‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشته ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشته ها. نمایش همه پست‌ها

کوچ اجباری


این خانه را دوست دارم و همین است که رفتن را دشوارتر می کند
شاید هم روزی دوباره برگشتم اینجا و چراغ خانه را روشن کردم

اما فعلاً به مأمنی در همین حوالی (+) کوچیده ام !

...


دیگر تمام شد
همیشه پیش ازآنکه فکر کنی اتفاق می افتد،
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.

"فروغ فرخزاد"





پ ن: حس تلخی هست در این
چند واژه سکوت !


عادت نکرده ام


عادت نکرده ام

به وقاحت نگاهت،

به حقارت واژه هایت،

و حتی

به این سکوت

که گستاخی ِ تو را

بی پاسخ می گذارد!

عادت نکرده ام

به این حصار که

بر فکرم

ذهنم

آرزوهایم

خواسته هایم

جسمم

تحمیل کرده ای

تا اندک تخطی از آن،

همه دَدمنشی ِ لجام گسیخته ات را

توجیه کند!

عادت نکرده ام

به دیدن تو

بر تصویر هر روز ِ این پیاده روها،

لکه ی ننگی که

در خاطر خیابان

ماندگار شده …

هر روز

در چهره ای تازه

اما

با همان آوای رکیک!

عادت نکرده ام

و این تنها امیدی ست

که رستاخیز رهایی مان را

نزدیکتر می کند!

آنجا که میشود تو را هم

مانند همه ی آن پسمانده های متعفن ِ جاهلیت،

از چهره ی غبارآلودِ شهر

زدود!

پی نوشت: نه به این خاطر که حرفش بدتر از آن چیزی بوده که همیشه

توی خیابان، از کوچک و بزرگِ جماعت مردانی نامحترم میشنویم، بیشتر شاید از سر ِ

یک بغض ِفروخورده که بارها سعی میکنی نادیده اش بگیری و آخرش یک روز تحملت

تمام می شود و دلت می خواهد آن را جایی فریاد کنی!


صمیمیتی از جنس ِ تو


مهربانی اش، دلتنگت می کند ... از آنهایی ست که هر چقدر بیشتر سعی میکنی

نادیده اش بگیری، توی تصویر روزانه ی زندگی ات، پررنگ تر می شود ... و چگونه است که

گاهی صمیمیتی از جنس ِ او، اینقدر آدم را غصه دار می کند!

واقعیتش اینست که من تا حالا هیچوقت، تنها با احساسم تصمیم نگرفته ام ... شاید

به همین دلیل می توانم دیگرانی را که گاهی از نظر منطقی سنخیتی با هم نداریم،

در نهایت صمیمیت، فقط در جایگاه یک دوست معمولی ببینم ... اما میان این دوستی ها

و آشنایی ها، گاهی به آدمهایی برمیخوری که مهربانی شان آنقدر شفاف و بی آلایش

است که دلت را می لرزاند ...

و همه چیز آنقدر سخت می شود که دیگر حضورش، حرفهایش و هر چه مربوط به

این دوستی ست، غمگینت می کند!


پ ن: حرف ِ ماندن نیست ... از آن خاطره هاست که باید گذاشت و گذشت!


Recovery


یک وقت هایی آدم باید محکم جلوی لجبازی های زندگی بایستد ... باید خودت را به چیزی
سرگرم کنی تا این روزهای کرخت وبی حوصله، تو را از راهی که میروی بدر نکنند ...
حالا من دارم همین کار را می کنم .... با لجاجت زل زده ام توی نگاهش..
مدام می گوید "نمی شود" و من باز مقابلش ایستاده ام ... درست آنجا که صبح ها وقتی چشمش
به من می افتد با خونسردی لبخند بزنم _حتی اگر این لبخند ساختگی باشد_ و حالیش کنم که
این "نمیشود" هایش را هرگز باور نکرده ام ...
در این میان، زمانهایی هست که باید با تمام توان آرامش خودت را حفظ کنی و فقط منتظر
باشی طوفان از تو بگذرد ...
مثل وقتهایی که یکهو همه ی کاستی ها و مشکلات بشری به ذهنت هجوم می آورند..
مثل موریانه های کوچکی که کافیست دریچه ی بازی بیابند برای تسخیر روح و فکرت ...
اینجاست که باید خیلی سرسخت باشی ... باید دست آویزی پیدا کنی و خودت را محکم نگه داری
تا ناامیدی تو را نبرد به آنجا که بیگانه با خلقت توست!

