‏نمایش پست‌ها با برچسب شاید شبیه شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شاید شبیه شعر. نمایش همه پست‌ها

و روشنی، وعده ی پنجره بود

در حنجره ی بیمار ِ
این روزهای بی واژه،
تنها
وهم ِ تب آلود ِ انتظار
خس خس می کند ...

□□
و روشنی،
وعده ی پنجره بود
پشت ِ انکار ِ پرده ای سیاه
که
دیوار ِ خانه را
رو سفید کرده!

چراغ قرمز

این چراغ قرمز را
بارها و بارها
رد کرده ام،
فقط بخاطر او،
فقط بخاطر تو،
فقط بخاطر آن هزاران نفری که
برای سپیدی ِ برگه های جریمه شان
غمگین اند ...
بنویس!
تمامش را
به نام من بنویس!
به نام ِ راننده ی سرکشی که
میان بوق هایِ ممتدِ انتظار،
بغضش را
فرومی خورد!

دلتنگی

تمام می شود
این سال ها...
چرتکه ات
عقب مانده از
حجم ِ دلواپسی هایم!

نیمه ی پُر ِ لیوان
شکوفه های انتظار را
سیراب می کند،
دلتنگی هایم
اما
.
.

.

تمام می شود
این سال ها،
به همین زودی
که
تو نیستی!

...


حسودی نمی کنم
به لرزش نفس هایت
در هجوم واژه هایی بارانی!
من
تنها
به حرف های ناگفته چشمانت
رشک میبرم
و به آن بهار ِ خیال انگیز
که در حوالی رویایی سبز
می شکفد!

□□□
بی خیالش شده ای و
باز می بینی که
زیر چشمی
افکارت را
می پاید،
در انتظار آن لحظه که
شاید
احساس، زانو بزند
در برابر واژه ای سرخ!

□□□
و تنهایی
گاهی
استکانِ چای ِ از دهن افتاده را
سر می کشد ...


انتظار


چه عادت غریبی ست
انتظار،
وقتی
دلبستگی هایت
همیشه
آنسوی خیابان
پرسه می زنند!

آدم برفی


آدم برفی نیستم
نه حتی
با اینهمه سپیدی
که روی شانه هایم
جا مانده
از هذیان های ِمکرر ِ سرما ...

و میان حنجره ام
پرستوی کوچکی ست
که هر روز
شوق پروازش را
میان تصنیف بی انتهای آسمان
زمزمه می کند...

....


"آسمان همه جا همین رنگ است..."

چه بهانه کودکانه ای
برای
اسارتِ
قدم هایی که
تشنه ی هجرت اند!

_ چشم های پدر
از هراس ِ غربتی نادیده،
رنگ می بازد ... _

و میان رفتن و ماندن،
فاصله
تنها
قدمت ِ آرزوهایی دور
در خیالِ مه گرفته ی زمستان است ...

حسرت


گاهی
دیر می شود
برای گفتن
برای شنیدن
برای دلتنگی
و شاید
برای تکرار اینکه ...

گاهی
طنین ِ آشنایِ یک "سلام"
تو را
می برد به حسرتی دور،
در ناکجاآباد ِ خاطرات!

سایه ات
روی دیوار
قد می کشد ...

اتوبوس ِ شب


خسته ام،
مثل مسافری که
از آخرین اتوبوس ِ شب
جا مانده ...

هذیان


باران می بارد
تو ذوب می شوی
روی گونه های تب دار ِ شهر ...

پنجره ها
هذیان می گویند ...

در این کوچه
_جز چتر های سرگردانی
که از خاطر ِ خیس ِ خیالی دور
می گریزند _
هیچ کس نیست!

دار قالی


تار و پودِ تخیلم
میانِ ظرافتِ انگشتانت
نقشِ بهار را می جوید ...

دار ِ قالی
اما
رج به رج
پاییز می بافد!

