‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات. نمایش همه پست‌ها

نیمه ی گمشده


" من شنیده بودم که آدم وقتی نیمه ی گمشده ش رو پیدا می کنه، یک نگاه کافیه

تا اون محبت، خودشو نشون بده ...هیچوقت باور نمی کردم که واقعاً اینطوری باشه ...

ببینید خانم! نه من بچه ام و نه شما ... هر دومون آدمهای پخته و بالغی هستیم ..

خواهش می کنم به حرفام گوش کنید، ضرر نمی کنید ... میدونم که جسارت کردم

توی محله، اینطوری مزاحمتون شدم، اما خواهش می کنم صحبتام رو بشنوید بعد

تصمیم بگیرید.... من اصلاً قصد مزاحمت ندارم ... لطف کنید با این شماره یه تماس

بگیرید... من حتماً باید باهاتون صحبت کنم .. اینجا نمیشه...

توی محل، صورتِ خوشی نداره ... "

فکرش را بکن!در حالی که سنگینی ِ کتاب قطور تاریخ تمدن ویل دورانت (که به توصیه

دوستی از کتابخانه ی آن سرشهر گرفته ای) را هِی توی دستت جابجا می کنی و

عجله داری که زودتر به خانه برسی، یکی دارد قدم به قدم ات می آید و این حرفها را

تحویلت میدهد! بعدش با چند قدم بلندتر جلو میزند و مقابلت می ایستد، تکه کاغذ

کوچکی را که فقط یک ردیف شماره با عجله روی آن نوشته شده، محتاطانه به طرفت

می گیرد و چندبار آهسته می گوید "خواهش می کنم" ...

کاغذ را که ازش میگیرم، تشکر میکند و از همان راه برمی گردد ...

صدای ماشین بازیافت شهرداری از کوچه پشتی می آید...

برمی گردم و یکبار دیگر به آن کاغذ زرد مچاله شده روی زباله های بازیافتی کنار خیابان،

نگاه می کنم ... از تصور آن چهره ی گِرد با عینک آفتابی که نصف صورتش را پوشانده و

آنقدر جدی حرف میزند که انگار دارد موضوع کاری مهمی را توی یک جلسه رسمی مطرح

می کند، و بیش از همه، از آن "نیمه ی گمشده" گفتنش، خنده ام می گیرد!

واقعاً همینمان هم مانده بود که نیمه ی گمشده مان را توی خیابان، زیارت کنیم !!!!!!

پی نوشت: این کتاب تاریخ تمدن را تازه شروع کردم، خیلی جالبه ... فقط نمیدونم

چندسال طول میکشه تا آدم 14جلد 1200 صفحه ای را با اون خط ریز بخونه!



دزدی


" اوادوز گفت: ننه کلاغه، دزدی چرا؟ گناه دارد.

ننه کلاغه گفت: بچه نشو جانم. گناه چیست؟ این گناه است که دزدی نکنم، خودم و بچه هام

از گرسنگی بمیرند. این گناه است که صابون بریزد زیر دست و پا و من گرسنه بمانم. من دیگر

آنقدر عمر کرده ام که این چیزها را بدانم. این را هم تو بدان که با این نصیحت های خشک و خالی

نمی شود جلوی دزدی را گرفت. تا وقتی که هر کس برای خودش کار می کند، دزدی هم خواهد بود."

اولدوز و کلاغ ها- صمد بهرنگی


اولش خیلی عصبانی شدم ... فکر کردم واقعاً خیلی بی انصافیه! اینکه وقتی رفتی سر کلاس درس،

اونم یه کلاس رایگان که تو داری دانش ت رو بی هیچ چشمداشتی در اختیارشون قرار میدی...

یکی از اون چند لحظه شلوغی مدرسه استفاده کنه و لباس گرمی که برای روی مانتو آورده بودی بپوشی

را برداره! تازه اونم لباسی که هدیه گرفته بودی!.... بعد اونوقت توی این شب سرد، تمام راه تا خونه را

یخ بزنی و بلرزی!

اما خب چیکار میشه کرد ... شایدم به قول مادرم، واقعاً نیاز داشته ... وقتی همه ی ملت سرشون

به زندگی خودشون گرمه و همه ی سعی شون اینه که توی این آشفته بازار، فقط بتونن یه جوری

گلیم خودشون و خانواده شونو از آب بیرون بکشن ... وقتی همه مون هر فشار اجتماعی و اقتصادی

که از طرف اون بالانشین های قدرتمدار، نازل میشه را می پذیریم و سعی می کنیم به هر نحو ممکن

خودمونو با این شرایط وفق بدیم ... وقتی اعتراض نمی کنیم .. وقتی بی تفاوتیم ... وقتی چشمامونو

عادت دادیم به ندیدن خیلی از واقعیتها ... به نشنیدن صداهای ضعیفی که واقعاً نمی تونن

این شرایط را دوام بیارن... بیش از این چه انتظاری داریم؟

اون مادر، اون پدری که بچه ش گرسنه ست، سرپناه گرمی نداره توی این سرما، حتی نمی تونه

نیازهای اولیه خانواده ش را برطرف کنه ... واقعاً چه انتظاری ازش داریم؟

با این آمار وحشتناک بیکاری که آقایون هرچقدر سعی می کنن از سرو ته ش بزنن، بازم

یه رقم نجومی هستش که از تریبون رسانه هاشون اعلام میشه! واقعاً باهاش چیکار میشه کرد؟

این آدم که نمیتونه دست روی دست بذاره و ببینه که خانواده ش داره نابود میشه ... همونطور که

بقیه سعی میکنن خودشونو وفق بِدَن، اونم اینطوری برای بقاء خودش و خانواده ش کاری می کنه!

دزدی، فحشا، فساد ..

اینا قصه نیست! واقعیته! اگه یه کم دقیق تر به این جامعه ی بیمار نگاه کنیم، این واقعیتها رو می بینیم!

داستان های صمد بهرنگی را بارها خوندم ... کلامش همیشه پر از کنایه هایی ست به آدم های

بی تفاوت و خوابزده ای که تنها دغدغه ی زندگی شان، عدم تخطی از یک منشور اخلاقیه

که خوب و بدش را هم آن دیگری بهشان دیکته کرده، و این جماعت، عمری بدون چون و چرا

آن را همینطور قالبی و یکجا پذیرفته اند... بدون اینکه فکر کنند که واقعاً توی چه جامعه ای

میشه دنبال این معیارهای درستی و نادرستی بود ...

گفتگوی اولدوز و ننه کلاغه در داستان "اولدوز و کلاغ ها" ، این نقد تیز و برنده رو به خوبی

نشون میده ... امشب دوباره یاد این جملات افتادم!


عاطف


اولش که استاد بهمون گفت قراره با بچه های مرکز "عاطف" یه برنامه ی مشترک داشته باشیم،
همه خیلی جا خوردیم ... راستش یه کمی ترسیدیم ... شاید به خاطر اسمش بود ... آدم را نگران می کرد ...
"مرکز ساماندهی و توانبخشی بیماران روانی مزمن" ....

