها و موفقیت های ما هم همینه ... اگر تونستی بعد از هر زمین خوردن، زود خودت را جمع و جور کنی و بلند شی، میتونی امیدوار باشی که این هدف ها و خواسته ها بالاخره روزی دست یافتنی خواهند شد ... اما اگر نشستی و تا آخر غصه خوردی، میشی شبیه اون پرنده هایی که از ادامه ی سفر جاموندن ...
راستش دیروز خیلی ناراحت بودم ... بعد از چندسال کلنجار رفتن با اینهمه درس، اونم توی یه رشته ی جدید .... خدا میدونه واسه تک تک درسهاش چقدر سختی کشیدیم .... کلاسای دانشگاه آزاد ... دانشکده مهندسی خودمون ... کلاس کنکور .... منابع درسیش ... تست ... بعد آخر ِ اینهمه زحمت و انتظار میشه مجازی دانشگاه شیراز! البته خب وقتی این گرایش فقط 16تا حق انتخاب داره که 14تاش روزانه و شبانه های تهرانه و 2تاش هم مجازی، دیگه چه انتظاری! سعی خودمو کردم ... بیش از این نشد ... باید باهاش کنار اومد.. حالا وقتشه که دوباره برنامه ریزی کنم .. برای ادامه ی مسیر... یک شروع دوباره در فصلی نو!
پی نوشت: این صبر و انرژی دوباره را بیشتر مدیون دوستان ِ خیلی خوبم هستم ... دیروز از همه جا برام جملات امیدوارکننده میرسید .... همدردی و دلگرمی بچه ها اگه نبود شاید به این زودی نمیتونستم باهاش کنار بیام ... اینقدر sms فرستادن و پشت تلفن از زمین و زمان،دلیل و برهان آوردن که اصلاً یادم رفت برای چی ناراحتم! خیلی دوستشون دارم ...خیلی!
پی نوشت: تمرینای گروه دف مون هم دوباره داره برپا میشه ...
آخ که چقدر دلم تنگ شده برای اونهمه سروصدای گروه نوازی ها!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه
نظرات (0)
1. به قسمت ورودی خواهران که میرسم، خانمی که کیفها را می گردد،دارد داد می زند: " بردن شارژر موبایل، دوربین،لیوان شکستنی و لوازم آرایش به داخل ممنوعه! ... ببرید امانات تحویل بدید!... با جوراب و چادر نازک هم نمیشه برید تو! " .... چادرم را به سختی جمع و جور می کنم (هیچ وقت با این چادر سرکردن میانه ی خوبی نداشتم... عذابی می کشم هر بار که به اجبار باید این 6متر پارچه را دنبال خودم بکشم!) صف طویل ِ خانم های سیاه پوش که آرام جلوتر می رود، با خودم فکر می کنم
فقط کافی ست حرفی بزند... همینطوری میروم چهارزانو می نشینم جلوی در ورودی حرم .. و زیارت میکنم ... اصلاً هم برایم اهمیتی نداردکه بعدش چه پیش می آید!
اینبار اصلاً نمیشد رو به روی ضریح اش بایستی و برای رفع مشکلات روزمره زندگی دعا کنی ... اینبار حرفی بیش از اینها در میان ست ...و بغضی بسیار سنگین تر ... حرف یکی دو نفر، ده نفر، صد نفر، هزار نفر نیست ... حکایت خونخواهی نسلی ست
که صدای فریادش بلندتر از نهیب گلوله هاست! این داد را فقط می توان به عدالت محکمه تو برد! ... به فریادمان برس!
2. گویا در این 2-3 هفته که بخاطر مسافرت ها از شب شعر چهارشنبه ها جا مانده ام، خیلی اتفاق ها رخ داده ... گویا ارشاد مشهد اینبار تصمیم گرفته حساب محافل شعر و ادب شهر را تسویه کند!!! از دعواهای این میان چیز زیادی نمی دانم، اما خبر رسید که شب شعر پنجشنبه های میرک تعطیل شده!!! مثل اینکه هفته ی پیش، بچه ها پشت درهای بسته ی سالن نگارخانه ی میرک، جلسه شعرخوانی را برپا کرده اند!!! حالا این وسط بحث مجوز انجمن های شعر و کم بودن مخاطبانشان که دیگر بهانه ای نخ نماست برای همه! ...امشب هم یک عکاس آمده بود از جلسه عکس بگیرد ... و لابد به این مدرک نیاز هست تا آقایان حالیشان شود که این جلسات هم مخاطبانی دارد ... فقط من ماندم این سازمان فرهنگ و ارشاد مشهد اصولاً برای چه منظوری هنوز دایر است؟! ...
کنسرت موسیقی که نداریم ... از تأتر هم که (بجز چند تأتر دانشجویی که به مناسبتهایی خاص و خیلی بی سر وصدا توی سالن های دانشگاهها اجرا می شود ) خبری نیست ... شب شعرها هم که بی صاحبند و باید تعطیل شوند ...
کتابها هم که بیشترشان را میبرند تهران چاپ می کنند ... حالا یکی توضیح دهد که این سازمان در این شهر ِ خفقان زده، به چه کار می آید؟! ...
