‏نمایش پست‌ها با برچسب مناسبتها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مناسبتها. نمایش همه پست‌ها

آخرین پست سال 88


یک دوست جیرفتی برایمان تعریف می کرد آخرین باری که توی شهرشان

برف باریده، مربوط به سالها پیش بوده و این واقعه آنقدر در جیرفت، نادر و

عجیب است که مسن ترهای شهر هنوز وقتی می خواهند خاطره ای از

آن سال بازگو کنند، اصطلاح " آن سال ِ برفی" را برایش بکار می برند!

حالا حکایت بُهتِ حادثه هایی که در دل این سال ِ کهنه مانده هم از

همان یادگارهاست که دست کم تا سالها، در خاطر همه می ماند و

شاید تا مدتها بعد خیلی ها یادش کنند که چه سالی بود این 88!

فکر نمی کنم هیچ سالی شرایط جامعه و حتی زندگی شخصی ام

تا این حد دستخوش تغییر شده باشد. این تحول در جامعه، با وجود

همه ی اتفاقات تلخی که رخ داد، به نظرم یک گام رو به جلو بود ...

اینکه اعتراضات و فریادهای آزادی خواهانه بالاخره از حصار دانشگاه ها

گذشت و همصدا با مردم شد. تجربه ی حوادث دردناکی که نگاه خوابزده ی

خیلی از آدمهای روزمره را هوشیارتر کرد.و این نهال نوپای آگاهی که

با خون انسانهای بی گناه جان گرفته، تنها با یک حس مسئولیت عمومی،

آزادی را به ثمر خواهد رساند. آرزویی که دیگر دور از دسترس نیست!

راستش هر چقدر این تاریکی و خفقان سنگین تر میشود، بیشتر به

آن صبح روشنی که در پیش رویمان است ایمان می آورم. انگار که

این سیاهی دارد آخرین تقلاهایش را می کند برای اندکی بیشتر ماندن!

اما سال 88 در زندگی شخصی خود من هم صحنه ی اتفاقات جالبی بود...

بازگشتن به محیط درس و دانشگاه، آن هم بعد از 2-3سال دوری ...

حوزه ی تحصیلی جدید ... دوستان، همکلاسی ها و آشنایی های تازه ...

6تا مسافرت شخصی بسیار خوب در نیمه ی اول سال (تجربه های جالبی

که در این سفرها داشتم) و خیلی اتفاقات دیگر که با این 365 روز همراه شد.

در نهایت، سال عجیبی بود ...از آن سالها که نمیتوان براحتی فراموششان کرد...

اما حالا که کمتر از یک روز به پایان آن باقی مانده، چه بجاست که یادی هم

کنیم از شهدای حوادث خونین امسال( آنها که مظلومیتشان تا ابد روسیاهی دژخیم

را فریاد خواهد کرد) و نیز از آنها که بخاطر عقایدشان دربندند (دانشجویان، روزنامه نگاران،

وبلاگ نویسان، فعالین حقوق زنان، افرادی از اقلیتهای مذهبی و ... )

و به امید ایرانی آزاد و عاری از خشونت، به استقبال این سال جدید برویم!

سال نو پیشاپیش مبارک!

چهارشنبه سوری


هزارتا فتوا و بهانه ی شرعی براش صادر کن ...

همه ی نیروهای امنیتی ت را از صبح سرکار بذار ...

همه ی خیابونا رو هم ببند و یکطرفه کن ....

هرچی فیلم و سریال و کارتون و برنامه طنز داری همین امشب نشون بده ...

از 6روز قبل همه ش گزارش از بخش سوختگی بیمارستان ها پخش کن ...

هی خط و نشون بکش ... هی تهدید کن ....

اما

نمیتونی ...

نمیتونی این آتش سرخ و همیشه فروزان را از این ملت بگیری ...

نمیتونی این سنتهای اصیل ایرانی را از حافظه ها پاک کنی ...

اون عرب وحشی ِ غارتگر با همه ی ستمی که در حق این سرزمین و

مردمانش کرد، با اون همه ویرانی که به بار آورد، نتونست این نیت پلیدش

را به سرانجام برسونه و تو که شریک و راهبر همون خیانت ِ تاریخی هستی،

تو هم نمیتونی ...

چشمهاتو باز کن! ببین انعکاس هزارباره ی این آتش را در آیینه ی شهر ...

آتشی که نهیبش همه ی پلیدی ها را خواهد سوزاند …


پی نوشت 1: چهارشنبه سوری امسال هم با وجود اینکه فضای امنیتی خیلی شدیدتر

از سالهای گذشته بود، اما با همان استقبال همیشگی برگزار شد.