یادمه روزی که قرار شد همه ی اعضای گروه همراه استاد بریم با اهالی عاطف آشنا بشیم،
کلی استرس داشتیم ... حتی بعضی ها اصلاً اون روز نیومدن... حالا که بهش فکر می کنم
میبینم چه تصورات اشتباهی درباره ی بیماران این کلینیک داشتیم !

مهر 86 بود که کارمون را با بچه های عاطف شروع کردیم ... اونا یه گروه سرود داشتن
که ما (20-30 تا دف نواز) و 5-6 تا نوازنده دیگه(کمانچه، دوتار، گیتار،پرکاشن، عود،
تنبک،سنتور و کیبرد) همراهی شون می کردیم ... 6ماه اونجا تمرین داشتیم ...

توی این مدت تقریباً با بیشترشون آشنا شدیم ... عاطف، یه خانواده بزرگ حدوداً 60نفره ست
که بعضی از اعضاش چند ساله اینجا زندگی می کنن .... از دختر 18 ساله گرفته تا خانم 65 ساله...
خیلی هاشون توی این دنیای بزرگ، هیچ کس را ندارند که پشت درهای بسته ی این خونه
منتظرشون باشه ...
دلتنگ اند ... اگه پای صحبتشون بشینی دلتنگی شون را خوب حس می کنی ...
اینکه هر روزت را توی این چهاردیواری بگذرونی و همه ش چشمت به در باشه که شاید
یکی از آدمای اون بیرون، بیاد یه سری بزنه اینجا ... اینکه هر روز به این فکر کنی که اصلاً
کسی یادش میاد منم یه وقتی میونه همین آدمای روزمره داشتم زندگی می کردم؟ ... خیلی سخته!
این شرایط برای مسن تر ها باز قابل تحمل تره ... اما واقعاً تصورش هم ناراحت کننده ست
که یه دختر 18-19 ساله با اونهمه خواسته و آرزو، توی روزای طلایی عمرش
مجبوره اینجا باشه!( متاسفانه تعدادشون هم کم نیست! )
قسمت دردناکه قضیه اینه که خیلی از بیماران عاطف، زمانی مثل بقیه مردم، زندگی عادی داشتن ...
و بعد یه شوک روحی، شرایط نامناسبی که باهاش رو به رو شدن و شاید یه اتفاق تلخ که
فراتر از سطح تحملشون بوده، اونارو به اینجا کشونده ... گاهی وقتها که ازگذشته هاشون
میگفتن، عمق این اندوه توی صداشون پیدا بود ...
( یادمه یه بار یکی از خانوما که میگفت قبلاً خیاط بوده، برامون تعریف می کرد که
توی این مدت که اینجاست دخترش ازدواج کرده و وقتی برای بار اول دختر و دامادش
اومدن اینجا ملاقات، داماده ترسیده و نیومده تو مرکز! و نمیدونی اینو با چه غمی میگفت!)
خانم دکتر مهربونی با همسر و برادرش، این مرکز را اداره می کنن ...
جالبه بچه های عاطف به خانم دکتر میگن مامان ... خیلی هم دوستش دارن ...
و حقیقتاً هم ایشون برای بچه ها کم نمیذاره ... گاهی براشون برنامه ی اردویی میذارن ...
به مناسبتهای مختلف جشن برگزار میکنن..
و از همه قشنگ تر ارتباطیه که با جوان ترهای مرکز دارن ... و اینکه واقعاً
هر کمکی از دستشون برمیاد برای اونها انجام میدن... حتی یادمه بچه ها رو
تشویق می کردن که درسشون را ادامه بده...
خانم دکتر برامون توضیح میداد که بیماران اینجا دچار نوعی افسردگی حاد هستن،
طوری که نیاز به درمان و مراقبت ویژه دارن ... البته بیشتر اوقات رفتارشون عادیه،
فقط گاهی بهم میریزن و قاطی میکنن ... اونم بستگی به شدت بیمار یشون داره ...

فکر می کنم اون 6ماه تمرین و اون دو شب اجرای آخر سال (که یه شبش همزمان با
چهارشنبه سوری شد) برای همه یه خاطره بیادموندنی بود ...

حالا بعد از دوسال دوباره قراره برای تمرینای هفتگی گروه(جمعه ها)
بریم اونجا ... البته تا وقتی که اهالی ِ محل صداشون درنیومده!
آخه معمولاً ما هرجا میریم بخاطر سرو صدای زیاده سازامون زود عذرمون را میخوان...
الان هم همین مشکل ِ جا را داشتیم که مسئولین مرکز عاطف پیشنهاد دادن بریم اونجا!
امروز اولین جلسه تمرین توی عاطف بود ... خیلی خوش گذشت!

پی نوشت: راستش قصدم این نبود که با یه ژست نیکوکارانه، یادآوری کنم که چه خوبه گاهی به اینجور مراکز هم سری بزنیم ...گرچه دیدم که چقدر از این ملاقاتها خوشحال میشن ... اما وقتی برید که واقعاً از صمیم قلب دوست داشته باشید ... نه از سر ترحم، که بخاطر عشق به همنوع!
اینارو گفتم به این خاطر که میدونم خیلی ها وقتی اسم کلینیک بیماران روانی را میشنوند،
همون تصور اشتباه توی ذهنشون تداعی میشه ..اما اصلاً اونطور که فکر می کنید نیست ... اگه یه بار برید متوجه میشید!

وابستگی


توی کتاب ادبیات سوم دبیرستان، داستان بسیار جالبی از غلامحسین ساعدی
داشتیم به نام "گاو" ... درس ِ آن روز ِ کلاس ادبیاتمان را هیچ وقت فراموش
نمی کنم ... یکی از به یادماندنی ترین جلسه ها بود ...
معلم مان _ که خانم بسیار بامعلوماتی هم بود _ یک جلسه کامل،
در تحلیل این درس برایمان صحبت کرد... از توضیح ِ عکس ِ جالب و
متناسبی که بعد از مقدمه ای درباره ی نویسنده، درج شده بود، گرفته
تا تحلیل ِ تک تک ِ شخصیتهای نمادین ِ داستان های ساعدی!

طرحی که برای این داستان کشیده شده بود
تصویر ِ تک شاخه گلی توی گلدان، روی طاقچه ی پنجره ای رو به شب
را نشان میداد ... که وقتی با دقت بیشتری به عکس نگاه می کردی،
متوجه سنجاق باریک و ظریفی می شدی که ساقه شکسته ی گل را
ثابت نگه داشته! ... و تصویری از حلال ماه، درست بالای این گلدان
قرار گرفته بود طوری که نقشی از شاخ ِ گاو را تداعی می کرد!




معلم مان توضیح میداد که شاخه گل، سمبل زندگی ِ شخصیت اصلی
داستان است که می بینیم بخاطر وابستگی شدیدی که به گاوش دارد
(سنجاقی که حیات و ثبات ِ ساقه ی شکسته را به ظاهر حفظ کرده)
بعد از مردنِ حیوان،دچار یک نوع دوگانگی روحی می شود و خودش را
در قالب آن گاو تصور می کند (تصویر حلال ماه که تجسمی از شاخ گاو است) ...
و آن "شب" هم قطعاً پس زمینه ی تاریک این ماجراست ...
بستری نامناست برای فرد، که عامل تاثیرگذاری در ایجاد هر نوع
وابستگی ست ... جامعه، فرهنگ، و باورهای عامه ی مردم!
روستای بیل هم بی تردید، سمبل همان جامعه ی ناکجاآباد ِ غرق در
خرافات و عقب ماندگی هاست ....

