‏نمایش پست‌ها با برچسب زنان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زنان. نمایش همه پست‌ها

هشتم مارس



8 مارس

روز جهانی زن

گرامی باد


پی نوشت: در آستانه ی این روز، دو رسانه جدید از سوی فعالان حقوق زنان

در داخل ایران راه اندازی شد. ( اینجا و اینجا )


واینبار تلنگری برای شنیدن ...


" آنچه بر خود می پسندی برای دیگران هم بپسند

و آنچه برای خودنمی پسندی برای دیگران هم مپسند "

همیشه با خودم فکر می کنم که اگر ما آدم ها در زندگی و روابط اجتماعی و شخصی مان،

حتی به همین یک اصل معتقد بودیم، چقدر دنیای بهتر و عادلانه تری داشتیم ...

چند روزی ست که پروژه ی حمایت از مجید توکلی، یکی از فعالین دانشجویی بازداشت شده،

هیاهویی را در دنیای مجازی براه انداخته است. به نقل از سایت مردمک( لینک خبرش):

این دانشجوی دانشگاه امیر کبیر، روز 16 آذر پس از سخنرانی در جمع دانشجویان معترض

توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد.اما یک روز بعد، عکس های او با لباس زنانه در

سایت های حامی دولت و برخی روزنامه ها از جمله روزنامه جوان و ایران چاپ شد.

این رسانه ها مدعی شدند که توکلی برای فرار و ترس از بازداشت، با لباس مبدل و

حجاب اسلامی قصد خروج از دانشگاه را داشته است!


و حالا حماقت ِ ابلهانه ی سازندگان این سناریو ( که هنوز براساس همان جهالت تاریخی شان،

جلوه های خودساخته ی زنانه را عامل تحقیر و ابزاری برای عقده گشایی های شخصی شان

می دانند)،بهانه ای شده برای حرکت و جنبشی فراگیر که ناخودآگاه، سویِ نگاه ها را متوجه

ستمی دیگر می کند.

ستمی که زنان ِ این سرزمین، طعم تلخش را سالیانی ست که میشناسند.

رنجی که همیشه فقط رنج ما بوده ...خودمان باید به خاطرش اعتراض کنیم ... بجنگیم ...

به خاطر ابتدایی ترین حقوق انسانی و شهروندی که داشتنش برای تو بدیهی ست و

درخواستش از سویِ من، زیاده خواهی!!! ....

که حتی حرف زدن درباره ی آن هم به مذاق خیلی ها خوش نمی آید ...

که اگر حرفی هم بزنی، فمینیست هستی و همین دلیل کافی ست برای نشنیدنت! ...

دردی که به قامت ما ساختنش .. دردی که باید در حصار جنسیتی فروخورده، خفه اش کنیم!...

نمی دانی!... نه.. نمی دانی! ... باید اینجا ایستاده باشی!... کنار من! ... باید خودت را

اینجا که ایستاده ام حس کنی، تا بفهمی چقدر این تبعیض، گزنده و دردناک است

و چقدر این تحقیر، آزاردهنده!


حجاب اجباری، همان رسمی ست که خیلی ها در این سالها مثل یک قانون طبیعی

به آن نگاه کرده اند... شاید حتی یکبار هم به این فکر نیفتاده باشند که این چه عدالتی ست

که نیمی از جامعه را ملزم به پوششی خاص می کند آن هم با این توجیه مسخره که

آن نیم ِ دیگر، به گناه نیفتد! و اصلاً کجای دنیا چنین رسمی هست؟!


"مردان با حجاب، در حمایت از دانشجوی زندانی" ... حالا این مردان برای همراهی

با این حرکت اعتراضی، روسری و چادر به سر کرده اند و عکسهایشان را روی اینترنت

گذاشته اند (اینجا و اینجا و اینجا را ببینید) ....

و شاید این تلنگری باشد برای اینکه به خیلی ها یادآوری کند

که چقدر این اجبار،توهین آمیز است!