مترسک


تمام پنجره ام
سهمِ توست
وقتی
به جای آن مترسک
تو را
مصلوبِ ترس های مزرعه
کرده اند ....

انتظار


میانِ خستگیِ پلک هایم
کوچک و
کوچکتر
می شوی!

نمی دانم
کدامیک
واقعی ترند
در رخوتِ
این روزهای گنگ ...
نیستیِ من؟ ...
هستیِ تو؟ ....
یا
انتظاری که
در میانه ی راه
ناتمام می ماند؟!

افطار


بانگ اذان
که میانِ سادگیِ سفره ی افطارش
پیچید،
روزه اش را
باز کرد
با بغضی که
تمامِ روز
لابلای نفس هایش
بی تابی می کرد ...

صبر


ما که گفته بودیم
تحمل مان زیاد است...
فراموش کرده اید
سالهاست
روی گرده ی ما
سوارید و
برای سرهایمان
نقشه می کشید!

قسم به آن دشنه و
پنبه های سپیدِ صلح آمیز،
که هنوز
از این همه درد
آخ نگفتیم!

�‹
گورکنِ پیر
زیر گوشِ مرده ها
زمزمه می کند:
صبور باشید...خدا با صابرین است!!!!

...


سپید،
سبک،
بی تعلّق،

مثل کاغذی که
از میانِ انگشتانِ باد
سُر می خورد،

تشنه ی واژه هایی که
قربانی سکوت
می شوند ....

دریغ از تو که
می ترسی
زمین گیرِ نانوشته هایم شوی

و هیچ ندانسته ای که
آسمان
جای آنان که
از اوج می هراسند
نیست!

....


نوشت،
نوشت،
نوشت ....
آنقدر نوشت
که قامتش
از این شوقِ ناشناخته
رفته رفته
آب شد ...

...


دو قدم مانده به صبح ....

کفش های کهنه ام
تعبیرِ سالیانِ
این فاصله ی اندک اند!

برای ع. زادمهر


ـــ آنقدر
دلتنگی هامان بزرگ شده
که دیگر
حتی در پاورقیِ روزنامه ها هم
نمی گنجیم ...
و کسی تمامِ سهمِ ما از واژه ها را
می دزد و
آن را به خبری داغِ داغ می فروشد...

ـــ آقا بنویس
همه اش تقصیرِ این دلتنگیِ غریب
بود،
و آن پنجره ی نیمه باز
که بوی آسمان می داد ....
آخر تو نمی دانی
وسوسه ی پاییز
در ذهنِ ملتهبِ شهریور
چقدر آدم را .....

ـــ روزنامه ی صبح
روزنامه ی عصر
و لبخند های دروغی که
ماسیده اند
روی صفحه ی اول ...
و آدم های کوچکی که
تنها
به اندازه ی عکس های
صفحه ی اولِ روزنامه
بزرگ اند ....

خبرش
در کوچکترین تیتر
اتفاق می افتد :
" فردی
خودش را
از ارتفاع تنهایی اش
به اعماق نیستی
پرت کرد! "

ـــ آقا ببخشید
مثل اینکه اشتباهی رخ داده،
پیامِ تبریکِ تولد را
در صفحه ی تسلیت ها
چاپ کرده اید!

فرد


میان آن همه مفاهیمِ پیچیده ریاضی
تنها
حکایت اعدادِ فرد را
خوب آموخته بود....

فرد،
آن یک نفر است که
وقتی زوج ها با هم می روند
او باید یک تنه
جورِ تنهایی اش را بکشد!

درباره من

عکس من
آرام آرام خواهيد مرد اگر سفر نكنيد، اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي گوش فرا ندهيد، اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد، آرام آرام خواهيد مرد اگر بنده عادت هاي خود شويد، و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي رويد، برويد ... اگر مسير خود را عوض نكنيد، اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد امروز زندگي كردن را آغاز كنيد! امروز دل را به دريا بزنيد ! كاري انجام دهيد ! به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام بميريد و فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد! "پابلو نرودا"