اما تعبیر آن سنجاق توی عکس، انگار کنایه ای بود به همین زندگی ِ
روزمره که بسیاری مواقع بی اعتنا از کنارش می گذریم!
آن سنجاق، در واقع همان وابستگی های پنهان و آشکار انسانی اند..
وابستگی هایی که کم کم زندگی فرد را مشروط به تداوم ِ حضورشان
می کنند .... و فرقی هم نمی کند موضوع این وابستگی، یک شخص
باشد، یا یک هدف، یا یک خواسته، یا یک آرزو و یا هر چیز دیگری که به
هرصورت دل بریدن از آن دشوار باشد ....

امروز دوباره بعد از مدتها یاد آن درس ِ کلاس ادبیاتمان افتادم ....
شاید دلیلش حال و هوای این روزهای خودم باشد .... اینکه مدام
دارم به این فکر می کنم که اگر امسال نشد دیگه با چه انگیزه ای
باید ادامه داد؟ .... اینکه زندگیم شبیه پیله ای شده که انگار
این هجرت، تنها راه برای رهایی از آنست ... و انگار همه ی
"اگر"ها و "ای کاش" هایم ختم شده اند به این روزنه ی کوچک ...
به یک هدف ... و آنهمه شوقی که توی این چندسال انتظار،
(این سالهای تلخی که انگار فقط خط خطی شده اند تا سپید نمانده
باشند .... این سالها که من هیچ وقت حکمت ِ هدر رفتن شان را نفهمیدم ....)
آنقدر تحلیل رفته که تنها هاله ای از آن باقی مانده ....

با اینکه زمینه ی فعالیت ها و علاقمندی هایی که داشته ام خیلی
گسترده بوده ... با اینکه همیشه عاشق سرک کشیدن در
حوزه های مختلف بودم ... با اینکه همیشه دنبال تجربه های تازه بودم...
اما باز هم ......

به نظر من: زندگی، زمانی ارزش زیستن دارد که بتوانی دلیل معناداری
برایش پیدا کنی.... ولااقل خودت احساس "مفید بودن" داشته باشی!

If ….

If you can keep your head when all about you,

If you can trust yourself when all men doubt you,

If you can wait and not be tired by waiting,

If you can dream _ and not make dreams your masters,

If you can think _ and not make thoughts your aim,

If you can meet with Triumph and Disasters

And treat those two imposters just the same,

If you lose, and start again at your beginnings,

And never breathe a word about your loss;

If you can talk with crowds and keep your virtue,

Or walk with Kings _ nor loss the common touch;

If neither foes nor loving friends can hurt you,

If all men count with you, but none too much;

If you can fill the unforgiving minute

With sixty seconds worth of distance run,

Yours is the Earth and everything that's in it,

And _ which is more _ You'll be a Man !


یه جعبه ی شلوغ توی اتاقم دارم که پر از تکه خاطرات گذشته ست ...
فکر نکنم هیچکی جز خودم، چیزی ازش سردربیاره!...
اما دیدن دوباره ی این یادگاری ها، خیلی حس خوبی بهم میده ...
امشب که سراغش رفتم ...توی یه پاکت، این نوشته ی زیبا به چشمم خورد ...
اینو یکی از دوستان دوران دبیرستانم بهم داده بود ..." شیما" ...
توی یه نیمکت کنار هم می نشستیم ... شیما،اخلاقهای خوب ِ زیادی داشت ...
دوستش داشتم ....
البته گاهی یه رفتارهای عجیبی هم داشت ....
یعنی اصلاً نمیشد رفتار و احساسش رو پیش بینی کرد ...
گاهی می دیدی یه دفعه 180 درجه تغییر کرده !
طوری که مثلاً ممکن بود چیزی یا کسی رو که امروز دوست داره،
فردا دیگه هیچ اهمیتی براش نداشته باشه! ... با هم صمیمی بودیم... اما
من همیشه نگران این رابطه دوستانه بودم .. یادمه یه بار هم اینو بهش
گفتم ... اینکه همیشه فکر می کنم شاید یکی از همین روزا
یکهو بی خبر، از من هم بگذری... هیچی نگفت ... فقط خندید ...
و البته تا آخر سال تحصیلی، این اتفاق نیفتاد ... پیش دانشگاهی بودیم..
و من بعد از اون دیگه ندیدمش تا 2سال پیش ...
گفت فوق دیپلم کامپیوتر گرفته ... و بعدش یکهو دلش خواسته حقوق بخونه ...
وقتی که دیدمش دانشجوی پیام نور حقوق بود!
و کلی حرف زدیم از این سالهایی که همدیگرو ندیدیم ...یادش بخیر!
امشب دوباره چقدر دلم براش تنگ شده!
پی نوشت: بعد از شیما، دو سه تا دوست دیگه این مدلی داشتم...منظورم
با این رفتار خاصه ... اما خب یادگرفتم با این تیپ شخصیت چطوری باید
دوست بود ... تنها راهش اینه که خیلی سعی نکنی باهاشون صمیمی بشی
اینطوری دیگه از برخوردهای غیرمنتظره شون هم زیاد دلگیر نمیشی