طی هفته ای که گذشت خیلی کارها کردم برای این recovery!

چند تا کتاب داستان کوتاه خواندم {چوب خط (محسن فرجی) ...نفس تنگ (مهدی مرعشی) ...
آویشن قشنگ نیست (حامد ماعیلیون) ... من گنجشک نیستم (مصطفی مستور) ... }
به تعداد زیادی وبلاگ جدید سر زدم و میان این افکار متفاوت،کلی حرفهای تازه شنیدم ...
زمانهایی را با دوستانم گذراندم ....
و گاهی هم _به عادت همیشه_ تنهایی رفتم جاهایی که حس خوبی برایم دارند ...
حالا انگار طوفان کمی فرونشسته ... باید دوباره برنامه ریزی کنم برای کارهای عقب مانده ...
و برای روزهایی که معلوم نیست چندتای دیگرش سهم توست ...و سهم آرزوهایت ...

پی نوشت: اینقدر همه از فیس بوک گفتند و تعریف کردند که بالاخره
حس کنجکاوی ما راهم کشاند به این بازی ... خیلی از
بچه های هم دانشکده ای را پیدا کردم ... چقدر قیافه ها
عوض شده! ... چقدر به نظرم همه بزرگ شدند! ...
فضایی شبیه اورکات دارد ... همان موقع ها که هنوز
دانشجو بودیم همه ی دانشکده ما آنجا عضو شده بودند..
یادش بخیر! ... یاد آنهمه شیطنت بخیر!


حبس شده ام
در
بغض ِ واژه هایی که
اسیر ِ مصلحت اند ....

امیدوار باش!


از آنوقت که از درس و دانشگاه فارغ شدیم با هم قرار گذاشته ایم که میانِ
دغدغه های روزمره زندگی، فرصتی را باقی بگذاریم برای تازه شدن دیدارها...
و این حکایتِ محفل دوستان عزیز و همکلاسی های سابق است که هر ماه یا هر
2ماه یکبار، برای جویا شدن از احوال یکدیگر، دورهم جمع می شوند...
امروز یکی از همان روزها بود که حرفهای بچه ها و همدلی ِ این جمع ِ
دوست داشتنی،دلگرمت می کرد به زندگی .... شاید این همه ی آن چیزی نباشد
که برای ادامه راه به آن نیاز داری، اما تردید ندارم که اگر این مهربانی و یکدلی نبود
تحمل مشکلات خیلی سخت تر میشد ... خیلی سخت تر ...
آن هم میانِ تقلّای این روزها که صبحش را با تکرار هزار بار "امیدوار باش.. " آغاز
می کنم و شب هایش را با این تسلی که "نا امید نشو..صبور باش و فردا
سختکوشانه تر دربرابر مشکلات بایست"
و این صبر، چه تلاش دشواری ست وقتی صدای دوستت پشت تلفن، بغض دارد و
تو میدانی مشکلاتی که اینجا هست برای تو، برای او، برای آن دیگری و برای آن
هزاران نفر دیگر، دارد او را میشکند ... یا آن یکی که توی نِت برایت پیام می گذارد
"درد میکشم از این زهر کشنده که زندگی را از یادم برده"
و امیدواری چه آزمون دشواری می شود وقتی از مغازه بیرون می آیی و هنوز
بقیه پولی که از فروشنده گرفته ای را توی کیفت نگذاشتی که دستهای لرزان
پیرزنی به طرف دراز میشود ... پول را به او می دهی و باز چند قدم آنطرف تر
پیرمردی تقاضای کمک دارد ... و باز کودکی ... وباز ... و باز هم ... و انگار به اندازه ی
قدم های تو، دستهایی هست خالی تر از قبل ... و این راه را هیچ پایانی نیست در
کوچه هایی که به بن بست رسیده اند ....!!!
در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز را بیاموز!
خوب است که هنوز این کلمات را به خاطر دارم تا مدام تکرارشان کنم ... مثل مُسَکنی
که چندبار در روز می خوری تا تب ات آرام آرام فروکش کند!
ناامید نیستم .... به خودم قول داده ام که ناامید نباشم ... فقط گاهی در این
تمرین ِ روزانه که سعی میکنم لبخند بزنم ، دلم می لرزد از این لحظه ها که هر روز در
برابرم تکرار می شوند ... و باید گذر کنی از طعم ِ تلخ ِ رنج هاشان ... چرا که هیچ
کاری از تو ساخته نیست برای تسکینش ... جز همین کلمات،که مگر چندبار میشود با
آنها کسی را دلداری داد؟
ناامید نیستم ... این حرف ها را می نویسم تا زمزمه هایش را از گوشه ی ذهنم پاک
کنم، پیش از آنکه لابلای افکارم حضورش را فریاد کند ... تا توانی باقی باشد برای صبح
فردایی که به همین زودی از راه میرسد تا تو را پا به پای خودش به جلو پیش براند ... و
آرام زیر گوش ات نجوا کند "امیدوار باش..."