امروز ، عکسها را که نگاه می کردم، دوباره به یاد این جمله افتادم :

" آنچه بر خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه برای خود

نمی پسندی برای دیگران هم مپسند "

و اینکه چقدر خوب است اگر همه ما به این اصل پایبند باشیم ...

اگر زنانمان خودشان را باور کنند و نهال زخم خورده ی رهایی شان را دوباره برویانند...

اگر مردانمان، رسوب افکار مردسالارانه را از ذهن و باورشان بیرون بریزند و باور کنند

"آنچه بر تو روا نیست، بر دیگری هم سزاوار نیست" ...

و اگر کودکانمان، نگاه انسانی و برابر را بیاموزند ...


پیام شیرین عبادی : برای مردانی که زن بودن را ننگ نمی دانند



خاتون

" پرنده ای که پرواز نکند، اسیر لانه خواهد شد. "

این جمله را اولین بار روی کارت دعوت یکی از نمایشگاه هایشان
دیدم ... قضیه برمی گردد به 4-5 سال قبل ... زمانی که تازه از
طریق یکی از اقوام با این جمع اشنا شده بودم ...






بعدها این جمله را بارها دیدم ... روی سربرگ هایشان،ابتدای
اطلاعیه ها، تقدیرنامه ها و خلاصه هر جا که ردپایی از
جامعه ی بانوان خوداشتغال مشهد بود ...
درست مثل شعاری برای مبارزه با سختی های پیش ِ رو ...
یا شاید هم انگیزه ای برای حرکت!

این جمعیت را معمولاً همه در مشهد با نام بازارچه شان می شناسند ...
اگر گذرتان به خیابان دانشگاه افتاده باشد، در حدفاصل چهارراه گلستان و دکترا،
حتماً تابلوی بازارچه خاتون را دیده اید! (که البته ناگفته نماند 4-5 سال پیش،
این بازارچه عبارت بود از زیرزمین ِ کوچک و نمور ِ پاساژی نبش ِ
بلوار ملاصدرا! )







این بازارچه 54 تا غرفه دارد و تمام مغازه دارانش خانم هستند ... از فروشگاه لباس و
کیف و کفش گرفته تا خیاطی و گلسازی و عکاسی و نمایشگاه تابلوهای معرق و نقاشی،
تا آشپزخانه غذاهای خانگی و حتی نانوایی!

بسیاری از خانم های بازارچه، سرپرست خانواده هستند ... که هر کدام بنا بر توانمندی هایشان
کسب و کار کوچکی فراهم کرده اند و سنگ زندگی را با تلاشی جسورانه می گردانند ...
وغرفه های بازار هم با قراردادهای دوماهه واگذار می شوند، که در صورت ِ
توانایی ِ پرداخت اجاره بها، می توانند آن را برای دوماه بعد هم تمدید کنند..

راستش از چند سال پیش که با این جمعیت آشنا شدم و از نزدیک می بینم که
چقدر تلاش می کنند تا با این استقلال مالی، به سهم خودشان در مقابل ِ
نابرابری های اجتماعی بایستند... از اینکه می بینم با همه ی مشکلاتی که
داشته اند و هنوز هم دارند با آنها دست و پنجه نرم می کنند، که بیشترش را
هم فقط به اتهام ِ (!!!) "زن بودن" در یک جامعه ی مردسالار با قوانینی
تبعیض آمیز، باید تحمل کنند ... از اینکه محکم و صبور ایستاده اند تا
از حقوق اولیه یک انسان، یک شهروند برخوردار باشند ... تا به خودشان و
دیگران ثابت کنند که می توانند موجودیتی فراتر از آن نگاه ترحم آمیز ِ قدرتمدار
به زن و به مثابه جنسی ضعیف و آسیب پذیر، داشته باشند...
موجودیتی که شایسته ی تحسین و احترام است در مقام یک انسان ِ آزاده ....