احسان شریعتی در مشهد


بعضی وقتها ارادت و علاقه نسبت به یک شخصیت ملی و مردمی که در گذشته ای
نه چندان دور تأثیر مهمی روی باورها و افکار جامعه داشته، باعث میشه آدم ناخودآگاه
دنبالِ ردِ پایی به جا مانده از این نگرش اصیل در آراء و نظرات ِ اطرافیان و نزدیکان
این شخصیت بزرگ باشه!
اما جالبه که این مساله معمولاً متفاوت با تصور ماست!
دیروز در مشهد، میزبانِ دکتر احسان شریعتی بودیم .... من حدوداً از سال دوم دبیرستان
با کتاب ها واندیشه های دکتر شریعتی آشنا شدم و از اون زمان تا حالا تقریباً اکثر کتاباشون
رو خوندم ... این شخصیت همیشه توی ذهنم به عنوان الگویی ارزشمند از یک روشنفکر مردمی
بسیار قابل احترام بوده و هست .... برای همین خیلی مشتاق بودم احسان شریعتی رو از نزدیک
ببینم و صحبتهاشو بشنوم ...
اولین چیزی که با شروع سخنرانی توجهمو جلب کرد، ته لهجه ی سبزواری ِدکتر بود ....
دقیقاً شبیه پدرشون! ....و طنز کنایه داری که لابلای حرف هاشون بود، چیزی که توی آثار
دکتر شریعتی هم زیاد باهاش برخورد می کنیم ...
اما گذشته از این دو تا شباهتی که گفتم و قسمت هایی از نظرات ِمکتوبِ خود دکتر شریعتی که
پسرشون بین صحبت هاش گاهی اونها رو یادآوری می کرد، به نظر می رسید فاصله معناداری
هست بین تفکرات این پدر و پسر ....
نمی دونم، شاید هم شرایط مکانی و زمانی ایجاب می کرد اینطور صحبت کنند ... اما لااقل برای من
اصلاً قانع کننده نبود!
در طول سخنرانی و پرسش و پاسخ، در عمق هیچ موضوعی وارد نمی شدند .... جواب ها
تقریباً سطحی بود وتا حدودی محافظه کارانه!و این کاملاً متضاد بود با اون کلام جسورانه و
نگاه ِ عمیقی که در دکتر شریعتی سراغ داریم ...
شاید خنده دار باشه ولی از دیروز دارم به این فکر می کنم که اگر دکتر شریعتی الان زنده بود
با توجه به شرایط الان جامعه،آیا با همون جسارت و قاطعیت از حرف ها و کتابهاش دفاع می کرد؟ ...
یا نه، آدم محافظه کاری میشد که مردم رودعوت می کرد نسبت به سرنوشت سیاسی مملکتشون
تعهد داشته باشن و انتخاب کنند بین بد وبدتر، وقتی انتخاب خوبی وجود نداره؟! اونوقت دکتر شریعتی
کدوم طرفی میشد؟ اصلاح طلب؟ دوم خردادی؟ چپی؟ راستی؟ اصولگرا؟ ...
آیا باز هم می تونست با "تشیع علوی و صفوی" اش پایه های منبرها رو متزلزل کنه؟ می تونست
فریادِ تشیع سرخ سر بده؟ می تونست از مثلث زور و زر وتزویر بگه؟ ....
یعنی واقعاً اینو میشه پذیرفت که اساس ِتفکرات انسان های بزرگ رو هم شرایط جامعه تعیین
می کنه؟ ... و اگه معیارهای مطلوبیت جامعه به حداقل خودش رسیده، روشنفکر هم باید همراه
عامه مردم از آرمان های عدالت خواهانه ش تنزل کنه؟
صحبت های احسان شریعتی ... بحث های دوستانی که هنوز امیدوارند به اصلاحات و
مردان سیاست ... رنج های روزانه ی مردم ... دغدغه های ذهنی خودم ... مواجهه یا اینهمه تضاد،
آدم رو نگران میکنه نسبت به آینده ای که در پیش رو داریم!

بی ربط نوشت1: با توجه به اینکه چند وقت دیگه نمایشگاه کتابه، خیلی
خوشحال میشم اگه کتاب خوبی خوندید یا قلم نویسنده ای به نظرتون جالب اومده،
بهم معرفی کنید آخه تو زمینه ی کتابشناسی هر چقدر بدونی بازم کمه!
بی ربط نوشت 2: یه آهنگی هست که من همیشه خیلی دوستش
داشتم ... فکر کنم سالهای آخر دبیرستان بود که اینآهنگ رو گوش می کردم ...
امروز بعد از سالها دوباره به دستم رسید ... اگه دوست داشتید میتونید برید به
این لینک و دانلودش کنید!
بی ربط نوشت 3: من حتی اگر در اوج ِ تنهایی و دلتنگی باشم، باز هم
حاضر نیستم با یک آدمی که حرمتِ کلامش رو نگه نمی داره حرف بزنم،
حالا با هر توجیهی که برای این برخورد بدش داشته باشه حتی عصبانیت!
( این از هفته ی پیش توی دلم مونده بود. باید می گفتم! )

چهره هایی گرفته و عبوس


از اتوبوس که پیاده می شویم هنوز سرگیجه دارد ... خودش هم
نمی داند چرا یکدفعه اینقدر حالش بد شد ... شاید بخاطر شلوغی و هوای گرفته ی
اتوبوس بود ... بهرحال ترجیح می دهدبرگردد خانه و کمی استراحت کند، اما پیشنهاد
می کند قبلش کمی راه برویم تا حالش بهتر شود ...

" دقت کردی به چهره های آدمای توی اتوبوس؟ چقدر گرفته و عبوس اند؟
طوری که فکر می کنی همین چند لحظه پیش با کسی دعوا کردن!.."

این را بی مقدمه می گوید ... از حرفش در آن حال ِ بی رمقی، خنده ام می گیرد ...

" تو با اون حالِت، کی فرصت کردی بقیه رو ببینی؟ "
" فهمیدن این موضوع کار سختی نیست ... کافیه یه بار به صورتِ
تک تکشون نگاه کنی ... فقط یه نگاهِ گذرا! "

راست می گوید ... من هم تا حالا چند بار به این مساله فکر کرده ام ..
مردم این روزها انگار حتی حوصله خودشان را هم ندارند ... اصلاً روزی نیست
که توی همین اتوبوس، دعوا وبگومگویی نبینی ... گاهی حتی سر و صدای بچه ای کوچک،
بهانه ای می شود برای یک دعوای مفصل!
یادم هست یکبار راننده، خانمی را بخاطر سر و صدا و شلوغی بچه ی
2-3 ساله اش _بعد از کلی بد و بیراه گفتن_وسط راه از اتوبوس پیاده کرد ...
آن هم ساعت 9شب ... (و تازه بقیه مسافران هم هر چه به دهنشان می رسید به آن خانم گفتند..
فقط بخاطر اینکه بچه کوچکش سر و صدا می کرد!!!)
به نظر می رسد این ساده ترین راهی ست که اکثریت آدم ها آن را انتخاب می کنند ...
اینکه ناراحتی ناشی از مشکلات روزانه شان را سر ِ یکی از جنس خودشان بکوبند ... یعنی
اگر یک لحظه به این فکر کنند که آن دیگری هم درگیر چنین مشکلاتی هستشاید رفتار
عاقلانه تری داشته باشند ...و اگر ریشه ای تر به قضیه نگاه کنند و دنبال علت این نابسامانی ها
باشند، متوجه خواهند شد که باید دنبال راه حلی اساسی بود ...
حالا جالب اینجاست که اگر از همین آدم ها بخواهی که در فلان اعتراض برای حقوقی
ضایع شده، شرکت کنند یا حتی عکس العملی نشان دهند، اکثراً پا پس می کشند که
" ای بابا!سری که درد نمیکنه رو که دستمال نمی بندند!"
و آخرش باز همان عده جوانی می مانند که همیشه باید جور ِ سکوت ِ بقیه را بکشند و هزینه ی
اینطور اعتراضات را هم خودشان پس بدهند... در صورتی که اگر همین مردم، کمی ،فقط کمی،
با این جمعیت معترض همراهی می کردند الان اوضاع خیلی بهتر بود...
اما چه می شود کرد...
وقتی هنوز عده ای ساده لوحانه، دل خوش کرده اند به آن برگه های سهام عدالت
(که اصلاً معلوم نیست کی قرار است پرداخت شود و تازه به فرض هم که بدهند مگر چقدر است
که بشود با آن گره ای را باز کرد) یا آن چند قلم کالا که کاهش قیمت داشته ... و تا حرف می زنی،
تشر می زنند که " ببین اوضاع دارد بهتر می شود، شما زیادی بدبین هستید! "
و آدم میماند که چطور برایشان از خبرها و اتفاقات ناخوشایندی بگوید که هر روز بیخ گوششان
رخ می دهد و آنها ازشان بی اطلاعند ...ازحرفهایی که نه توی تلویزیون گفته می شود و نه در
رادیو و نه حتی توی آن روزنامه که هر روز صبح می خواندش!