پی نوشت: چندوقت پیش یکی بهم گفت: "دلت رو محکم کن! اگه یه روز مجبور شی
مثل یک مبارز واقعی بجنگی و دشمن رو از پا دربیاری، باید خیلی محکم تر
از اینا باشی ... باید بتونی کاملاً احساساتتو کنترل کنی! "
نمیدونم چرا این حرفو زد ... اما خیلی به حرفش فکر کردم ... راست
می گفت ... من، زیادی احساساتی ام ... با اینکه خیلی سعی می کنم
احساساتمو کنترل کنم اما باز هم خیلی وقتها در برابرشون کم میارم ...
شاید برای همینه که گاهی حتی یه اتفاق کوچیک میتونه آرامش درونم رو
بهم بریزه .. و این اصلاً خوب نیست ... یادم باشه امسال برای این مساله
هم یه فکر اساسی بکنم! .. واقعاً مهمه!

جمله میداند خدای ِ حال گردان غم مخور


از همان لحظه که عقربه ثانیه شمار ساعت روی دیوار،تیک تاکش با شمارش معکوس ِ
گوشه ی صفحه تلویزیون هماهنگ شد ... یا نه.. شاید هم کمی قبل تر ... آن وقت که به عادت
هر سال، هفت سین را یکی یکی روی میز کنار اتاق می نشاندم ... و دور سبزه ها را
روبان می بستم ...
به نظرم حول و حوش همان دقیقه های پایانی بود که یکهو سراغم آمد..
مثل اینکه نشسته باشد روبه رویت ... با فاصله ای اندک ... آنقدر نزدیک که گرمای نفس هایش
را روی صورتت حس کنی ... انگار زل زده بود توی چشم هایم ... طوری که ندیدنش ممکن نبود ...
نمیشد... نمیشد رو برگردانی ... یا پلک ها را حصار کنی در برابرش .... چاره ای نبود جز
پذیرفتنش ... مهمانی ناخوانده که قلبت از حضورش سنگینی می کند و
ضربان هایی که محکم تر، سینه ات را می لرزاند ...
نگاهش آرام آرام مژه هایم را نمناک می کرد ...
درست در همان لحظه ها که ....