از اینکه بجای مدارا و سازش و پذیرفتن ِ "همین که هست"، با وجود همه ی
موانع ورنج های پیش ِ رو، باز پرواز را به اسارت لانه ترجیح داده اند ..
از این شهامت و جسارتشان، احساس نشاط و امیدواری می کنم ...
درست مثل نقطه ای روشن در انتهای راهی تاریک که تو را وادار به حرکت می کند!

با اینکه شهرداری برای تبلیغات و اطلاع رسانی این بازارچه همیشه
مانع تراشی کرده ... و با وضعیت کساد بازار، خیلی از غرفه داران گاهی حتی
برای تهیه اجاره بها هم دچار مشکل می شوند (اجاره بهایی که هر از چندگاهی هم
با لطف آقایان مسئول افزایش می یابد!) ... و حتی خبر دارم که گاهی پخش موسیقی
در محوطه بازار (که شاید کمی باعث رونق آن شود) را هم با بهانه های واهی
ممنوع می کنند ... با همه ی این مشکلات و کارشکنی ها، باز هم اهالی ِ خاتون
امیدوارانه به کار و فعالیت خودشان ادامه می دهند ...






خاتون، با همه ی مشقتی که در این سالها متحمل شده، با وجود
همه ی روزهای سختی که از سر گذرانده، هنوز باصفاست ...
تجربه ی قدیمی های بازار و امید و انگیزه ی جوان ترها، آن را
زنده نگه میدارد .... تا آن روز که دیگر هیچ پرنده ای به اسارت لانه
تن درندهد!


پی نوشت: مدتی پیش خبر رسید که گویا سنگ اندازیهای شهرداری و
سازمان میادین دارد شکل تازه ای به خود می گیرد ... و زمزمه هایی
شنیده شده مبنی بر اینکه می خواهند بازار را از خانم های خوداشتغال
پس بگیرند و آن را با قیمتهایی بالاتر به غیر واگذار کنند!

بی ربط نوشت: چند روز پیش خبر بازداشت 5نفر از بچه های
دانشگاه فردوسی را دیدم... یکی از آنها را خوب می شناسم ...
از هم دوره ای های ما بود ... حالا از آن روز بدجوری نگران بقیه
دوستان فعالمان هستم ... مخصوصاً اینکه دیروز هم شنیدم که موج تازه ای
از بازداشتها در مشهد آغاز شده!

بعداً نوشت: هر چه خواستم نادیده اش بگیرم و از نوشتنش طفره بروم نشد ...
در لابلای اخبار بازداشتی ها و آزاد شده های حوادث اخیر،
نوشته های اخیر ژیلا بنی یعقوب (اینجا و اینجا) برای همسر دربندش بهمن احمدی،
خیلی نظرم را جلب کرده ... همیشه تصویر یک ازدواج موفق اینقدر
به نظرم نایاب( یا با نگاهی خوشبینانه تر، کمیاب) بوده که کلاً خیلی وقتست
که حتی از فکر کردن به آن هم منصرف شدم.. ازدواجی که در آن مجبور نباشی
اینقدر از ابعاد خواسته ها و علایق و آرزوها و اهداف وشخصیت فردی ات بزنی
که بتوانی بدون دردسر در آن فضای محدود ِ متداول جای بگیری ... ازدواجی که
هر دونفر روی یک پله قرار بگیرند، نه اینکه یکی همیشه پایین تر و محروم تر
و با حقوقی نصف ِ آن دیگری!
حالا زندگی مشترک این دو روزنامه نگار ِموفق، روایت واقعی ِ همان خیال ِ دور است..
اینکه هر دو، پابه پای هم در صف مبارزه برای یک هدف تلاش می کنند ...
این همدلی و همراهی شان در این روزگار قحطی زده، خیلی تحسین برانگیز است!