پی نوشت: فرصت زیادی تا روز 8مارس باقی نمانده ... 2سال پیش
خبرنگار ماهنامه زنان، گزارش جالبی تهیه کرده بود درباره ی
میزان اطلاع مردم از این روز ... و حالا من دوست دارم این
سوال را از شما که این وبلاگ را می خوانید بپرسم:
چقدر درباره ی 8مارس می دانید؟ و از برگزاری مراسم
بزرگداشت آن در ایران؟
به نظر شما دلیل اینکه این روز آنقدرها که باید، مورد توجه
مردم نیست چه می تواند باشد؟
و چرا این روز جهانی در تقویم های ما ثبت نمی شود
درحالی که مثلاً روز جهانی کارگر در تقویم هست؟


تمام شد ...


تمام شد ....
مثل هر سال که دلت را خوش می کنی به بهانه ای که کمی دورتر از
تصور تو، پرسه می زند ... کمی ... شاید فقط چند قدم آنسوتر ....
تنها به آن اندازه که وقتی دستت را به سویش دراز می کنی، همیشه
فاصله ای باشد برای نرسیدن ....
بی خیالِ لحظه هایی که می گذرند ....
گلایه ای نیست ...
نه ...
هیچ گلایه ای نیست ...

پ ن: کنکور امسال هم گذشت ... سخت تر از سال های پیش ..
راستش، نمی دونم چی بگم ... کاش یکی بهم بگه دیگه باید
چکار کنم ... وقتی نه می تونی از سد این کنکور لعنتی
بگذری و درس ات رو ادامه بدی ... نه می تونی کار مناسبی پیدا
کنی ... نه می تونی توی این جامعه بسته، شاد باشی ... نه
می تونی از اینجا فرار کنی .... یکی بگه من باید چکار کنم؟!
دیگه چند تا کتاب روانشناسی و آرامش ذهن بخونم ... چند بار
دیگه برم جلسه مدیتیشن و یوگا، تا آروم بشم و به این فکر نکنم
که این زندگی داره از درون نابود میشه (راستی،فکر می کنی چند
تا از این 12میلیون جوون توی این مملکت درب و داغون، دچار چنین
مشکلاتی هستند؟و شاید حتی بدتر از این ها)
فکر کن کم آوردم ...
اما واقعاً دیگه نمیشه تحملش کرد ... نمیشه ....

پیرمرد


پیرمرد، صبح ها هنگامیکه از پیاده روی صبحگاهی اش بر می گردد،
نان های داغ را که سر راهش خریده میان خانم های منتظر توی
صف شیر توزیع می کند ... و از همه می خواهد برای همسرش که
چند سالی ست فوت کرده، دعا کنند ...

این حکایت نان تازه ای ست که امروز سر میز صبحانه بود ... ومادر
برایمان تعریف می کرد که این پیرمرد بعد از رفتن همسرش، تنها
زندگی می کند ... و انگار این خاصیت عشق است که حتی تنهایی
را به رنگ امید می آراید ... و می شود با خاطرش سالها عاشقانه
زیست ... "دوست داشتن"ی به پشتوانه یک عمر ...

افسانه اند
شاید ....
افسانه های ناتمام ِ این شهر ....

□□
ما
هنوز
کوچه به کوچه
دنبال واژه هایی میگردیم
که دلتنگی هامان را
تعبیر کند...

فارغ التحصیلی


از در که وارد می شود، با خوشحالی داد می زند :"فارغ التحصیل شدم!"... کاملاً درک می کنم
الان چقدر احساس سبکی می کند..
چهار سال دانشگاه را که تمام می کنی انگار تکلیف مهمی را به سرانجام رسانده ای ...
مسئولیتی که حداقل 16 سال از بهترین لحظات زندگی ات را برای تحقق اش هزینه کرده ای ...
و وقتی دانشنامه ات را می گیری با خودت فکر می کنی این مدرکی ست که شاید بتوانی
به پشتوانه اش بقیه زندگی ات را بسازی ... توی ذهن ات هزار تا هدف و نقشه داری برای
فردایی که متعلق به توست ...و آرزوهای بزرگی که ...

"آرزو جان! مبارک است فارغ التحصیلی ات! "

این را مادر می گوید .. و من هم ...

" ورودت را به جمعِ معضل های اجتماعی جوان تبریک می گویم!"

مادر گوشزد می کند:

"بچه را ناامید نکن! انشالله همه چیز درست میشه! خدا بزرگه!"

سعی می کنم 2سال قبل را به یاد بیارم ... وقتی آخرین امتحانم را
دادم ... امتحان حسابداری (درس اختیاری که به اجبار برداشته بودیم)
... بعد از امتحان یکراست رفتم دفتر انجمن ... "بچه ها تموم شد!" ...
داشتم از خوشحالی بال در می آوردم ... اونهایی که ورودی پایینتر بودن
با حسرت می گفتند " وای!خوش به حالت!"
آن روزها ناامیدی کجا بود؟! ...
نمی دانم کدام حقیقی تر است ... رویا های دیروز یا ناامیدی و رنج امروز؟
و انگار این خاصیت جوامع عقب مانده ست که همیشه دیگرانی هستند که برای زندگی بقیه
تصمیم می گیرند ...و راهروهای پیچ در پیچ را که می گذرانیم آخرش به یک جا می رسیم ...
گواه اش آدم های زیادی که همه همین مسیر بارها پیموده شده را طی کرده اند ...
آن روزها همه چیز، رنگ دیگری داشت ... حتی وقتی برای کنکور آماده می شدم امیدی بود و
اشتیاقی برای فردایی نامعلوم ...احساس می کردم این همان سکوی پروازی ست که برای
آینده ای روشن به آن نیاز دارم ... از این تجربه جدید لذت می بردم ..
از اینکه دارم برای دوست داشتن هایم تلاش می کنم خوشحال بودم ...
حالا فکر کن به اینهمه آدمی که هر سال کنکور شرکت می کنند ...
چند درصدشان برای فرار از بیکاری و سردرگمی به درس خواندن پناه
می آورند؟ .... مگر چاره ای غیر از این دارند؟ .. یا باید به کاری با حقوقِ
حداقل راضی باشند یا درس بخوانند به این امید که با مدرکی بالاتر
موقعیت شغلی بهتری پیدا کنند ... و نتیجه اش، سودی ست که این میان عاید
سازمان سنجش می شود!

خدا بزرگ است ...اما همین خدای بزرگ هم برای ملتی که دست روی دست گذاشته و
فقط چشم اش به آسمان است، کاری نمی کند!