3. بسیج شهر هم وظیفه جدیدی پیدا کرده ... این موجودات همیشه در صحنه، گویا اینبار با این بهانه افتاده اندبه جان مردم که " صدای ضبط ماشین تان بلند است! " ... برایشان فرقی هم نمی کند توی ماشین خانواده باشد ...جوان باشند یا پیر و سالخورده! ... صدای ضبط را بشنوند ماشین را می برند پارکینگ ... جالب اینجاست که مکان وزمانش هم اصلاً مهم نیست ... مثلاً ساعت 11 شب توی ییلاقات طرقبه و شاندیز هم همینطور ماشین ها را کنترل
می کنند!!! (که البته یکبار ما با هوشیاری به موقع، جان سالم به در بردیم!) علاوه بر آن چند روزی ست که ماشین های گشت ویژه پلیس هم جزء منظره ی روزانه خیابان های شهر شده اند!
4. 168 نفر در حادثه سقوط هواپیما کشته شدند... از جمله تیم نوجوانان جودو (دلیلش که حتماً همان نقص فنی ست... شک نکنید!!!) ... جنازه ی شهدای درگیری های این ماه خونین، به خانواده هاشان تحویل داده می شود ... (خبری نیست! شلوغش نکنید مردم!!فقط بچه هایتان را تحویل بگیرید و بی هیاهو به خاک بسپارید!!! ) . . .
5. با اینهمه اصلاً ناامید نباشید، چون "ما همه با هم هستیم!"
(به نظرم این قشنگترین و امیدوارانه ترین شعار اجتماعات اخیر بوده و هست! )
امروز داشتم به این فکر می کردم که بعضی امکانات و فرصتها واقعاً موهبتی اند در این روزگار شلوغ و بهم ریخته ....مثلاً همین دنیای مجازی که مرزهای محدود را از میان برداشته ... و این گستره ی ناپیدای وبلاگها، که هر کدامشان بازتاب افکار و احساس نگارنده ای هستند ...بعد وقتی اینها را می خوانی و می خوانی، دیگه احساس تنهایی نمی کنی ... دیگه احساس بیگانگی نمی کنی با این آدم های روزانه ای که مثل منظره ی خیابانی که مسیر همیشگی ات هست، به دیدنشان _ یا شاید هم ندیدنشان_ عادت کرده ای! واقعاً کجا دیگه میشه اجتماع اینهمه عقیده و دیدگاه رو یکجا دید؟ یعنی توی مملکت ما اینطوریه ... صداوسیما که بلندگوی تبلیغاتی حکومته ... روزنامه ها و مجلات هم که برای حفظ حیات خودشون، به اجبار یا خودخواسته، سانسور میشن ... چیزی که باقی میمونه ماهواره و اینترنته ...
و باز از بین این دو تا، من اینترنت رو بیشتر ترجیح میدم ... و بیش از همه محله ی پویای وبلاگ نویسان! توی دوران دانشجویی فرصت زیادی برای اینجور گپ و گفت ها و تبادل نظرها هست ... و همین بحث ها تمرینی میشه برای یاد گرفتن الفبای گفتگو ... یادمه گاهی میشد که 3-4 ساعت درباره ی یه موضوع حرف می زدیم ...
همیشه فضایی بود برای شنیدن تحلیل ها و استدلال های منطقی ... و برای به چالش کشیدن مسایلی که لازم بود بهشون فکر کنیم... اما توی فضای عمومی ِ جامعه، باز کردن باب اینطور گفتگوها خیلی سخته ... شاید به این خاطر که همه پیش فرض های یکسان یا حداقل کمی نزدیک به هم، ندارند ... برای همین گاهی با بعضی ها که صحبت می کنم اینقدر این بحث ها به نظرم
بی نتیجه میرسه که ترجیح میدم اصلا ً ادامه ش ندم ... مثل اینه که بدون داشتن فرض ثابتی برای قضیه،بخوای حکم اونواثبات کنی... بعد میبینی از هر راهی که می خوای به حکم برسی، طرف مقابلت یه فرض جدید به صورت مساله اضافه میکنه! حالا میفهمم انقلابیون مردمی ِ اون زمان واقعاً چه تلاشی میکردن تا بتونن مردم عامی را هم آگاه کنند ... یا مثلاً کسی مثل صمد بهرنگی که اینطور با زندگی و رنج مردمش آمیخته میشه ... کتاب میبره برای بچه های روستا ... عریضه و نامه می نویسه برای روستایی ها ... به قصه ها و افسانه هاشون گوش میده ... و اینقدر به مردمش نزدیک میشه که اونو از خودشون می دونن ... و این آدمه که میتونه مردمش رو از خواب خرگوشی بیدار کنه و از عظمت و آزادی دریا براشون بگه ...