چرا شهادت دو زن برابر یک مرد است؟!!!!

متنی که در زیر می خوانید قسمتی از ستون خواندنی ها در صفحه خانواده و
سلامت(ص8) روزنامه خراسان امروز(30/2/88) است:

چرا شهادت دو زن برابر یک مرد است؟

شهادت زن اگرچه طبق برخی از نصوح محدود است، لیکن کارشناسی و اهل خبره شدن وی در تمام
رشته های تجربی و اقتصادی و مانند آن روا و صحیح است و از این رو هیچ تفاوتی بین مرد و زن
وجود ندارد، زیرا معیار شهادت،گزارش از حس است و معیار کارشناسی در رای اهل خبره،
حدس فکری و علمی است و ارزش حدس علمی و گزارش کارشناسی کاملاً معلوم است.
اما در جریان دادن شهادت برای آن است که حق در محکمه برای قاضی ثابت بشود واثبات حق
متوقف است به اینکه آن شاهد در صحنه حضور کامل داشته باشد و چون زن ها در بسیاری از
موارد در جامعه آن چنان که باید حضور ندارند و در صحنه حادثه و زد و خوردها و ...
حضورندارند، به دلیل اینکه حضور این ها کم است ممکن است زود فراموش کنند و لذا قرآن
نکته آن را ذکر می کندو می فرماید:این که شهادت دو زن، در حکم شهادت یک مرد است
نه برای آن است که زن، عقل و درکی ناقص دارد ودر تشخیص اشتباه می کند، بلکه اگر
یکی از این دو فراموش نمود دیگری او را تذکر بدهد زیرا که زن مشغول کارهای خانه،
تربیت بچه و مشکلات مادری بوده و ممکن است صحنه ای را که دیده فراموش کند،
بنابراین دو نفر باشند که اگر یکی یادش رفت دیگری او را متذکر کند.
(کتاب زن در آیینه جلال و جمال،ص 374و 356و متن سخنرانی آیت الله
جوادی آملی استاد جلسه 125، آفاق اندیشه)

پی نوشت: گرفتی چی شد؟... از بس که فراموشکارید، قانونگذار
مجبور شده (نه اینکه فکر کنی خدایی نکرده بحث تبعیض و بی عدالتی بوده...
نه ... اشتباه نکن!..
فقط به خاطر فراموشکاریِ تو، مجبور شده!) موقع شهادت دادن هم شما رو
نصف یه نفر، حساب کنه!


8 مارس، روز جهانی زن گرامی باد

روزی ما کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود، بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست.
روزی که دیگر
درهای خانه شان را نمی بندند،
قفل
افسانه یی ست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن،
دوست داشتن است.
"احمد شاملو"


8 مارس، روز جهانی زن
گرامی باد

سهم این زن کجاست؟


حرف که می زند انگار چیری روی هر هجای کلماتش سنگینی می کند ...
با آنکه بغض اش را به سختی فرو می خورد ، اما پلکهایش خیس می شوند
از دردی که دیگر نمی توان پنهانش کرد....
"فکرشو بکن... مأمور بیاد تو رو ببره کلانتری.. به جرم عدم تمکین از شوهر...
از اون مرد لاابالی که با اون سن وسالش هر روز یکی رو برای عیاشی هاش
می بره خونه ... سال 80، یکی رو صیغه کرده بود اما حالا دیگه این کارم نمیکنه..
یه پولی بهشون میده و ... "