پ.ن: تصمیم گرفته بودم تا بعد از کنکور دیگر سراغ اخبار و رویدادهای اجتماعی نروم اما ...
ماجرای محاکمه زنی به نام کبری را چند سال پیش دنبال می کردم ...تا آنجا خبر داشتم که
چند بار به مرگ محکوم شده بود و باز به کمک حمایت های کمیته حقوق بشر نجات پیدا کرد ...
تا اینکه چند روز پیش،دوباره خبری از این پرونده دیدم... کبری بعد از 13 سال حبس دوباره در آستانه
مجازات سنگسار قرار گرفته!
فکر نمی کنم مجازاتی وحشیانه تر از این در هیچ کجای دنیا وجود داشته باشد ... و این اواخر
موارد اجرای این مجازات به حدی رسیده که تلاش برای رفع این قانون، در دستور کار بسیاری
نهادهای فعال حقوق بشرمطرح شده... شما هم می توانید با امضا درخواست لغو این قانون، اعتراض
خود را اعلام کنید.

پ.ن: مدتی پیش، شاهد شلوغی هایی توی شهر بودیم ... و خبر رسید
باز هم نیروی انتظامی همیشه در صحنه!!! به مدد نیروهای
ضد.شورش و بامهربانی، مردم معترض را آرام کرده ... اما از آن روز
به بعد، در و دیوارها پر شده از این عبارت که "ما هستیم" ...
گویا قضیه از این قرار بوده که دوباره این همایون خان (یکی از شبکه
سلطنت طلب) مردم را به تجمع دعوت کرده و شعارشان هم همین
بوده که "ما هستیم"..
یاد مطلبی افتادم که سالهایی دور، شاملو در جوابِ پرسش
گزارشگری درباره ی علت عضویت او و بسیاری از نویسندگان و
روشنفکران در حزب توده گفته بود ... " وقتی توی یک اتاق تاریک
گیر افتاده ای، هر روزنه کوچکی که راهی به بیرون داشته باشد
معنای گریز به سوی رهایی را به ذهن متبادر می کند! "

کنکور

توی برنامه درسی که روی میزم چسبانده ام، دنبال تاریخ امروز
می گردم و سه تا درسی که طبق برنامه امروز باید خوانده
شوند ... گسسته، هوش مصنوعی و پایگاه داده ها ...
این سومین سالی ست که این اتفاق تکرار می شود ...
درست از یک ماه ونیم قبل از کنکور ... همین کتاب ها ...
تست ها ... طومار برنامه درسی برای روزهای باقیمانده ...
همین تقلا برای گریز از این سکون کشنده ... و تقلا ..باز هم ..
باز هم همان فرمول ها و نکته ها که بارها خوانده شده اند ..
و قدم هایی که جلوتر آمده اند با اشتیاق روزهایی که امیدوار
رسیدن بودند ....
...و کاش امسال، آخرین اش باشد!
چقدر دلم برای دانشگاه و دانشجو بودن، تنگ شده!
این دو سال خیلی سخت گذشت ...
انگار
تمام روز هایش را
یکی یکی
خط زده اند
از زندگی ام!

تو را به خدا
امسال دیگر
مرا جا نگذار وسط این بیغوله!

پی نوشت1: مدتی پیش که یکی از بچه های اخراجی امسالِ
دانشگاه را دیدم، وقتی گفت "فلانی، روزی که مرا
اخراج کردند هیچ کس اعتراضی نکرد ... هیچ کس!"
اصلاً باورم نمی شد ... این همان دانشگاهی ست که
سالها پیش،بارها بارها شاهد تحصن و اعتراض بود ..
خوب یادم هست سال اول دانشگاه بودم، وقتی یکی از
نشریات دانشجویی بخاطر چاپ مطلبی، توقیف شد و
مدیرمسئولش مورد ضرب وشتم ِ نیروهای بسیج قرار
گرفته بود .. و چه اعتراض و تحصنی!!! تا ساعت 4صبح
طول کشیده بود ... مگر میشد کسی را اینقدر راحت و
بی سر و صدا اخراج کرد! ...اما امروز ...
37 نفر از دانشجویان شیراز بخاطر تجمعات روز 16و18
آذرماه این دانشگاه، به کمیته انضباطی فراخوانده
شده اند ... تا امروز، 17 نفر حکم تعلیق خورده اند...
و 4 نفر به دادگاه احضار شده اند!
پی نوشت: این لینک را ببینید... نمی دانم چه توضیحی برایش باید
نوشت ... چند سال پیش هم مشابه این اتفاق در
کردستان افتاده بود ... همیشه با خودم فکر می کنم
ما ایرانی ها واقعاً آدم های پوست کلفتی شدیم ...
هر اتفاق و خبری برایمان عادی شده!
به بار یه جا می خوندم توی فرانسه،یه نمایشگاه
درباره ی وضعیت حقوق بشر در ایران، برگزار شده
... عکس هایی از اعدام های در ملأ عام نمایش
داده بودن... بعد نوشته بود چقدر فرانسوی ها
از دیدن این عکس ها منقلب شده بودند ... تازه
مثل اینکه ورودی نمایشگاه هم تذکر داده بودن
بچه ها و همچنین اونهایی که بیماری قلبی دارن
از این نمایشگاه دیدن نکنند!!!!

پرنده های قفسی


چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی، آزاد است؟
"جاناتان مرغ دریایی_ریچارد باخ "


چرا باورشان نمی شود این " زن بودن" نیست که حقوق انسانی مان را
نقض می کند ... این باورهای کهنه ایست که توی ذهن ها رسوب کرده ...
خدایا!چطور می شود این جماعت را متقاعد کرد که هر انسانی حق دارد
آزادانه زندگی کند،تحصیل کند،کار کند،سفر کند،... چطور باید به اینها گفت
توی زندگی مشترک، مرد و زن، هردو به یک میزان مستحق آزادی و امنیت و
آرامش اند ... و قانون فعلی این مساله را نادیده گرفته ... چرا باورشان
نمی شود می توانند از تمام حقوق انسانی برخوردار باشند... چرا باورشان
نمی شود آزادند، نه به آن اندازه که "مرد"شان اجازه می دهد، که به آن اندازه
که خدا انسان هایش را آزاد آفرید ...
خدایا! چرا باور نمی کنند تضمین خوشبختی شان، فقط داشتن یک
"پدر ِ خوش فکر" یا یک "مرد باانصاف" نیست... بلکه قانون و جامعه ایست
که در آن، زنان نیز همچون یک انسان کامل، محق تمام حقوق انسانی باشند ...
چرا باورشان نمی شود باید کاری کرد ...چرا نمی بینند کسانی برای تحقق
این هدف، از هیچ کوششی فروگذار نیستند .... باورشان نمی شود ...
منفی نگر ... فمنیست ... آرمان گرا ... خودخواه ... بی منطق... خودسر ...
اینها را بارها شنیده ام ... مهم نیست ...فقط ای کاش ....