این روزها توی همه ی وبلاگها حرف اتفاقاتی که توی این چند هفته رخ داده... به نظرم خیلی ها نمیدونن باید منتظر چی باشن .. از طرفی مشروعیت دروغین این امارت سست، نقش بر آب شده ... و از طرف دیگه این ترس توی ذهن اکثر مردم هست که خب اگه این نباشه، چه کسی خواهد آمد؟ .... با خیلی ها که صحبت می کنی از هرج و مرجی میگن که ممکنه زندگی آروم مردم را برای مدت طولانی بهم بزنه ... و این خیلی ناامیدکننده ست، چون یک خواستِ جمعی ِ اراده مند برای تغییر وجود نداره ... بعد نتیجه ش این میشه که فقط یه عده که همیشه پیشتاز این حرکتهای آزادی خواهانه هستند باید هزینه ی سکوت اون اکثریت ِمصلحت اندیش رو هم پرداخت کنند! از طرفی این جمع ِ معترض، چون رهبری ِ سازمان یافته ای هم نداره، متاسفانه به این راحتی ها به نتیجه نمیرسه ...به موضع گیری ِ کشورهای دیگه هم که زیاد نمیشه اعتماد کرد ... چون توی سیاست در نهایت هر کدام منافع خودشون رو ارجح تر میدونن از احقاق حق پایمال شده ی مردم ایران! این وسط فقط خود مردم اند که میتونن کاری بکنند برای این سرزمین به تاراج رفته ... و این تردید ... این تردید و ترس عامه ی مردم، یه مانع ست! اینطوریه که هر روز یه عده قربانی میشن و خیلی ها هنوز سرگرم زندگی روزانه شان هستند! واقعاً نمیشه حدس زد چه اتفاقی خواهد افتاد، اما از صمیم قلبم امیدوارم این اعتراضات مقدمه ی اون دگرگونی ِ بزرگ باشه ... فقط در اینصورت از خون کسانی که توی این روزها شهید شدند، پاسداری خواهد شد!
آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند سالیان بسیاری نمی بایست دریافتی را که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است که حضور انسان آبادانی است آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک کوچکتر حتی از گلوگاه یکی پرنده!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه
نظرات (0)
سالها پیش توی کتابی، خاطره ای از سهراب سپهری می خواندم با این مضمون که گویا همان سالهای نزدیک به انقلاب که خیابان ها صحنه ی درگیری و تظاهرات بوده، یک روز که سهراب به قصد خروج از خانه در را باز می کند، توی کوچه چشمش به جوان مجروحی می افتد و از این صحنه آنقدر متأثر می شود که یک هفته تمام، از خانه بیرون نمی آید! یادم هست که نویسنده ی کتاب، این مطلب را در توصیف جنبه های روحی ِ بسیار درونگرا و حساس سهراب سپهری بیان کرده بود ... جزئیات بیشتری در ذهنم نیست... اما این تصویر ِ شاعر را هیچوقت نتوانستم فراموش کنم ... و این اتهام را که او شاید هنرمندی ست دورمانده از رنج های مردمش، آنقدر که حتی تصویر کوچکی از آن هیاهو و مبارزات مردمی، تنها او را به فرار وا می دارد ... و گریز به خلوت درونی اش! بعد از آن بارها شعرهایش را خواندم .... و بعضی هاشان را بسیار دوست داشته ام ... اما او دیگر شاعر ِ محبوبم نشد ... شاید فقط بخاطر آن تصویر حساس و بسیار شکننده ی شاعرانه اش! حالا دارم فکر می کنم به این اتهام و انگشت اشاره ای که مردد مانده!
هفته ی بدی را پشت سر گذاشتیم ... خبرهای شوم .... تصاویر دردناکی که از گوشه و کنار منعکس میشد ... و رنج های این زندان بزرگ ... این زندان بزرگ .... مشهد هم تا سه شنبه توی 2-3 نقطه از شهر، شاهد درگیری هایی بود. (دوشنبه جلوی دانشگاه خیلی زد و خورد بود ... نیروهای امنیتی حتی به ماشین های شخصی هم حمله می کردند و شیشه های چندتا ماشین رو هم کاملاً خرد کردند ... کسانی که مشهد اومدن، میدونن که موقعیت مکانی ِ دانشگاه فردوسی چطوریه.. از شلوغی های شهر خیلی فاصله داره ... برای همین راه گریزی نداره و خیلی راحت هر اجتماعی رو میشه سرکوب کرد ...راستش شهامتش رو ندارم از بچه ها خبر بگیرم این روزا چه بلاهایی سرشون آوردن! و چند نفر بازداشت شدن! ) اما امروز فقط تعداد خیلی زیادی نیروهای ضد شورش و گارد ویژه توی خیابان دیده میشد ..
تمام هفته ذهنم درگیر این زندان بزرگ بود .. و اینکه چطور میشه از اون فرار کرد ... تمام هفته به راه هایی فکر کردم که میشه از اینجا رفت ... نه فقط بخاطر وضعیت بغرنجی که این هفته شاهدش بودیم ... نه فقط با این بغض که حداقل هفت نفر بی گناه کشته شدن و خیلی ها مجروح .. که بیشتر از همه به خاطر اشتباهات دردناکی که تکرار میشن و این وسط نه فقط هفت نفر، که میلیون ها نفر قربانی اند... واقعیتش اینه که ما داریم مسخ میشیم به جسم های زنده ای که یادشون رفته زندگی یعنی چی .... ما داریم حداقل حقوق انسانی مون رو هم از دست میدیم ... و نمی فهمیم اینهمه محدودیت و توهین و تحقیر چی داره به روزمون میاره ... راستش تا امروز، هیچوقت اینقدر این تسلسل بیهوده رو حس نکرده بودم...
بعداْ نوشت: دلم نمیاد سرزنش کنم (برای همین ترجیح دادم گلایه ها رو حذف کنم از مطلبم)...این روزها همه ایران داغدارند بخاطر به خاک و خون کشیده شدن مردم توی این درگیری ها! متاسفم که به عنوان یه ایرانی هیچ کاری نمی تونم بکنم.. توی مشهد تقریباْ حکومت نظامیه... شهر کاملاْ در کنترل نیروهای امنیتیه ...و فکر نمی کنم امروز هم شلوغ بشه!
هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده، غرق ستاره هاست .... "سیاوش کسرایی"
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه
نظرات (0)
مردم همیشه قهرمانانی دارند که به آنها اتکا می کنند و آنها را به سوی عظمت می رانند.
همین، و نه هیچ دیگر، ریشه ای است که دیکتاتورها از آن می رویند. همه زورگویان ابتدا یک قهرمان بودند. "افلاطون"
یادت باشه فردا موقعی که داری اسم کاندیدای مورد نظرت رو توی برگه ی رأی می نویسی، به همه ی آدم هایی که توی این سالها قربانی شدند فکر کنی و به امتداد ناپیدای این ستم! و یکبار دیگر به آن برگه ای که داری پایش را انگشت می زنی خوب نگاه کن! ... بعدها باید در برابر هر ظلمی که بر این سرزمین و مردمانش میرود، این صحنه را بیاد آوری! همین!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه
نظرات (0)
"کنسرت گروه موسيقي بامداد مشهد، در پي انتشار اخبار مربوط به آن، به دلايل نامشخصي لغو شد." (لینک خبرش)
و نخستین مجوز کنسرت موسیقی در مشهد پس از سه سال، به همین راحتی باطل شد! آن هم درست چند روز مانده به اجرا! باورت می شود؟ .... باورت می شود مردم این سرزمین هنوز از حق برخورداری از یک کنسرت موسیقی سنتی هم محروم اند؟
آه نوشت: تصویر مجوز کتبی این کنسرت رو که اعضای این گروه بعد از ماه ها پیگیری گرفته بودن رو میتونید توی این لینک ببینید!
حرص نوشت: فکر می کنم اینجا توی مشهد دیگه همه به این رفتارهای محترمانه(!!!) مسئولین عادت کردن .... این اتفاق بارها بارها برای گروه های مختلف رخ داده ... مثلاً همین چند سال پیش قرار بود یک گروه دف نوازی برای مراسم بزرگداشت فردوسی توی شهر توس،دو تا قطعه اجرا کنن ... همه چیز هماهنگ شده بود ... دقیقاً شب آخر، سر ِ آخرین تمرین گروه خبر دادن که برنامه اجرای گروه رو لغو کردن! (آخه به قول عالم دانای شهرمون که ایشون خیلی هم در سخنانشون ارادت(!!!) دارن به اهالی موسیقی،"مشهدالرضا که جای این مطرب بازی ها نیست!!" .... ) آخر نوشت : آقا شما ببخشید ...اینا نمی فهمن نباید این آلات لهو و لعب رو در معرض عموم بنوازند!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه
نظرات (0)
کنترل ِ تلویزیون را توی دستش جابجا می کند ... می خواهد شبکه را عوض کند اما مردد است ... و نگرانی هایش انگار این تردید را پررنگ تر می کنند ... "شوک" ....موزیک پُرهراس ِ برنامه روی این کلمه متوقف می شود ... و او می بیند ومی شنود تا این اضطراب را لحظه به لحظه بیشتر احساس کند ... حالا چه فرقی می کند این حرف ها را میان حوادث روزنامه ها بخواند، از کسی بشنود، یا آنها را در این برنامه ی تلویزیونی ببیند ... و آنجا که دخترک گریه می کند که کسانی اطلاعات و عکس های شخصی اش را توی اینترنت پخش کرده اند، ته ِ دلش بلرزد که خطری اینچنین، فرزندش راتهدید می کند در این دنیای مجازی.... نگرانی پدر را از سکوتش می شود فهمید ... مادر، اما، سعی می کند این ترس را از خودش دور نگه دارد .... و من در کنار ِ هر دو نشسته ام تا خیالشان آسوده باشد که این حرف ها را می دانم و در این دنیای ِ مجازی ِ خطرناک! محتاطانه رفتار می کنم.. و دارم فکر می کنم به حرف هایی که می شود با آن اندکی از نگرانی هایشان را کاست ...
ولی مگر این شبکه جهانی، چیزی غیر از گسترش ارتباطات روزمره ی جوامع مختلف است؟ .... مگر راویان این کلمات، همان آدم های واقعی ِ اطرافمان نیستند؟ ... همان دانشجو، نقاش، نویسنده، کارمند و هزاران نفری که خوب یا بد، بارها از کنارشان گذشته ایم ..... پس چگونه است که هرگز به این شهروندان واقعی نمی اندیشیم اما نگران تصویر مجازیِ همین آدم ها هستیم ؟... از نیازها و دردهای واقعی شان نمی پرسیم ، محدودیت هایشان را باور نمی کنیم، از تنهایی شان خبر نداریم، بااینهمه دنبال خط قرمز ِ هنجارها و ناهنجاری ها میان این دنیای بدون مرز می گردیم؟ ... نگرانیم که اینجا امنیتی نیست برای حریم خصوصی زندگی افراد و فراموش می کنیم در زندگی روزانه مان نیز بارها این حریم بخاطر سلایق شخصی ِ آن دیگری که بالاتر از جایگاهِ تو ایستاده، نادیده گرفته می شود! .... اگر اینجا دغدغه ای هست برای پخش شدن فیلم ها و عکس های شخصی و بلوتوث های غیراخلاقی، دلیلش شاید همین آشفته بازاری ست که در آن هنوز این قبیل کالاها خریدار دارد! ... (پس چه جای گلایه هست وقتی بسیاری از ما عادت کرده ایم به اینکه خیلی راحت سرک کشیدن در زندگی خصوصی دیگران را به عنوان یک تفریح بپذیریم و بعد خودمان حلقه ای از زنجیره ی انتقال این فرهنگ غلط باشیم ... با بلوتوث یا اینترنت، چه فرقی می کند... شده تا حالا سعی کنیم خودمان را از این زنجیره ی باطل بیرون بکشیم؟ )
اینجا فقط ترس را همه خوب می فهمند ... و محدودیت را که ساده ترین و عامه فهم ترین جواب ِ این مساله است!