پی نوشت 2: این مطلبو بخاطر اینکه وبلاگمو فیلتر کردن، نذاشتم…

واقعاً امشب این حس خوب را تجربه کردم … اینکه هیچ ابله یی نمیتونه

فرهنگ و سنتهای ملی ما را ازمون بگیره!


روز دانشجو


باغ از فراق گل
زتن افکند پیرهن،
بر سینه ریخت شب
صدف دانه های برف،
اما بهار ِگمشده از شاخه های دور،
می خواند از درون ِ نفس های آفتاب:

" تا کومه را به جانب ِ مهتاب، روزن است
این خانه روشن است! "


دانشجو
روزت گرامی باد


پی نوشت 1: شعر بالا را از یک مجموعه ی قدیمی به نام "وقت سکوت نیست" انتخاب کردم...
این کتاب از اون سری کتابهایی ِ که اسم نویسنده و تاریخ چاپ نداره ... ولی به نظر میرسه
مربوط به اوایل دهه ی 50 باشه!

پی نوشت 2: دانشجویان دانشگاه فردوسی هم امروز عصر، تجمعی را برگزار کردند... و البته نیروهای
امنیتی هم از صبح جلوی در ِ ورودی ِ دانشگاه و اطراف پارک ملت، اردو زده بودند!!

بهترین دعا

شب احیاست ...
ساعت یک و نیم بعد از نیمه شبه ...
طبق عادت همیشگی ش، بی مقدمه برام sms زده که

" به نظرت بهترین دعا برای امشب چیه؟ "

جالبه! از سر شب داشتم دقیقاً به همین موضوع فکر می کردم...
حتی توی مراسم احیا هم وقتی همه میگفتن "العفو" و گریه می کردن
(پی نوشت 2) باز من ذهنم درگیر همین بود ... یه عالمه تصویر مدام
میومد جلوی چشمم ... و یک جمله که انگار خیلی پررنگ تر بود از بقیه
جملات حاشیه ای! ...
نوشتم:

" خدایا، تقاص ِ آه و درد ِ مظلومان را از ظالم بستان! "

زود جواب داد:

" آمین"

دوباره براش نوشتم:

"خب، بهترین دعای تو چی بوده؟ "

نوشت:

" اینکه هیچوقت حس ِ نزدیکی به خدا رو از دست ندیم! "

بعد خوب که فکر کردم دیدم آره، انگار این خیلی بهتره ...
یعنی اگه اون حس نزدیکی،همیشه باهات باشه مثل اینه که توی
جنگ، یه سپر با ایمنی ِ فوق العاده داشته باشی...
یادم اومد که خودم هم هر زمان که دیگه خیلی کم میارم و
بهم میریزم و از زمین و زمان ناامید میشم ، این مصرع حافظ
را مدام تکرار می کنم .. و باهاش به طرز عجیبی آروم میشم:

چون تو را نوح است کشتیبان
زطوفان غم مخور!


پی نوشت1: مریم عزیزم، ممنونم بابت یادآوریِ خوبت!

پی نوشت2: واقعیتش اینه که من مراسم های مذهبی ِ اینطوری رو
بیشتر به این خاطر دوست دارم که اجتماع زیادی از آدمها (از طبقه و طیف های مختلف)
را با یک ریسمان مشترک، دور هم جمع میکنه ...
به نظر میرسه مقصود هم همین بوده ... اجتماعی که پتانسیلی ایجاد کنه برای یه حرکت مهم و اساسی!
اما حالا به نظرم قضیه به مرور زمان، داره یه فرم اشتباهی به خودش میگیره ..
دقت کردین همه دعاهایی که خونده میشه توی این شبها، شده برای "من"!
همه گریه و زاری و آه و فغان می کنند که خدایا من را ببخش... من را نجات بده ...
گره از مشکل من باز کن ... مریض من را شفا بده ... (یاد حرف دکتر شریعتی افتادم
توی یکی از نوارای سخنرانیش با اون لهجه خاصش میگه: این چه دینیه که همش
توش حرف از منه .. همش من ..من ..من ... )
یعنی آدم انتظار داره توی همچین مراسم هایی، حرفهای اجتماعی تر که
آزادی بیان ِ مطلق جامعه اجازه نمیده، لااقل خودمون دعاهای اجتماعی تری داشته باشیم ...
خب اگه من بخوام بازم خواسته های شخصیمو بگم، دیگه چه نیازی که
بیام توی چنین جمعی؟ میشینم توی خونه ی خودم با خدا خلوت میکنم
و حرفامو بهش میزنم.. اما فلسفه اینکه اومدیم اینجا کنار هم نشستیم
داریم دعا میکنیم حتماً چیز ِ دیگه ای بوده!