قبول دارم که بودنت، جبر ِ زندگی ست ...
اما چرا حالا؟ .....
حالا که میعاد ِ تولد ِ دوباره ی همه مخلوقات خداست ...
اینجا که بهانه تکرار عاشقانه های از یادرفته ست ...
تو ... اینجا .... میان شور و حرارت امیدها و آرزوهای سبز بهار،
از من چه می خواهی؟...

اما اینبار فرق می کرد ... آمدنش بخاطر کسی یا چیزی نبود...
نه از جنس ِ دل نگرانی های گذشته بود و نه از هول و هراس آینده...
انگار که نوزادِ همین لحظه های داغ ِ درگذر باشد ...
همین حالا که تقلا می کنی از نو آغاز شوی ...
شاد ِ شاد ... بسیار شادتر از قبل ....
درست میان همین لحظه های ناب، دلت به اندازه دنیای کوچک درونت، می گیرد ....

□□□
حافظ را باز می کنم به نیت این میهمان ناخوانده،

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر ِ شوریده باز آید بسامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت ِ چمن
چتر ِ گل در سر کشی ای مرغ ِ خوشخوان غم مخور
دور ِ گردون گر دو روزی بر مراد ِ ما نرفت
داءماً یکسان نباشد حال ِ دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نءی از سرّ ِ غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل ِ فنا بنیادِ هستی برکَند
چون تُرا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر بشوق ِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کُند خار ِ مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپدید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور
حال ِ ما در فُرقت ِ جانان و ابرام ِ رقیب
جمله میداند خدای ِ حال گردان غم مخور


همه چیز درست می شود!


تمام آنچه می توانی باش.
از حق خود بودن دفاع کن.
جسارت دیگرگونه بودن را داشته باش،
و از خود الگویی خاصه به جای بگذار،
آن گونه که یگانه ی توست زندگی کن و ستاره ات
را دنبال کن!
"لین یوتانگ"


چقدر به گرمی این واژه ها نیاز دارم! ... و به تکه کلام ِ مادرم
که دربرابر هر مشکلی، تسلی مان می دهد :
" همه چیز درست می شود! "
و شاید همه چیز درست شود اگر ایمان بیاوریم به فردایی که
روشن تر و امیدوارانه تر از امروز، طلوع خواهد کرد ... اگر
طاقت بیاوریم شاید آن روز را ببینیم که آزادی، برابری، ایمان و
عشق، تجلی فراتر از کلمه دارند... و انسان ها، زندگی را طور ِ
دیگری تجربه می کنند ... آنگونه که شایسته ی خلقت شان
است ... شاید ببینیم آن روز را که جهالت، کمرنگ تر از آن است
که سد راه قدرتِ اندیشه و کمال طلبی آدمیان شود ...
رویایی دور از دسترس نیست ... نه ... نیست ....
شاید آدم هایی که در فرداهایی نه چندان دور، قدم به این
کره خاکی می گذارند دیگر دغدغه هایی از جنس آنچه
رنج ِ امروز را رقم می زند نداشته باشند ...
شاید؟! ... نه ...بی شک، همین طور خواهد بود! ...
و هنوز کسانی هستند که برای تحقق این رویا، امیدوارانه
مبارزه می کنند ... با جهل ... با خرافات ... با قدرت ...
با زور ... با تزویر ... و با هر آنچه میل ِ پیش رفتن را در جامعه
می میراند! (و حضور و تلاش شان چه دلگرمی بزرگی ست،براستی!)
پس هنوز امیدی هست ...
اگر طاقت بیاوریم ... اگر ...


....