چه دنیای غم انگیزی! .... هیچ وقت به این فکر کرده ای که این ترس، دنیای ما آدم ها را تا چه اندازه غم انگیز می کند؟ ... اینکه بی اعتمادی،ارتباطات انسانی ات را زیر سوال ببرد... اینکه همیشه بترسی از آن دیگری، نکند پشت ِ این چهره ی آرام، انسانی تبهکار دارد برای آزارت نقشه می کشد ... اینکه مجبور باشی آدم های اطرافت را یکی یکی از زیر ِ تیغ ِ شک و بدگمانی بگذرانی ....در این دنیای غم انگیزی که ساخته ایم، همه متهم اند به جرمی که تنها عده ای
بی خردانه آن را مرتکب شده اند .... تا این مَثَل به منشور زندگی ِ ماشینی ِ آدم ها اضافه شود که " در این جامعه باید گرگ باشی،و اگر بره بودی توسط بقیه دریده خواهی شد " و این جامعه ی مترقی انسان هاست که با همه ی عواطف و احساسات بشری اش، تا این اندازه تقلیل یافته ...!!!
پی نوشت: و این میان همیشه آدم هایی هستند که از آب گل آلود ماهی می گیرند... آنها که از این بحران بهره می برند و تمام تریبون ها را بکار می گیرند تا مردم را از ابزارهای ارتباط جهانی دور نگه دارند تا دیگر نه خبری از پستوهای پنهان جامعه شنیده شود و نه صدای اعتراضی به گوش بقیه برسد... و چه حربه ای کاراتر و تاثیرگذارتر از ترس، برای به انزوا کشیدن افکار!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ اسفند ۲۵, یکشنبه
نظرات (0)
سال 87 هم دیگه داره نفس های آخرش رو میکشه ... انگار عجله داره زودتر به انتها برسه ... من که اصلاً حس نمی کنم این ثانیه ها،چطور لحظه ها رو دست به دست می کنن و اینقدر زود صبح رو به شب میرسونن ... و باز یه صبح دیگه و شبی که از پی اش میاد ... و به همین راحتی میگذره و تموم میشه ... و تا به خودت میای، میبینی تمام مراحل زندگی ت رو در چشم به هم زدنی، طی کردی ... کودکی ... نوجوانی ...جوانی .... و حالا باید از خودت بپرسی "خب، نتیجه اش؟ توی اینهمه سال چکار کردی؟ " مدتها بود داشتم بهش فکر می کردم ... به اینکه اگه همه روزهای گذشته ی زندگیم در حد عالی و خیلی نرمال اتفاق می افتاد، اگه می تونستم مشکلات و موانع سر راهم رو به مینیمم برسونم، اونوقت ماکسیمم نتیجه ای که باید می گرفتم چی بود؟ .... سوال سختیه، نه؟ چون یکهو تمام آرزوهای امروزت رو تصور می کنی ... و به خودت میگی "اونوقت شاید حالا دیگه ذهنم درگیر این خواسته های کوچکِ شخصی نبود ... " همیشه آدم هایی که آرزوهای بزرگی داشتند تونستن بشریت رو برای رسیدن به جهانی برتر و متکامل تر، کمک و همراهی کنن ... و مسلماً خودشون هم از این جریان رو به بهبود بی بهره نبودن ... مثل نظریه سلسله مراتب نیازهای مازلو میمونه که واقعاً چقدر جالبه..به نظر من، خیلی قابل تأمله ...
