ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه
در حنجره ی بیمار ِ
این روزهای بی واژه،
تنها
وهم ِ تب آلود ِ انتظار
خس خس می کند ...
□□
و روشنی،
وعده ی پنجره بود
پشت ِ انکار ِ پرده ای سیاه
که
دیوار ِ خانه را
رو سفید کرده!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ خرداد ۱۹, سهشنبه
این چراغ قرمز را
بارها و بارها
رد کرده ام،
فقط بخاطر او،
فقط بخاطر تو،
فقط بخاطر آن هزاران نفری که
برای سپیدی ِ برگه های جریمه شان
غمگین اند ...
بنویس!
تمامش را
به نام من بنویس!
به نام ِ راننده ی سرکشی که
میان بوق هایِ ممتدِ انتظار،
بغضش را
فرومی خورد!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه
تمام می شود
این سال ها...
چرتکه ات
عقب مانده از
حجم ِ دلواپسی هایم!
نیمه ی پُر ِ لیوان
شکوفه های انتظار را
سیراب می کند،
دلتنگی هایم
اما
.
.
.
تمام می شود
این سال ها،
به همین زودی
که
تو نیستی!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه
حسودی نمی کنم
به لرزش نفس هایت
در هجوم واژه هایی بارانی!
من
تنها
به حرف های ناگفته چشمانت
رشک میبرم
و به آن بهار ِ خیال انگیز
که در حوالی رویایی سبز
می شکفد!
□□□
بی خیالش شده ای و
باز می بینی که
زیر چشمی
افکارت را
می پاید،
در انتظار آن لحظه که
شاید
احساس، زانو بزند
در برابر واژه ای سرخ!
□□□
و تنهایی
گاهی
استکانِ چای ِ از دهن افتاده را
سر می کشد ...
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه
چه عادت غریبی ست
انتظار،
وقتی
دلبستگی هایت
همیشه
آنسوی خیابان
پرسه می زنند!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه
آدم برفی نیستم
نه حتی
با اینهمه سپیدی
که روی شانه هایم
جا مانده
از هذیان های ِمکرر ِ سرما ...
و میان حنجره ام
پرستوی کوچکی ست
که هر روز
شوق پروازش را
میان تصنیف بی انتهای آسمان
زمزمه می کند...
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه
"آسمان همه جا همین رنگ است..."
چه بهانه کودکانه ای
برای
اسارتِ
قدم هایی که
تشنه ی هجرت اند!
_ چشم های پدر
از هراس ِ غربتی نادیده،
رنگ می بازد ... _
و میان رفتن و ماندن،
فاصله
تنها
قدمت ِ آرزوهایی دور
در خیالِ مه گرفته ی زمستان است ...
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه
گاهی
دیر می شود
برای گفتن
برای شنیدن
برای دلتنگی
و شاید
برای تکرار اینکه ...
گاهی
طنین ِ آشنایِ یک "سلام"
تو را
می برد به حسرتی دور،
در ناکجاآباد ِ خاطرات!
سایه ات
روی دیوار
قد می کشد ...
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه
خسته ام،
مثل مسافری که
از آخرین اتوبوس ِ شب
جا مانده ...
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه
باران می بارد
تو ذوب می شوی
روی گونه های تب دار ِ شهر ...
پنجره ها
هذیان می گویند ...
در این کوچه
_جز چتر های سرگردانی
که از خاطر ِ خیس ِ خیالی دور
می گریزند _
هیچ کس نیست!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه
تار و پودِ تخیلم
میانِ ظرافتِ انگشتانت
نقشِ بهار را می جوید ...
دار ِ قالی
اما
رج به رج
پاییز می بافد!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه
تمام پنجره ام
سهمِ توست
وقتی
به جای آن مترسک
تو را
مصلوبِ ترس های مزرعه
کرده اند ....
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ شهریور ۲۹, جمعه
میانِ خستگیِ پلک هایم
کوچک و
کوچکتر
می شوی!
نمی دانم
کدامیک
واقعی ترند
در رخوتِ
این روزهای گنگ ...
نیستیِ من؟ ...
هستیِ تو؟ ....
یا
انتظاری که
در میانه ی راه
ناتمام می ماند؟!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ شهریور ۲۶, سهشنبه
بانگ اذان
که میانِ سادگیِ سفره ی افطارش
پیچید،
روزه اش را
باز کرد
با بغضی که
تمامِ روز
لابلای نفس هایش
بی تابی می کرد ...
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه
ما که گفته بودیم
تحمل مان زیاد است...
فراموش کرده اید
سالهاست
روی گرده ی ما
سوارید و
برای سرهایمان
نقشه می کشید!
قسم به آن دشنه و
پنبه های سپیدِ صلح آمیز،
که هنوز
از این همه درد
آخ نگفتیم!
�‹
گورکنِ پیر
زیر گوشِ مرده ها
زمزمه می کند:
صبور باشید...خدا با صابرین است!!!!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه
سپید،
سبک،
بی تعلّق،
مثل کاغذی که
از میانِ انگشتانِ باد
سُر می خورد،
تشنه ی واژه هایی که
قربانی سکوت
می شوند ....
دریغ از تو که
می ترسی
زمین گیرِ نانوشته هایم شوی
و هیچ ندانسته ای که
آسمان
جای آنان که
از اوج می هراسند
نیست!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ شهریور ۲۲, جمعه
نوشت،
نوشت،
نوشت ....
آنقدر نوشت
که قامتش
از این شوقِ ناشناخته
رفته رفته
آب شد ...
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سهشنبه
دو قدم مانده به صبح ....
کفش های کهنه ام
تعبیرِ سالیانِ
این فاصله ی اندک اند!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه
ـــ آنقدر
دلتنگی هامان بزرگ شده
که دیگر
حتی در پاورقیِ روزنامه ها هم
نمی گنجیم ...
و کسی تمامِ سهمِ ما از واژه ها را
می دزد و
آن را به خبری داغِ داغ می فروشد...
ـــ آقا بنویس
همه اش تقصیرِ این دلتنگیِ غریب
بود،
و آن پنجره ی نیمه باز
که بوی آسمان می داد ....
آخر تو نمی دانی
وسوسه ی پاییز
در ذهنِ ملتهبِ شهریور
چقدر آدم را .....
ـــ روزنامه ی صبح
روزنامه ی عصر
و لبخند های دروغی که
ماسیده اند
روی صفحه ی اول ...
و آدم های کوچکی که
تنها
به اندازه ی عکس های
صفحه ی اولِ روزنامه
بزرگ اند ....
خبرش
در کوچکترین تیتر
اتفاق می افتد :
" فردی
خودش را
از ارتفاع تنهایی اش
به اعماق نیستی
پرت کرد! "
ـــ آقا ببخشید
مثل اینکه اشتباهی رخ داده،
پیامِ تبریکِ تولد را
در صفحه ی تسلیت ها
چاپ کرده اید!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ شهریور ۱, جمعه
میان آن همه مفاهیمِ پیچیده ریاضی
تنها
حکایت اعدادِ فرد را
خوب آموخته بود....
فرد،
آن یک نفر است که
وقتی زوج ها با هم می روند
او باید یک تنه
جورِ تنهایی اش را بکشد!