پی نوشت: فکر می کنم لازمه توضیحی که برای یکی از دوستان درباره ی جمله ای
که اول مطلبم نوشتم دادم رو اینجا هم بنویسم ....داستان کتاب ریچارد باخ،
درباره ی یه مرغ دریایى که نمی خواد مثل بقیه، هر روز کارش این باشه که تا
یه ارتفاعی از سطح آب بالا بره و بعد برای شکارماهی، شیرجه بزنه ... اون می خواد
توی آسمون اوج بگیره و پرواز رو واقعا تجربه کنه.. پیروی نکردن از
قانون زندگی جامعه ی مرغان دریایی باعث میشه اونو از اجتماعشون
طرد کنن... آخر داستان،اتفاق قشنگی میفته وقتی مرغان دریایی جوان،
راه پرنده ای آزاد به نام جاناتان رو در پیش می گیرند ... و کهنه پرستانِ قبیله
هم دیگه نمی تونن جلودار این حرکت بشن.... داستانش تقریباً مشابه داستان
" ماهی سیاه کوچولو" صمد بهدنگی ست ... جمله ای که نوشتم ،
پشت جلد کتابٍ "جاناتان مرغ دریایی" نوشته شده بدون هیچ توضیحی بیش از این....


چند سکانس


سکانس اول:

نگاه غمزده اش را از روی کتاب دعایی که توی دستش است بر می دارد و به سقف آذین بسته ی
رواق زل می زند... بعد صورتش را به سمت زنی که کنارش نشسته بر می گرداند و چیزهایی
می گوید .. آنقدر آرام که فقط آن زنِ چادر سیاه صدایش را می شنود ...

" خواهر، اصلاً غصه نخور! نمی دونم شنیدی یا نه ...این نذر آقای نخودکی
میگن خیلی جواب میده ...اشرف خانوم، همسایه مون، میگفت ردخور نداره! ...
فکر کنم خودشم همین کارو کرده بود که بختِ دخترش باز شد! "

زن خوشحال می شود ...
" آره! تو هم نذر کن ... بختِ دخترت باز میشه!"

چشم هایش برق می زند ...مثل اینکه گنجی پیدا کرده باشد... چادرش را روی سرش
مرتب می کند و بلند می شود ... کتاب دعا را سر جایش می گذارد و بعد از کلی تشکر و
التماس دعا از رواق بیرون می رود و در شلوغیِ حرم، ناپدید می شود ...
دارم به آن زن فکر می کنم ... و به دخترش ... و بختی که ....

سکانس دوم:
به شرکت خصوصی که یکی از آشنایان برای کار معرفی کرده ، زنگ می زنم ...
قرار ملاقاتی برای بعدازظهر گذاشته می شود ...
عصر ... ساعت 6....
توی شرکت، جز رئیس و منشی اش کسی نیست ...مردی حدوداً 60 ساله روبه رویم نشسته ..
.عینکش را روی صورتش جابجا می کند و از آن آشنایی که معرفی ام کرده، می پرسد ...
کوتاه، جوابش را می دهم ...
" خب .. همین طور که می بینید ما اینجا بعدازظهرها هم فعال هستیم ...
یعنی کارمون دوشیفته.. درضمن همه جور مراجعه کننده هم داریم ...
مهندس ...کارفرما...کارگر ... شما باید بتونی با همه شون کنار بیای.."

حرف های مرد مثلِ کدهای نامفهومی از یک برنامه ی کامپیوتری، توی ذهنم پخش می شوند ...
بعد از کلی حرف زدن، بالاخره یادش می افتد از تحصیلاتم بپرسد ...

" حالا شما چی خوندین؟ "
" من لیسانس ریاضی کاربردی ام "

به چانه اش دست می کشد و کمی فکر می کند ... بعد با بی میلی می پرسد:

" ریاضی کاربردی؟ ... به چه دردی می خوره این ریاضی کاربردی؟ "

لحن کلامش آنقدر تمسخرآمیز است که دلم می خواهد هرچه بدوبیراه می دانم نثارش کنم .
.
" کدوم دانشگاه درس خوندید؟ .. آزاد؟ "
" نه ... دانشگاه فردوسی بودم "
"ریاضی کاربردیِ دانشگاه فردوسی "
...پوزخندی می زند و دوباره از کارهای
شرکت می گوید ... صبرم تمام می شود و بالاخره کلامش را قطع می کنم و می پرسم:

" شما هنوز به من نگفتید نیرویی که می خواید استخدام کنید
چه مسئولیتی توی این شرکت داره؟"
و بعد از کمی توضیحات تکراری ...
" ..میشه گفت منشی "

از حماقت خودم لجم می گیرد ...
" شما الان جایی مشغول به کار هستید؟ "
" بله ... بعدازظهرها توی یه موسسه، تدریس می کنم.."
" خب .. می تونید فعلاً ..."

حرفش را دوباره قطع می کنم ... می خواهم زودتر خلاص شوم ...
" ببخشید ... اجازه بدید فکرامو بکنم ..با خانواده هم صحبت
کنم ..خبرشو بهتون میدم "
چپ چپ نگاهم می کند و می گوید :
" تا فردا حتماً خبرشو بدید خانوم! ...تا اگه نیومدید،
ما دنبالِ یه نفر دیگه باشیم ..."

خداحافظی می کنم و خودم را می سپارم به خیابان های شلوغ شهر با آن
کوچه های بن بست که فکر می کنی شاید راهی برای گریز دارند ...

سکانس سوم:
روزنامه را از روی میز بر می دارم و تیترهای درشتش را نگاه می کنم ...
چشمم می افتد به یکی از خبرهای کوتاه حاشیه ی روزنامه ...
" ... پزشکان بیمارستانِ مزبور در رشت، شایعه ی متولد شدنِ
نوزادی که سخن می گوید را به شدت تکذیب کردند .."

از خودم می پرسم واقعاً این مردم دنبال چه می گردند؟
عصر، دوستم را می بینم ..با هم صحبت می کنیم و این موضوع را برایش تعریف
می کنم ..و او چیزی عجیب تر می گوید :

" میگن توی یکی از روستاها یه بچه ای خونه شون خیلی از مدرسه
دور بوده ... اون مجبور بوده هر روز رودخونه رو دور بزنه و مسافت زیادی
رو طی کنه ... برای همین همیشه دیر می رسیده ... خلاصه معلمه ش
عذرشو می خواد و اونم میگه که بخاطر این مسیر طولانی،همیشه دیر
میرسه ...معلمه هم میگه خب، هر روز که راه می افتی یه بسم الله بگو و بیا ...
بعد از چندوقت متوجه میشن این بچه خیلی زود میرسه ... معلمه کنجکاو
میشه و یه روز دنبالش می کنه ...بعد میبینه این بچه وقتی به رودخونه
میرسه یه بسم الله میگه واز روی آب رد میشه ( یعنی روی آب راه میره)!!!!!

نمی دونم باید خندید یا گریه کرد ....

سکانس چهارم:
شب، بی خوابی به سرم می زند ... رادیو را روشن می کنم تا برنامه های شبانگاهی را
گوش کنم ... "نردبان شب" یا شاید " یک سبد ترانه" .... اما صدایی یکدفعه از توی رادیو
داد می زند:
" برای شما که هنوز تنهایید ... برای شما که قصد ازدواج دارید ...
برای شما که متاهلید .. برای شما که ...
برنامه ی یک + یک ...."