چراغ برات


نمی دونم این جمله رو کجا شنیدم که وقتی خیلی غمگین یا خیلی شاد هستید،
سری به قبرستان بزنید ... شاید به این خاطر که یادتون بمونه
که این لحظات تلخ و شیرین، چقدر گذرا و فانی اند!
حالا گاهی که بهانه ای پیش میاد برای این یادآوری مهم، باید اونو
غنیمت دونست ...
این روزها قبرستان های مشهد، حسابی شلوغ بودند ... مراسم
"چراغ برات" را خیلی از خانواده های مشهدی، با احترام بجا میارن..
مراسمی که به نظر میرسه فقط مختص این خطَه از کشور باشه..
توی این سه روز "چراغ برات" (13، 12 و 14 شعبان) همه با
شیرینی و میوه، سر مزار اموات میرن ... دعا و فاتحه می خوانند
و یادی از درگذشتگان می کنند ...
ما هم به رسم هرساله، توی یک قبرستان محلی، نزدیک خونه ی
قدیمی ِ پدربزرگم دور هم جمع میشیم ... کنار کسانی که سالهاست
میان خاطرات جا موندن ...


عزیز، بابابزرگ و دایی(جوانترین پسر خانواده) میزبان این محفل اند!


و سالهاست که ما هم گاهی به بهانه های مختلف، مهمان ِ خانه ی
جدیدشان هستیم ...
حالا دوباره کنار این سه تا سنگ مزار ِ چسبیده به هم، نشسته ایم ...
و هنوز یادمان هست این روزها بابابزرگ شیرینی می خرید،
عیدی می داد ... و عزیز، با روی گشاده و آن لبخند همیشگی اش،
می آمد به استقبال این مهمان های شلوغ ... و دایی حمید که انگار
شوخی ها و شیطنت هایش تمامی نداشت ...
و این آخری، عجب داغی گذاشت بر دلمان .... دایی بدجوری عزیز بود
برای همه ... آدمی صبور، بااراده و بسیار سخت کوش،که مهربانی و
مردانگی اش زبانزد تمام فامیل بود...
کسانی که میشناختنش خوب می فهمیدند این مصیبت چقدر سنگین
است .... همان جمعیت زیادی که برای مراسم آمده بودند سر مزار ..
و ما خیلی هاشان را نمی شناختیم ....
من هم به دایی خیلی مدیونم ... بخاطر همه ی همراهی هاش ...
بخاطر تمام اون لحظاتی که نه مثل یک دایی، که بیش از اون،
شبیه یک برادر کمکم می کرد تا راه درستی رو برای زندگیم
انتخاب کنم ... توی خیلی از زمینه ها، اولین مشوقم اون بود ...

رفتنش باورکردنی نبود ... اصلاً نمیشد حتی تصورش کرد ...
یکهو انگار تمام پیچیدگی ترسناک مرگ، در برابر این درد،
کوچک و ساده شد ...
تلخ ترین حادثه ای که تا حالا تجربه کردم ...

یادمه بعد از مراسم چهلم عزیز، مهمان ها موقع رفتن
هر کدوم جمله ای برای تسلیت می گفتند ...
" خدا بهتون صبر بده " ... "انشالله که غم آخرتون باشه " ....
دایی اومد کنارم و به شوخی گفت: می دونی معنی جمله ی
"انشالله که غم آخرتون باشه" چیه؟ ... با تعجب نگاهش کردم ،
گفتم : "خب چیه معنیش؟ " .... گفت "در واقع معنیش اینه که
انشالله خودتون نفر بعدی باشید ... آخه آدم زنده که
نمیشه غم نبینه! "

نفر بعدی، خودش بود ...

پی نوشت: چقدر خوبه که ابن شبها برای شهدای حوادث اخیر هم
دعا کنیم ... و برای خانواده های داغدارشون از خدا طلب صبر کنیم..
واقعاً خیلی سخته ... کسانی که خودشون عزیزی رو از دست دادن،
میفهمن اونا الان دارن چه رنج و اندوهی رو تحمل می کنن ... من
امروز خیلی یادشون کردم ...

پی نوشت: اینجا هم اوضاع خیلی عجیب غریب شده ... پارک ملت که
دیگه هر روز از عصر، تحت محاصره ی کامل نیروهای امنیتیه ...
اطراف وداخل پارک نیروهاشون هستن ... تعداد زیادی ماشین ون پلیس
هم قسمت های مختلف گذاشتن .... دیشب هم حدود ساعت 12 مراسمی شبیه
مانور توی بلواروکیل آباد بوده ... یکی از اقوام دیشب کلی توی این ترافیک
مونده بود ... می گفت یه گروه از صدا و سیما هم بودن ... ولی آخرش
نفهمیدیم قضیه چی بوده ...
کلاً این جریانات یه کمی مرموز شده ...