"هنوز یاد نگرفته ای وقتی میان جمعی هستی که همه حرف می زنند
و می خندند، تو هم باید حرف بزنی، بخندی حتی اگر کلماتی که
می شنوی برایت بی معنا باشند ... و البته چه جای گلایه است وقتی
نمی دانی جدیدترین مد لباس و کیف و کفش و روسری و مدل مو و
رنگ سال و... چیست و حتی یک خاطره شیطنت آمیز و غیرمثبت هم
نداری که درباره اش حرف بزنی ... تو واقعاً اینهمه سال چکار کرده ای؟
مدرسه ... درس ... درس ... درس ... دانشگاه ... درس ... انجمن ...
جلسه ... نشریه ... کتابخانه ... شعر ... داستان ... جلسه نقدِ کتاب ...
کلاس .. کلاس ... هزارتا کلاس که خودت هم بعضی هاشان را فراموش
کرده ای ... خُب! که چی؟ ... هنوز هم می خواهی شعار بدهی ...
" عاشق سرک کشیدن در ناشناخته های زندگی ام ... باید همیشه
آموخت ... آموختن، آدم را زنده نگه می دارد "
و باز خودت را بسپاری به کتاب و کلاس و جلسه و ... و وقتی دلتنگی
و تنهایی ات از حد تحمل فراتر رفت، روح ِ سنگین ات را بکِشی تا یکی
از آن کتابفروشی ها که می شناسی... کتاب ها را نگاه کنی و یکی
دوتاشان را که هوس کرده ای، بخری ... بعد، دو ساعت میان نگاه ها و
لبخند های جیره بندی شده ی مردم، راه بروی و خودت را قانع کنی که
تنهایی، آنقدر ها هم بد نیست ...
دوستِ دل نازکِ من! تو حتی نمی دانی چطور می توان با شیطنتِ کلمات،
کسی را مجذوب خود کرد ...و چه می دانی "لبخندِ معنادار"
یعنی چه؟ ... اصلاً شده یکبار این "حریم خصوصی ممنوعه" ات را
نادیده بگیری و خلوتِ به ظاهر آرام ات را بهم بریزی؟ ...
می دانی اشکال کار کجاست؟ ... مساله آنجاست که تو همیشه دنبال
مسیرهای خلوت زندگی هستی... راه هایی که اقلیت مردم انتخاب
می کنند ... و بنابراین هیچ تضمین و ایمنی برای شان وجود ندارد ...
می شود آسوده تر از این، زندگی کرد ... مگر بقیه چکار می کنند؟ ...
خودشان را وفق می دهند ...کار سختی که نیست ... یک فرمول ساده
است ... اینطور فکر کن ... اینطور رفتار کن ... اینطور حرف بزن ... اینطور
بپوش ... نتیجه اش می شود آنچه در زندگی اینهمه آدم ِ دور و برت
می بینی ... مشکل فقط "نخواستن" توست ... تو نمی خواهی ...
انگار عادت کرده ای همیشه برای خودت مشغله ذهنی بسازی ...
آخر به تو چه ربطی دارد که عده ای خرافاتی اند؟ ... می خواهم بدانم
مگر اینهمه مدت، زن ها با همین حقوق نصفه شان زندگی نکرده اند،
ازدواج نکرده اند، نمرده اند ... حالا تو چرا در تب و تابی و بحث می کنی
که باید در برابر این بی عدالتی ایستاد و از کمپین حمایت کرد تا که شاید
روزی بتوان این حقوق ضایع شده را پس گرفت .. ندیدی بعضی از همین زن ها
وقتی برای شان از این حقوق مسلم انسانی ِ نادیده گرفته شده،
حرف می زنی طوری نگاهت می کنند که انگار داری کفر می گویی! ..
و بعضی دیگر که تا می شنوند متهم ات می کنند به فمنیست بودن ...
حالا این به کنار، اخبار دانشگاه را چرا دنبال می کنی؟ ... تو که دیگر دانشجو نیستی!
به من بگو چه کاری از دستت بر می آید که غصه می خوری فلان بچه،
مورد کودک آزاری قرار گرفته و نصف بدنش دچار معلولیت شده ...
به قول دوستت "آنها هم خدایی دارند پس لازم نیست تو غصه شان
را بخوری " ....
با خودت حساب کن، ببین چقدر از این دغدغه های ذهنی بیخود داری ...
کسی که نمی فهمد توی مغزت چه می گذرد ... فقط وقتی
کوله پشتی ات را بر می داری، کفش های کتانی ات را می پوشی و
با عجله از خانه بیرون می زنی، همه می فهمند باز طاقت ات تمام شده...
و لازم نیست بپرسند کجا می روی ... همه می دانند اینطور مواقع کجا خواهی رفت ...
راستش، دلم برایت می سوزد ... اما چه می شود کرد وقتی خودت
انتخاب کرده ای. "