مازلو میگه تا وقتی نیازهای سطوح پایین برآورده نشه، فرد نمی تونه به درجات بالاتر برسه ... یعنی مثلاً به کسی که هنوز نمی تونه نیاز گرسنگی خودش و خانواده ش رو برطرف کنه و هنوز همه ذهنش درگیر این نیازهای اولیه ی زندگیه، نمیشه از مفاهیم کمال بشری گفت و امیدوار بود که اون هم به این دغدغه ها اهمیت بده .... شاید به همین علته که توی مملکت وقتی اوضاع اقتصادی و معیشتیه مردم خراب میشه، سران قدرت راحت تر هر کاری دلشون می خواد انجام میدن ... چون ملت اینقدر توی مشکلات زندگی غرق شدن که حتی فرصت نمی کنن به علت سختی هایی که متحمل میشن فکر کنن! یه سال یکی از نشریات دانشگاهمون یه طرح جالبی روی جلدش زده بود... تصویر یک آدم کوچکی که از فقر و گرسنگی شبیه اسکلت شده بود و بالای سرش، طرح ِ دستی که کتابی رو به این آدم ِ درمانده عرضه می کرد ... و بالای تصویر قسمتی از شعر شاملو نوشته شده بود: "غم نان اگر بگذارد!" حالا که نگاه می کنم می بینم واقعاً این مساله چقدر میتونه تاثیرگذار باشه ... حتی خیلی از فعالین سابق دانشگاه هم الان ناچار اسیر همین مشکلات روزمره زندگی شدن .... بعد که باهاشون صحبت می کنی می فهمی چقدر دغدغه هاشون تغییر کرده ... و انگار همه اون خواسته هایی که به عنوان یک دانشجو، اونها رو فریاد می کردیم فقط یه مشت مفاهیم آرمانی بودن که توی همون محیط آکادمیک معنادارند ... راستش من خودم تا همین سال گذشته، هنوز زیاد این شرایط رو حس نمی کردم .... اما امسال انگار تازه چشمم به این همه نابسامانی باز شد ... دیدنش رنج آور، اونقدر که نمی تونم ساکت باشم و هیچی نگم و ننویسم درباره ش .... شاید به این خاطر که هنوز تماشای این دردهای روزانه اجتماعی و پوست شهر که متورم شده از اینهمه عفونت، برام عادی نشده .... مهترین اتفاقی که امسال برای من رخ داد شاید همین نگاه تازه باشه ... در کنار همه ی غصه ها و ناراحتی ها، با وجود همه ی کاستی ها لااقل حالا میدونم باید دنبال چی باشم ... میدونم اگه قرار کاری برای خودم و جامعه ام بکنم اول از همه باید در جهت آگاهی بیشتر باشه ... و همین اواخر با یه گروه فعال آشنا شدم که تقریباً همین خط مشی رو دنبال می کنن ... بی تردید، این آشنایی هم پاسخی به همون نگاه ِ تازه ست ... و امیدوارم در سال جدید بتونیم به خوبی از این فرصت و پتانسیل مفید جمعمون استفاده کنیم .... از صمیم قلب آرزو می کنم سالی سرشار از مهربانی و عشق و آزادی رو در پیش رو داشته باشیم .... سالی بهتر و صلح آمیزتر برای همه ساکنان کره زمین !
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آبان ۵, یکشنبه
نظرات (0)
-- الو .. بفرمایید * الو ... سلام ... خوبی؟ -- اِ .. سلام ... شمایین؟ .. خوبین؟ * ممنون ... تو چطوری؟ ...چقدر دلم برای تو و بقیه تنگ شده ... -- ما هم همین طور .... حالا کجا هستید؟ * من الان فرانسه ام ... تا هفته پیش ، ایتالیا بودم ... برای کاری رفته بودم ... وای! چقدر دوست دارم از نزدیک ببینمتون ... به اندازه ی یک کتاب باهاتون حرف دارم ... باید براتون بگم اینجا چی میگذره؟ .. تو دنیا چه خبره؟ ... خُب ...تو چکار می کنی اونجا؟ -- من؟! ... دارم غرق میشم توی یک زندگی عادی ... دارم کم کم فرو میرم توی یه حسِ بی خیالیِ کشنده ... میدونی، مثل خوابی میمونه که توی کورانِ سرما میاد سراغت ... و بدون اینکه بفهمی اعضای بدنت رو یکی یکی از کار میندازه و ... * داری چی برای خودت میبافی؟ ... اینقدر ناامید نباش ... دوران این روزهای سخت هم بالاخره بسر میاد ... من خوب میدونم اونجا الان چی میگذره ... مردم ... -- مردم؟! ... شما از این مردمی که اینهمه سال ندیدیشون، چی میدونی؟ * اشتباه نکن ... خبرها اینجا هم میاد ... من الان دقیقاً میدونم شما توی چه شرایطی هستید ... -- پس حتماً میدونی اون بچه های کوچیکی که سر میدون ها، دستمال کاغذی و گل و خرت و پرت های دیگه می فروشن چطور از سرما و گرسنگی میلرزن .. حتماً میدونی اون خانومی که همیشه چادرشو روی صورتش میکشه و بساطشو روبروی زیرگذر عابرپیاده پهن می کنه، دیشب که از کنارش رد میشدم داشت آروم زیر چادرش گریه می کرد ... حتماً می دونی چندوقت پیش، همین نزدیکای خونه ما، یه موتوری با چاقو به یک بچه مدرسه ای حمله کرده و کیفشو دزدیده .. فکر میکنی توی کیف یه دانش آموزچقدر پول هست؟ * می دونم .. بدتر از این ها رو شنیدم ... -- اما حس نکردید ... فقط شنیدید ... اتفاقاتی که اینجا زندگی آدم ها رو تهدید میکنه برای شما در یک تیتر خبری میگنجه ... اولش داغ میشی ... اعصابت بهم میریزه ... به سرت میزنه که بجنگی .. داد بزنی تا فریاد اعتراضت، عرش رو به لرزه دربیاره ... اما همینکه میخوای بلند شی ... میبینی زنجیر شدی به این زندگی لعنتی ... دهنت رو بستند تا صدات به هیچ جا نرسه .. خانه از پای بست ویران است ... بعدش آروم آروم بی حس میشی ... کرخت و لمس .. * بچه های دانشگاه ... -- بها شو هنوز دارن پس میدن ... * موندن اونجا فایده ای نداره ... باید بیاین اینجا ... خیلی کارا میشه کرد .. شما توی یه محیط بسته اید .. اینجا که بیاید تازه میفهمین چه خبره! -- ما متعلق به این خاکیم ... اینجا سرزمینمونه ... ولش کنیم بریم؟! .. که باقیموندش رو هم به تاراج ببرن ؟! ... * موندن شما اونجا دردی رو دوا نمی کنه ... -- رفتنمون چطور؟ ... اوضاع رو بهتر می کنه؟ ... * اینجا می تونی مثل یک انسان آزاد رشد کنی .. و بعد آگاهانه از سرزمین ات حمایت کنی .. -- اونایی که رفتن الان این کارو می کنن؟ ... * آره ... قطعاً ... اونایی که با انگیزه ی رهایی وطنشون اومدن اینجا، دارن واقعاً تلاش می کنن -- اما اوضاع روز به روز بدتر شده ... فقر، فساد، بی کاری، اعتیاد .. رنجی که می بریم توی اون گزارشاتی که شما می خونید نمی گنجه ... رفتنتون کمکی به این مردم نکرد .. * داری اشتباه می کنی ... اونجا که حتی نمی تونی از عقیده و هدفت بی واهمه حرف بزنی چکار میشه کرد؟ ... فقط میتونی غصه بخوری و از این همه درد ، کرخت بشی ... همین الانش هم صدات پُر از ناامیدیه! -- .... * فکر کن و عاقلانه تصمیم بگیر ...تا مسیر درست رو انتخاب کنی -- ولی حتماً میشه کاری کرد ... میتونیم لااقل به اندازه ی اون کرم شب تاب این تاریکی رو روشن کنیم ... میشه مردم رو آگاه کرد ... * چطوری میتونی به اونی که حتی نمیتونه نیازهای اولیه خانوادش رو تامین کنه از آزادی بگی ... از کلماتی بگی که برای مردم کوچه و بازار، غریب و ناشناخته ست.. اگه بیای از اینجا به جامعه مون نگاه کنی می بینی اون تاریکی که ازش حرف می زنی خیلی بزرگتر از اون چیزیه که فکرشو می کنی ... اگه به قول تو هزار تا کرم شب تاب هم قربونی بشن نمی تونن دیگران رو از اون ظلمت نجات بدن ... یادت بیاد از دوستانمون که سرسختی کردن تا حرفشون رو بزنن ... ونتیجه ش چی شد؟ ... حالا کجان؟ ... اصلاً کی یادش میاد اونا چی گفتن و چیکار کردن؟ ... -- ..... * اونجا نمیشه ... باور کن! -- .... * الو؟ ... الو؟ ... صدات نمیاد ... الو؟ ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تلفن زنگ می زند .... آن سوی خط ، کسی دلش تنگ می شود ... و این سو ....
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه
نظرات (0)
یکی از دوستان خوبم،مدتی قبل منو به یه بازی دعوت کرده بود... اینکه ۱۰ مورد که دوست دارم و ۱۰ مورد که دوست ندارم رو بنویسم ... البته خیلی سخته آدم از میونه اینهمه فقط ۱۰تاشو انتخاب کنه!
اول، ۱۰ تا چیزی که دوست دارم:
1. خدا ... خدایی که دور نیست ....خدایی که مبهم و غیرقابل درک نیست ... همیشه کنارته ... لحظه به لحظه ... قدم به قدم .... خدایی که خودت می شناسی ... نه خدایی که دیگران میخوان بهت دیکته کنن! ... خدای من خیلی مهربونه ... به حضورش ایمان دارم .. 2. دف ام ... عاشقشم ... همیشه دوستش دارم ... حتی وقتی از بی وفایی من، گرد و غبار روش میشینه .... با اون صدای خوبش، آدمو بی قرار می کنه! 3. اتاقم ... مهم نیست مرتبِ یا بهم ریخته ... مهم اینه که یک مأمن هست که می تونی از همه ی شلوغی ها و نابسامانی های دنیا، به آرامشش پناه ببری ... حتی برای چند لحظه ... 4. صمد بهرنگی ... خیلی دوستش دارم .... درست مثل یک بچه ی کلاس اولی که معلمش رو خیلی دوست داره و هیچوقت فراموشش نمی کنه ... تا آخر عمرش ... صمد، قبل از اینکه یه مبارز خلق باشه، یه معلمه بی نظیره ... 5. آدمایی که هنوز می تونن بچگی کنند رو دوست دارم ... و همچنین کسانی که بچه ها رو خیلی دوست دارن .... ( بچه ها که جای خود دارن ... اعتبار تمام پاکی و معصومیت دنیا هستن) 6. سرک کشیدن توی حوزه های فعالیتی جدید رو خیلی دوست دارم ... دلم می خواد از همه چیز سر در بیارم .... بهش میگن از این شاخه به اون شاخه پریدن؟ ... نمی دونم ... شاید ... اما این برای من لذتی داره که با هیچی قابل مقایسه نیست ... 7. نوشتن رو دوست دارم ... اما به شرطی که به اختیار خودم باشه ... آزادِ آزاد ... یعنی هروقت دلم خواست، بنویسم ... هر وقت هوای نوشتن اومد سراغم .... 8. آدمایی که تهِ وجودشون خیلی احساساتی اند ولی ظاهرشون زیاد اینو نشون نمیده رو دوست دارم ... خانوما که اکثراً احساساتی هستند .. اما آقایونی که این ویژگی رو دارند خیلی جالبن ...مخصوصاً وقتی ناشیانه سعی می کنن احساسشونو پنهان کنن ... 9. کلاً با چیزایی که به آدم آرامش میدن خیلی موافقم ... موسیقی آروم ... طبیعت آروم ...شب شعر ... یوگا ... یه کنسرت موسیقی دلنشین .... 10. کتاب .... حوزه مطالعاتیم خیلی گسترده و متنوعه... یه بار کتابدار کتابخونه ای که همیشه ازش کتاب می گیرم با تعجب ازم پرسید : "شما رشته تون چیه؟ روانشناسی؟ مهندسی؟ حقوق؟ ادبیات؟ ... شما شاعری؟ ...." وقتی گفتم رشته ام ریاضیه ، بیشتر تعجب کرد ..آخه تنها موردی که سراغش نمی رفتم کتابای ریاضی بود!