اینها را خانمی میانسال برای دوست مغازه دارش تعریف می کند ... خودش
می گوید بچه هایش بزرگ اند و دخترش هم ازدواج کرده(با یکی که کلاهبردار
از کار درآمده و دخترک را ول کرده به امان خدا)...
و حالا این ثمره ی یک عمر خانه داری ِ کدبانوی خانه است ... توهین، تحقیر،
بی حرمتی، بازداشت، دادگاه ...
می گوید همسرش یک دندانپزشک است که فلان جا مطب دارد،و 2سال جبهه
رفته و کلی مدعی دینداری!!! ... از آنها که همیشه نامه هایش را با آیه ای
شروع می کند و با آیه ای دیگر خاتمه می دهد!!
"دیشب که بردنم کلانتری، مأموره بهم گفت "خواهر،امشب برو خونه ت،
ما اینجا توی بازداشتگاه جا نداریم ... ولی فردا صبح بیا!" بهش گفتم کجا برم؟
جایی رو ندارم .. برم خونه بابام؟ اونجا هم دعوا و داد و بیداد می کنن که چرا
با این سن و سالت برگشتی اینجا ..."
اینها را که می گوید صدایش آشکارا می لرزد ...
و من چشم دوخته ام به این اندوه که در یک قدمی ام دارد بزرگ می شود به
اندازه دردی تحمل سوز! ... به اندازه ستمی که شرافت انسانی بشریت را
نقره داغ می کند! ....
و تمام ذهنم پر میشود از این معادله ساده... سهم این زن و هزاران نفر دیگر
که همه زندگیشان را وقف تعریفِ تبلیغ شده ی جامعه از زنِ خانه دار و کدبانو و
مطیع ِ همسر و مادری فداکار، کرده اند... سهم زنی که همیشه وظیفه اش این
بوده که شرایط را محیای پیشرفتِ آن دیگری کند و خودش را و خواسته هایش
را ایثار کند به جامعه ای که او را حتی به عنوان یک نفر انسان به رسمیت
نمی شناسد... سهم این زن کجاست؟ .... که با رنج و زحمت اینهمه سال،
حتی سرپناهی از آن ِخود ندارد! .... و تازه حالا باید به این فکر کند که چطور
می تواند با حقوق نیمه اش در جامعه ای نابسامان و آسیب زده، مثل یک فرد
انسان، مستقل زندگی کند...
اینها را نگفتم که فکر کنیم چقدر دلیل داریم برای غصه خوردن .... یا که فقط
دلمان بسوزد و آه بکشیم ... (که هر کس سری به دادگاه ها زده باشد یا
حتی همین روزنامه ها و مجلات هفتگی را بخواند، به این مساله اذعان خواهد
داشت که دیگر کارمان از آه و ناله و گلایه های روزانه گذشته...)
اینها را گفتم که بیشتر ببینیم، بیشتر بشنویم، شاید آنوقت باورمان شود باید
کاری کرد ... باید کمی از پوسته ی کوچک زندگی بیرون آمد ... پیش از آنکه
پوسیدگی ِ متعفن ِ تبعیض و نابرابری، تمام هویت انسانی مان را به نابودی
کشاند!

...


مثل گنجشک کوچکی که لحظه ای از جیک جیک کردن باز نمی ایستد،
مدام حرف می زند ... 3-4 سال بیشتر ندارد و با کاپشن قرمز و روسری
کوچکی که گاهی موهای قهوه ای اش از زیر آن پیدا می شود، کنار مادرش ایستاده ...
معصومیت چهره اش، روح را به آرامشی مهربانانه می آویزد.. حسی که در همهمه
و شلوغی های روزمره گم شده ...

مادر، روسری دخترک را جلو می کشد .. و چشم های زیبایش میان
آن قاب محصور ِ رنگی، می درخشد ...
" آفرین دخترم! موهاتو بکن تو ... اگه آقاها ببینن گناه می کنی ...
اونوقت خدا دوستت نداره ها! "
می پذیرد ... بدون هیچ مقاومتی ... و دست های کوچکش، چند تار ِ
مویی که از کنار روسری اش بیرون زده را پنهان می کند ...
آخر گناه است ... گناهی که در باور کودکانه اش، خدا را ناراضی می کند!
چه دسیسه بی رحمانه ای چیده ای مادر!