آخر نوشت: این عید رو پیشاپیش به همه تبریک میگم..

اولین پست درخانه ی جدید

تا اونجایی که یادم میاد ما فقط یه بار اثاث کشی داشتیم ....
اون موقع 11-12 ساله م بود ... هنوز خوب یادمه وقتی همه ی وسائل رو
بردیم من دوباره برگشتم توی اتاقم تا برای آخرین بارببینمش ... یه اتاقِ خالی..
که فقط بعضی تزئیناتِ رنگی ِ کودکانه ام روی دیوارها وسقفش
جا مونده بود.... ترک کردنش خیلی سخت بود ...
احساس دلتنگی عجیبی داشتم .... نه فقط بخاطر اتاقم .... بیشتر برای
خاطراتی که متعلق به اونجا بود ...خاطراتی که نمیشد اونارو بچینی توی
یه چمدون و با خودت ببری ...

روزی که تصمیم بر این شد که از بلاگفا کوچ کنیم، ناخودآگاه دوباره یاد
اون روز افتادم .. فکر کردم خیلی سخته ...آخه عادت کردم به این
چهاردیواری مجازی.... به این دوستان وهمسایه های نادیدنی ...
عادت کردم به این محله ی شلوغ ِ بلاگفا که ازهر دری، صدایی به گوش
میرسه ....

اما حالا که اومدم اینجا، خیلی خوشحالم ... اینجا خیلی امکانات بیشتری
داره ...
ولی خوشحالی من بیشتر از این بابته که این یه جابجایی معمولی نیست ...
ما همه با هم تصمیم گرفتیم بیایم اینجا ..
این خیلی مهمه ...
این یعنی یه اراده ی جمعی ....
یه نیروی باانگیزه برای پیش رفتن ...
یعنی یه امیدواری ِ بزرگ ...
یعنی "ما همه با هم هستیم" !


در رودهای جدایی،
ایمان سبز ماست که جاری است
او می رود در دل مردابهای شهر
در راه آفتاب،
خم می کند بلندیِ هر سرو سرفراز ....


در کوچه ها
حتی اگر هجوم ملخ بود
ما با سپر به کوچه قدم می گذاشتیم
حالا که دشمن ما مخفی است
زندان،
تمام کوچه های خلوت این شهر ...

"خسرو گلسرخی "



پی نوشت:
بلاگفا وبلاگمو حذف کرد! نشد لااقل تا 9مرداد نگه ش دارم!


تولد


در رویای اردیبهشتی ِ مادرم
هنوز
عطر ِ اقاقیای کوچه مان
ماندگارترین
خاطره ست!
و من
هر سال
تمام ِ کوچه را
انتظار می کشم
برای آن اقاقیا
که مادرم می گوید
درست پیش از آمدنم
به گل نشسته است!


بیست و پنج بهار گذشت ....به همین زودی!.. دارم فکر می کنم به اینکه اینهمه راه رو
چطوری اومدم ...و چطور اتفاقات تلخ و شیرین زندگی اینقدر زود میونه شتاب ثانیه های
عمر یه آدم، تبدیل به خاطره میشن ....
هر سال بهار، این روز که میرسه، یه جورایی دلم برای همه ی دوستانی که توی مراحل
مختلف زندگیم داشتم تنگ میشه ...
چه اونایی که رفتند و خاطره شون توی ذهنم باقی مونده و چه اونایی که هستند و
بودنشون برام همیشه یه دلگرمی ِ بزرگه...
یه امید که میشه باهاش خیلی از سختی ها رو تحمل کرد!

برایم دست تکان می دهی
تا با طعم ِ بهاری ِ مهربانی ات،
روح خوشبختی
تا همیشه
در کالبد ِ خالی ِ این لحظات
جاری باشد!


پی نوشت1: امسال این روز به طرز بامزه ای برام هیجان انگیز شده!
دیشب یکی از اقوام (که اصلاً فکرشم نمی کردم!)با کیک و
کادو، اومده بودن خونمون مهمونی بخاطر تولدم!!!!
صبح هم که بیدار شدم چند تا اس ام اس تبریک تولد داشتم
از طرف دوستان!
تازه امشب هم با یکی دیگه از دوستام دارم میرم تهران
برای نمایشگاه ِ کتاب... یه مسافرت دو روزه ی باحال!!!
نمی دونم قلبم جنبه ی اینهمه خوشحالی ِ یکهویی رو داره؟!