واقعاً خنده دار است ... یاد برنامه ای می افتم که چندوقت پیش اتفاقی دیدم ...
در مورد ازدواج بود ...( این اواخر هرچه برنامه و گفتگو می سازند درباره ی این موضوع است) ...
بگذریم از کمدی ِ پرسش های مجری و پاسخ خای کارشناس برنامه (که یک به اصطلاح روحانی بود) ...
یکی از اس ام اس های بینندگان که خوانده شد این بود:
" دختری هستم 21 ساله ... آیا می توانم دعا کنم که برایم خواستگار خوبی بیاید؟ "
و بعد کارشناس برنامه جواب داد:
" البته که می تونید ... فقط اینو به این شکل توی دعاتون نگید .. بهتره بگید:
"خدایا آنچه صلاحم است سر راهم قرار بده! "... اونوقت خدا خودش درست میکنه!!!"

و سکانس آخر:

خدایا ما را ببخش! ...
ما را که می بینیم، می شنویم اما باز سکوت می کنیم ....
ما که ایمانمان را به مسلخ برده ایم تا زندگی که نه، فقط زنده بمانیم ...
خدایا ما را ببخش! ..
ما را که فراموش کردیم چه انسان هایی قربانی این ظلمت شدند تا ما روشنایی را از یاد نبریم ...
ما که جورِ همه ی غصه ها را به دوش کشیده ایم تا خنده های دیوانه وار ِ این موریانه های پست،
آشیانه مان را ویران کند ...
خدایا ما را ببخش!...
فقط تو می توانی بندگانت را در همه حال دوست داشته باشی ... حتی وقتی میان ِ تعفن ِ
افکار ِ پوسیده، دست و پا می زنند ...
فقط تو می توانی ... نجاتمان بده!

کلاس درس


کلاسِ درس
که سالهاست
تمام شده ...
من
اما
هنوز
پشتِ در
ایستاده ام

و صندلی هایِ خالیِ کلاس را
می شمارم ....

حرف های استاد،
بغض کرده اند
روی تخته سیاه!



پ.ن: رفته بودم دانشگاه .... دانشگاهی که دیگه نه ما رو میشناسه و نه خاطراتمون رو
به یاد داره ...( و این دو چه غریبانه با هم اتفاق افتاده اند) ...
بچه هایی که موقع رفتنمون تازه وارد دانشگاه شده بودن حالا اینقدر بزرگ شدن که
دانشگاه چندتاشونو بی دلیل اخراج کرده ..(میگم بی دلیل، چون به گفته ی
برخی مسئولان مملکتی "ما چیزی به عنوان جرمِ سیاسی نداریم!!!" )
حسرتی نیست برای اون روزهای خوبی که گذشت ...برای بچه های باصفای دانشکده
که هر کدومشون به راهی رفتن ... فقط ..... بعد از ۲سال، هنوز به ندیدنشون
عادت نکردم!

بوی مهر


لبخند تخته سیاه روی دیوار رنگ و رو رفته ی کلاس ... صدای ریزش گچ های ماسیده
بر روی تابلو ... و پچ پچه های آخر کلاس .... حکایت نگاه دلسوزانه ی آموزگار ... و لبخندش ..
و صدای خنده های ریز بچه ها که با ناله ی نیمکت های چوبی و کهنه ی کلاس
درهم می آمیخت ...
دوستی های صمیمانه ای که چه ساده و بی پیرایه آغاز می شدند ... گاهی تنها
با یک لبخند مهربانانه ... یا با بهانه ای از جنس کودکی ...
آی همکلاسی! نمی دانی چقدر "دوست داشتن" میان اینهمه تعبیر و استعاره
گم کرده ام ... کاش اینقدر کلمه نیاموخته بودیم ...
بی گمان
تمام راه را دویده ایم ....
و فاصله ها بزرگ شده اند ....
درست مثل ما ....
ما که حالا
آنقدر بزرگیم
که باید
برای دوستی هامان
پیِ دلیلی بگردیم ....


کجاست آن سال های خوب ...

حالا که از پنجره ی خاطرات نگاهشان می کنم انگار تصاویر مبهمی از تخیلِ یک نقاشِ
تازه کارند بر بومی از جنس مه!

چقدر دلم برایت تنگ شده! .... نمی دانی ....

استاد


" هيچ وقت به اين مساله فكر كرده ايد كه چرا نمودار زندگي ما آدم ها
در دستگاه مختصات دنيا، همه جا پيوسته است؟ ... در زندگي هريك از
ما، لحظاتي وجود داردكه انگار توقف كرده ايم... همان لحظاتي كه بسيار
غمگينيم، بسيار دلتنگيم و شايد بسيار بسيارتر نااميد! ... گاهي آنقدر در
غم و رنج فرو مي روي كه زمان از تو پيشي مي گيرد ... انگار لحظاتي از
فرصت "بودنت" را "نبوده اي" ... انگار در جاهايي از زندگي، بسيار كمرنگ بوده ...
آنقدر كه خودت هم به سختي آن را مي بيني ...
بي گمان پروردگار قادر مي توانست نمودار "بودن" مان را گسسته بيافريند...
مي شد انسان ها در لحظات خوب و پرتلاش زندگي شان، زنده باشند و در لحظات نااميدي و
غم موقتا بميرند ...اينطوري دنيا هميشه عرصه حضور آدم هاي شاد و اميدوار بود ... اما ...
اما اينگونه نيست ... نمودار زندگي ات در همه جا پيوسته است ... بودنت، همواره روي نمودار
امتداد مي يابد ...گاهي كمرنگ و گاهي درخشان ...
اما حضورت در تمام لحظات ضروري ست ...و اصلا تو با همين فراز و نشيب هاست كه
معنا پيدا مي كني .... "


اين ها حرف هاي استادمان بود ... درست نمي دانم چند سال پيش ... 2 سال يا شايد هم
3 سال قبل ... اما صحنه كلاس را به خاطر دارم ... نمودار پاي تابلو ...و استاد جواني كه با
روپوش سفيد جلوي آن ايستاده بود و نگاهش به ما بود ... استاد موفق و محبوبي كه هميشه
حرف هاي جالبي براي گفتن داشت ... و دانشجوياني كه هميشه به دنبال بهانه اي
براي شنيدنش بودند ... استاد همه جا حضور داشت ... در حوالي شعر...كنار روايت داستان
... پشت پنجره مرموز فلسفه ... و بيش از همه در ميان دنياي رياضيات ... اناليز رياضي ،
گراف، گسسته،توابع مختلط، رياضي عمومي،.... يادش بخير!

و حالا هروقت گرفتار رنج پريشاني ها و دغدغه هاي آزار دهنده مي شوم ... در آن لحظات
كمرنگ زندگي ، حرف هاي استاد را به ياد مي آورم ... و مهرباني پروردگاري كه هميشه
... دركنارمان هست... حتي در لحظات ....

درباره من

عکس من
آرام آرام خواهيد مرد اگر سفر نكنيد، اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي گوش فرا ندهيد، اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد، آرام آرام خواهيد مرد اگر بنده عادت هاي خود شويد، و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي رويد، برويد ... اگر مسير خود را عوض نكنيد، اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد امروز زندگي كردن را آغاز كنيد! امروز دل را به دريا بزنيد ! كاري انجام دهيد ! به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام بميريد و فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد! "پابلو نرودا"