شاید هم روزی دوباره برگشتم اینجا و چراغ خانه را روشن کردم
اما فعلاً به مأمنی در همین حوالی (+) کوچیده ام !
برچسبها: دلنوشته ها
برچسبها: دلنوشته ها
عادت نکرده ام
به وقاحت نگاهت،
به حقارت واژه هایت،
و حتی
به این سکوت
که گستاخی ِ تو را
بی پاسخ می گذارد!
عادت نکرده ام
به این حصار که
بر فکرم
ذهنم
آرزوهایم
خواسته هایم
جسمم
تحمیل کرده ای
تا اندک تخطی از آن،
همه دَدمنشی ِ لجام گسیخته ات را
توجیه کند!
عادت نکرده ام
به دیدن تو
بر تصویر هر روز ِ این پیاده روها،
لکه ی ننگی که
در خاطر خیابان
ماندگار شده …
هر روز
در چهره ای تازه
اما
با همان آوای رکیک!
عادت نکرده ام
و این تنها امیدی ست
که رستاخیز رهایی مان را
نزدیکتر می کند!
آنجا که میشود تو را هم
مانند همه ی آن پسمانده های متعفن ِ جاهلیت،
از چهره ی غبارآلودِ شهر
زدود!
پی نوشت: نه به این خاطر که حرفش بدتر از آن چیزی بوده که همیشه
توی خیابان، از کوچک و بزرگِ جماعت مردانی نامحترم میشنویم، بیشتر شاید از سر ِ
یک بغض ِفروخورده که بارها سعی میکنی نادیده اش بگیری و آخرش یک روز تحملت
تمام می شود و دلت می خواهد آن را جایی فریاد کنی!
برچسبها: دلنوشته ها
مهربانی اش، دلتنگت می کند ... از آنهایی ست که هر چقدر بیشتر سعی میکنی
نادیده اش بگیری، توی تصویر روزانه ی زندگی ات، پررنگ تر می شود ... و چگونه است که
گاهی صمیمیتی از جنس ِ او، اینقدر آدم را غصه دار می کند!
واقعیتش اینست که من تا حالا هیچوقت، تنها با احساسم تصمیم نگرفته ام ... شاید
به همین دلیل می توانم دیگرانی را که گاهی از نظر منطقی سنخیتی با هم نداریم،
در نهایت صمیمیت، فقط در جایگاه یک دوست معمولی ببینم ... اما میان این دوستی ها
و آشنایی ها، گاهی به آدمهایی برمیخوری که مهربانی شان آنقدر شفاف و بی آلایش
است که دلت را می لرزاند ...
و همه چیز آنقدر سخت می شود که دیگر حضورش، حرفهایش و هر چه مربوط به
این دوستی ست، غمگینت می کند!
برچسبها: دلنوشته ها
برچسبها: دلنوشته ها
برچسبها: دلنوشته ها
برچسبها: دلنوشته ها
برچسبها: دلنوشته ها
برچسبها: دلنوشته ها
برچسبها: دلنوشته ها
برچسبها: دلنوشته ها
برچسبها: دلنوشته ها
برچسبها: دلنوشته ها
Copyright 2009 - در گذر از لحظه ها