و خدای تو آیا همان خدای مهربانی ست که درگاه رحمتش را از هیچ
بنده ای دریغ نمی کند؟ ... و یعنی این خدای رحمان و رحیم که هر روز
سجده اش می کنی، از گناه (!!!) این چند تار موی کودکی خردسال
نمی گذرد؟!

امروز خدا را اینطور در باور کودکانه اش به تصویر کشیده ای، فردا که
قانونی نابرابر، شرافت انسانی اش را زیر سوال می برد به او چه خواهی
گفت؟ ... در برابر این همه تبعیض جامعه ات (که تو خود نیز قربانی اش بوده ای و
ناآگاهانه فرزندت را هم برای چنین مسلخی آماده می کنی!)
چطور می خواهی از خدایی که به او نشان داده ای، دفاع کنی؟ ...
چطور می خواهی به او بگویی که این را خدایم مقدر کرده که تو زن باشی و
مستوجب این همه تبعیض؟ ...

و در برابر شکم های فربه ای که ادعای انسانیت دارند، فقر و گرسنگی و
فساد و بدبختی ها را چطور توجیه خواهی کرد؟ ...
و اگر آن گناه است پس این چیست؟ ... و اگر آن گناه، مستوجب عذابی از جنس خشم خداست،
پس مجازات ظلمی که بر این مردم درمانده می رود، چیست؟

□□□
" ببخشید خانوم ... یه سوالی ازتون داشتم؟ "
سر تا پا سیاه پوشیده ... چادر سیاه ... مقنعه چانه دار ِ سیاه ...
دستکش سیاه ...
" شما چرا چادر نمی پوشید؟ می دونید که چادر، حجاب برتره!
و تمام علمای ما هم روی این قضیه تکیه کردن! "
نگاهش می کنم و هزاران کلمه توی ذهنم رژه می روند ... چه باید
گفت؟ ... چقدر باید گفت تا تمام شود این همه حرفی که واژه به واژه
سکوت کرده اند ... و باز هم ...
" به نظر من این یک مساله کاملاً شخصیه! ... و پوشش من هم با عرف
جامعه تضادی نداره! "
و خوب می دانم حریم خصوصی افراد را نمی شناسد ...
" اما ما توی قران و احادیث داریم که زن نباید "لباس شهره" بپوشه ..
لباس شهره یعنی لباسی که جلب توجه کنه ... مثل همین لباس های
رنگی که می پوشن ... بهرحال امیدوارم به درون خودتون برید و بیشتر
تفکر کنید و حجاب برتر رو انتخاب کنید! "
" لباس شهره" را که می گوید به سویشرت سفید و روسری آبی ام
نگاه می کند ...
راستی که چقدر بیهوده است حرف زدن با آدم هایی که اینطور دچار انجماد فکری شده اند ...
چقدر بی فایده و تأسف برانگیز!

کاش همه لباس های سیاه مان را دور بریزیم ...
کاش با خودمان عهد ببندیم که همیشه سپید بپوشیم، سپید بنگریم،
سپید بیاندیشیم ...
و تصور کن آنوقت این نگاه های سیاه چطور در برابر اینهمه سپیدی و
روشنی، کور خواهند شد!

پی نوشت: دیروز تلویزیون قسمت هایی از دفاییه خسرو گلسرخی را
نشان می داد ... و آنجا که تقاضای فرجام را نپذیرفت و
گفت من فقط در دفاع از خلق ام حرف میزنم و برای خودم
دفاعی ندارم ...
به یاد حرف های عالیه اقدام دوست (یکی از فعالان
اجتماعی بازداشت شده) در برابر قاضی افتادم و شهامتی
که تحسین برانگیز است ...

صبح


مرد ِعرب، صورتش برافروخته از خشم، نعره می کشد …

مادر، گهواره را به آرامی تکان می دهد .. خنده های دخترک میان رویای مادر می دود …
و خواب هایش را عقب می راند شوق قدم هایی که برای فتح آینده ای موهوم بی قرارند!