غروب، از لای پنجره اتاق، نور کمرنگ اش را می پاشد روی میز و
برگه های سپید و حرف های نگفته ای که روزی گواهی خواهند داد بر
سال هایی که می دانم بیهوده نگذشته اند ...
پشیمان نیستم ... نه ... نیستم!

برای "ایلیا" ی کوچکِ خاطراتم که زودتر از من، معنای بزرگ شدن را آموخت ...


نه اینکه فکر کنی دلم برایت تنگ شده ....
نه اینکه هوس کرده باشم دوباره با شیطنت بدوم میانِ حرف هایت
و افکارت را بهم بریزم .... و تو داد بزنی:
" یواش تر دختر! حواست نیست، داری احساسم را لگد می کنی! "
و من بایستم و با تعجب نگاهت کنم ... آنوقت تو بخندی بر این هراسِ
خیالیِ چشم هایم ... و من گریه کنم .... از ته ِ دل ....
چقدر کودکانه دوستت داشتم!

□□
آنقدر دوری که
وقتی نگاهت می کنم
گردنم
تیر می کشد!

اولین های زندگی همیشه بخاطر می مانند!


"اولین" های زندگی همیشه بخاطر می مانند ....
این را بارها گفته بودم و تو بارها نشنیده بودی ... یادت هست؟
وجودم را دوباره تکان می دهی ... و من می لرزم ... و زمین می لرزد ...
و آسمان ...
آهای مردم! زلزله ... زلزله ... چرا اینقدر راحت و بی خیال، سرگرم زندگی
شده اید ؟! ... مگر نمی بینید که ....
تو اینجا چکار می کنی؟ ... آمده ای میانِ بازار دست فروشانی که تنهایی شان
را حراج کرده اند، سراغم را بگیری؟ ... آمده ای که باز بگویی "مواظب خودت باش!"...
مثل آن روزها ... آن "اولین" های بغض آلود ....
همیشه "اولین" ها بخاطر می مانند ... عادلانه نیست ... تحمل این توهمِ ...
به خدا بگو کمی فراموشی برایمان بفرستد ... آنقدر که بتوان با سردی اش
آتشِ گرمِ زیرِ این خاکستر را تا همیشه خاموش کرد ... به خدا بگو ....
دارم در این گرمای کشنده، ذوب می شوم ... انگار سلول هایم یکی یکی
تبخیر می شوند ... و دنیا میانِ مه ای غلیظ، دست و پا می زند ...
تو که شاید به خدا نزدیک تر از منی، به او بگو که ....
.
.
.
***
مادر پیاپی دستمال خیسِ روی پیشانیِ دخترک را عوض می کرد ... داغ بود ..
داغِِ داغ ...
انگار کسی در وجودِ نحیفش آتشی روشن کرده بود ...