حالا ۱۰ موردی که دوست ندارم:
1. دروغ و آدم دروغگو 2. آدم ریاکار ... کسی که هر روز رنگ عوض می کنه! 3. خیانت و پستی، نامردی 4. سیگار ..آدم سیگاری ... وای ... این یکی واقعاً تحمل سوزِِِ! 5. آدم معتاد ... دیگه بدتر! 6. نقض صریح حقوق زنان ( رجوع شود به قانون مدنی ج.ا.ا ) 7. خرافات (مخصوصاً از نوع مذهبیش) 8. از آدمایی که کودک آزاری می کنن متنفرم! 9. رمان های عاشقانه امروزی بعضی از این خادم های حرم که گاهی اینقدر بهت گیر میدن که اشکت در میاد! (امام رضا خودش جوابشونو میده ... طوری صاحب این حرم شدن که انگار ارث باباشونه ... خجالت نمیکشن ... )
آرام آرام خواهيد مرد
اگر سفر نكنيد،
اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي
گوش فرا ندهيد،
اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد،
آرام آرام خواهيد مرد
اگر بنده عادت هاي خود شويد،
و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي
رويد، برويد ...
اگر مسير خود را عوض نكنيد،
اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و
با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد
امروز زندگي كردن را آغاز كنيد!
امروز دل را به دريا بزنيد !
كاري انجام دهيد !
به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام
بميريد
و
فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد!
"پابلو نرودا"
معرفی انواع گل و گیاه آپارتمانی
-
معرفی انواع گل و گیاه آپارتمانی گیاهان دارای تنوع بی نظیری در ساختار، شرایط
فیزیولوژیکی و اکولوژیکی خود می باشند. این امر در طبقه بندی های صورت گرفته
برای ...
تن هایی یعنی مخلوقات
-
تنها خداست که هست وگرنه تن هایی که همه ی کلمات خلاصه شود در یک کلمه ای از
جنس مذکر یا مونث بخواهد مفهوم تن هایی دهد در زندگانی من فقط باطن است . من
به همین...
از بغضی که سنگین است ..
-
باید قوی باشی! آنقدر قوی که بایستی روبرویش، زل بزنی توی چشم هاش، و توی دلت
بشماری روزها را ... یک روز، دو روز، هفت روز، دو هفته تمام! .. و حتی چهل روز
......
حق با تو بود
-
خیلی دیر شده ومن فکر می کنم دیگر وقت رفتن شده زمان هزار بار هم که بنوازد من
از تو دور مانده ام ...آنقدر دور که مرا نمی بینی ومن هرروز که در آیینه نگاه
می ک...
-
Salam.... Regarding metal-resin adhesion, there are some well-established
solutions: http://www.cda-adc.ca/JCDA/vol-64/issue-7/resin.html one may
also read...
به یاد بزرگ مرد تاریخ ایران دکتر مصدق
-
*جلسه دیوان لاهه روز 19 خرداد 1331 تعیین شده بود. می گویند زمانی که قرار
بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت
تشکیل شود...
-
" بغض ترانه " بين بودن يا نبودن توي قلبي آشنا مثه جاري شدنم تو وسعت فاصله
ها ثانيه هاي زندگي دوباره شكل يك سراب وجودمو پر مي كنه از يك سوال بي جواب
از بودن...
-
نیمه های شب بود،زمانی بین سیاهی و سپیدی، هوا سرد بود، در اتاقم افتاده بودم
توی پتو، پتو مثل گلبرگهای گل رز من رو در خودش گرفته بود و من مثل پرچمهای
داخل گل...
بت نسازیم
-
میدونم خیلی وقته نیومدم ... شاید هم خیلی ها فراموشم کرده باشند... راستش
خیلی درگیرم و ازطرفی حوصله خوندنم از نوشتنم خیلی بیشتر شده...من رو به خاطر
اینکه نظ...
سایت پزشکی خوب از نگاه مراجعهکننده
-
*خواننده عزیز! نوشته سایت پزشکی خوب از نگاه مراجعهکننده توسط «سایت یک
پزشک» منتشر شده. نشانی سایت: https://www.1pezeshk.com*
رپورتاژ آگهی تصمیم برای ساخ...
هوشنگ میرزایی
-
[image: a]
این سال شوم پر شد از مرگ های نا بهنگام و شوک آوری که تکثرشان زیر تیغ کرونا،
از نفاست مرگ کاست و آن را به امری بدیهی و منطق ریاضی بدل کرد که لا...
گردوی تازه رسیده
-
گردوی تازه رسیدهای است ماه بگذار برای تو بشکنم، کف دریا پنیر است بگذار
برای تو قاچش کنم، آفتاب، آفتاب است حیف و تخممرغ طلا نیست برای تو سرخش کنم.
بر نیمک...