" چند لالایی مانده تا صبح، مادر؟"

و مادر تمام ذهنش را در جستجوی این واژه می کاود …. صبح ….

" صبح همین جاست عزیزکم! … همین جا که امروز آشیانه توست وفردا …
معبدی که تو باید تمام ِ خواسته ها و آرزوهایت را وقف استواری اش کنی! "

دست چروکیده اش، مو های دخترک را نوازش می کند ....

مرد ِ عرب، وحشیانه میان بیابان نعره می کشد …

نخند دختر! … مگر نمی دانی این وسوسه شیطان است که میان خنده های تو می خزد؟ …
چشم هایت را به زمین بدوز! … نکند نگاه ارغوانی ات، دلی را بلرزاند …
دختر، اینها چیست پوشیده ای؟ … سپید، آبی، سبز، سرخ … مگر نمی دانی این رنگ ها
سهم ِ تو نیست؟ … ببین! این چادر ِ سیاه را درست به قامت ِ تو ساخته اند! … تا ایمان سستِ
این مردمان از گزندِ وسوسه هایی که از تو آغاز می شود در امان ماند …

مرد ِ عرب، گوشه ای از بیابان تفتیده، کلنگش را به زمین می کوبد …

مادری کودکش را در آغوش می کشد تا از آشیانه ی ویران شده، بگریزد … و قانونی رساتر از
فریاد آوار، خطابش می کند:
" این کودک، سهم ِ تو نیست! "
" همه ی زندگی ام را بخشیده ام … جوانی ام … آزادی ام … عشقم … آرزو هایم …
خواسته هایم … همه را باخته ام … آیا این همه کافی نیست برای سیراب کردن ِ
عدالت ِ تشنه تان؟ …"
نصف ِ حق ِ یک انسان … آقای قاضی! ترازوی قضاوتت، عدل را احتکار می کند …

کودکی می گرید … مادری آرام و بی صدا اشک می ریزد …. دختری از تحصیل باز می ماند..
و آن دیگری را، پدرش به پیرمردی می فروشد تا بخت ِ سیاه ِ دخترک، بزم اعتیاد ِ پدر را بیاراید!

مرد، گودالی را که به وسعت ِ جهالت ِ زمانه اش حفر کرده، خوب نگاه می کند…
همه چیز آماده است ….

دختر، روبه روی آینه، صورتش را نقاشی می کند …
لب های سرخ … چشم های آبی … پلک های سبز … مژه هایی بلند و سیاه … گونه هایی برآمده ….
از خانه که بیرون می آید، نعره مرد عرب هنوز افکارش را لگدمال می کند …
و شب تمام ِ آن تصویر ِ توی آینه را می بلعد …

گریه ی معصومانه ی کودک … مرد عرب … حفره ای به اندازه نوزادی که هنوز چشم هایش
را نگشوده …. مشت مشت خاک … گریه اش کمرنگ می شود ….

خیابان، جسم ِ بی جان ِ دخترک را پس می گیرد از شب …

گودال با خاک پُر می شود …

آسمان نم نم می بارد … رنگ های نقاشی روی خیسی صورتش سُر می خورند …

مرد ِ عرب خوشحال است … این ننگ در سینه ی بیابان دفن شد …

و صبح … صبح فردا، تمام ِ جنایت ِ شب را از یاد می برد!

درباره من

عکس من
آرام آرام خواهيد مرد اگر سفر نكنيد، اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي گوش فرا ندهيد، اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد، آرام آرام خواهيد مرد اگر بنده عادت هاي خود شويد، و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي رويد، برويد ... اگر مسير خود را عوض نكنيد، اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد امروز زندگي كردن را آغاز كنيد! امروز دل را به دريا بزنيد ! كاري انجام دهيد ! به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام بميريد و فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد! "پابلو نرودا"