بهانه


به دنبال بهانه ی کوچکی بود برای گریختن ... سقف کوتاه باورهای کهنه، روی سرش
چکه می کرد ... و تمام آرزوهایش انگار نم کشیده بودند .... دیگر حتی از خودش هم
خسته شده بود ... از هرآنچه بر وجودش آویخته شده تا از او، چیزی بنام "من" بسازد...
از قالب های پیش ساخته ی یک انسان مطلوب که ابتکار زندگی را محدود می کند،بیزار
بود ... دلش می خواست "بودن" را نوعی دیگر معنا کند ... رها از همه آن "باید" ها که
زاییده ی قدرت تعصب اند در غیاب عقل و منطق ... محدودیت هایی که هیچ توجیه پذیرفته شده ای
ندارند در برابر همهمه و غوغای "چرا" ها ... و رفتار بعضی از آدم ها چقدر برایش عجیب
بود ... آنها که از رنج این حصارهای نامـرئي،لذت می برند ... و یا آن ها که روی خط ممتدی
که اجدادشان نیز پیموده اند، پیش می رفتند ... آن ها که قدم هایشان بی هیچ تخطی، آنچه باید
را می پیماید ..."باید"...
"باید" هایی که عادت می شوند ...عادت هایی که بر همه چیز و حتی بر احساساتت نیز
سایه می گستراند... دوست داشتن، دلتنگی، تعهد، احترام ... این کلمات به اندازه ی
ابعاد ظریف حروفشان کوچک می شوند، وقتی به آن ها عادت کنی ...
آنوقت دیگر جزئی از تو نخواهند بود، که اتفاق کوچکی می شوند از روزمرگی زندگی ات ...

و او به دنبال تعریف تازه تری بود ... چیزی بیش از این دغدغه های کوچک ...
دلش می خواست متفاوت باشد ... دلش می خواست وسعت زندگی
را با گام های خویش تجربه کند ... کفش هایش را در گوشه ی دنجی از زمان،
از پا درآورد تا لطافت سبز چمنزار و سختی سرد سنگریزه ها را به کمال دریابد ...
و رفت ...رفت که تا می تواند اسرار این راه پرفراز و نشیب را بکاود ... رفت که
از "هست" های بی هستی فاصله بگیرد و جذبه ی "شدن" هایش را در مسیر بیازماید ..
و کسی چه می داند که او .....

آنسوی در..


آرام آرام روي واژه هايت مي لغزد … انگار مي خواهد تمام حرف هايت را
با پاي پياده گز كند …سنگيني قدم هايش، پرنيان خلوتت را مي لرزاند ….
و آبي آسماني پنجره ات از هراس طوفان،رنگ مي بازد ….

كسي در را مي كوبد … نجوايي بيگانه، سكوت را تا سرحد فرياد به جنون كشيده …
و تو با تماميت وجودت پشت در ايستاده اي …مثل يك "نه" محكم و قاطع …

كسي در را مي كوبد … ميان تصاوير مبهم ذهنت، لبخند پيروزمندانه
" دروغ " را مي بيني آن هنگام كه حرمت خلوتي را درهم مي شكند …
و … از بغض خاطره اي اشك مي بارد … ميان اعتماد كودكانه ديروز و ترديدهاي
خاكستري امروزت چقدر حرف هاي نگفته هست! …. و كسي چه مي داند …

محكم به در تكيه داده اي … مي ترسي از سستي اين حصار كه گاهي
مرز ميان "تو" و "ديگري" را فراموش مي كند ... مي ترسي از سادگي كودكانه اي
كه هنوز مشت هايش را از پندار صميميت آدميان پر مي كند و در زلالي اين تصور ناب
به دنبال مهرباني هاي گمشده مي گردد …
و اين ديوارهاي بلند، تفسير خموشانه همه ترس هاي توست …

كسي در را مي كوبد …

و
آنسوي در

هيچكس
نيست !

درباره من

عکس من
آرام آرام خواهيد مرد اگر سفر نكنيد، اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي گوش فرا ندهيد، اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد، آرام آرام خواهيد مرد اگر بنده عادت هاي خود شويد، و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي رويد، برويد ... اگر مسير خود را عوض نكنيد، اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد امروز زندگي كردن را آغاز كنيد! امروز دل را به دريا بزنيد ! كاري انجام دهيد ! به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام بميريد و فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد! "پابلو نرودا"