پی نوشت2: یه توضیحی بدم درباره ی چیزی که اول مطلبم نوشتم ...
مامان من واقعاً هنوز تولدمو از روی زمان ِ گل دادن ِ درختای
اقاقیا به یاد میاره .... همیشه هم اینو بهم میگه ... این که
وقتی من به دنیا اومدم درختای اقاقیای کوچه تازه گل کرده
بودن (احتمالاً برای همینه که منم عاشق عطر اقاقیام...
مخصوصاً اینکه توی شب وقتی داری از توی کوچه رد
میشی، چشماتو ببندی و از عطرش سرمست بشی...)
ولی من نمی دونم چرا چندین ساله که این اقاقیا
زودتر از روز تولدم شکوفه میده و تموم میشه!


در گذر از لحظه هایی که یکساله شد


قرار بود مأمن کوچکی باشد برای رهایی از دلمشغولی های کوچک و بزرگی که
جایی برای گفتنشان نیست ...قرار بود این کلمات بی قرار، آزادانه میان سطر سطر ِ
دلگویه هایم،حرف بزنند ... جای تمام آن سال ها که سکوتشان را می نوشتم ...
قرار بود راوی آن لحظه های گذرا باشم که میان ذهن و احساسم معنایی داشته اند ...
خوب یا بد ... تلخ یا شیرین ...اندوهگین یا شادمانه ...
و گاهی حتی بی رمق و پر از بی حوصلگی! ...

این حکایت واژه هایی ست که در گذر از لحظه های سالی که گذشت در همین آشیانه ی
کوچک مجازی ماندگار شدند ...خودم را نوشتم .. و او را ... و آن دیگری ... و آن دیگرانی
که در تصویر روزانه زندگی ام جایی داشتند ... کوچک یا بزرگ ... فرقی نمی کند ...
اینجا هیچ مقامی محترم تر و والاتر از انسانیت وجود ندارد!

گاهی ترسیدم از این "من" که دارد خودش را بی پروا فریاد می کند ...
گاهی احساس کردم میان این سطرها گرفتار شده ام ... انگار آنها هستند که مرا می نویسند ...
آنطور که دوست دارند ... یا شاید آنطور که بیشتر مقبول طبع دیگران باشد ....
گاهی خسته شدم از این حرف ها ... از جدل هاشان ... از دلتنگی شان.. از دلخوشی های
کوچکی که لحظه ها را دوام نمی آورند...
گاهی به فکر گریز افتادم .... گریز از این آشیان که خودم واژه به واژه آن را ساخته ام ...
گریز از این "خود" که بی تابی هایم را گهگاه تاب نمی آورد و آشفتگی هایش را می کوبد
به دیوارِ ِکوتاه ِ کلمات که گویا استوارترند ازحال و هوای بهاریِ احساس که آفتاب و باران
را با هم در دل می پروراند!

و تو را خواندم ... و چقدر آرام تر شدم وقتی صدای زمزمه هایی از جنس دغدغه های انسانی مان
را لابلای حرف هایت شنیدم ... و چقدر این تنهایی کمرنگ تر شد وقتی با نجوای تو ، انعکاس مکرر
فریاد "من" را از یاد میبردم ... و حالا دنیایم انگار بزرگتر شده به اندازه ی حضور تو ... و تو ..
و اینهمه دوستان نادیدنی و اما بسیار شنیدنی که طعم مهربانی شان را نمی توان در گذر لحظه ها از یاد برد ...

به رسم میزبانی، از همه کسانی که در این یک سال مهمانِ خانه ی مجازی ام بودند سپاسگذارم ...
چه آنها که رهگذر بودند و چه دوستانی که لطف حضورشان بارها دلگرمی این لحظات بود...

آزاده
4/1/88

Happy Valentine


بعضی روزها آنقدر زیبا و دوست داشتنی اند که هوس می کنی اندکی از
شیرینی ناب لحظه هایش را جاییپنهان کنی برای روز مبادا ... برای روزهایی که کام زندگی
تلخ است ... و امروز یکی از همان روزهاست ...
دیشب انگار قلب فرسوده شهر هم عاشقانه می تپید ...
ویترین قرمز مغازه ها ... برق نگاه های عابران ... خنده ها شان ...
شادی شان.. مثل سروری که جشنی بزرگ،آن را به ارمغان می آورد ..
همه جا حرفش بود ...
" هدیه ولنتاین، چی می خوای بهش بدی؟ "
فرقی نمی کند کسی را داشته باشی برای هدیه دادن یا نه ... مهم،
باوری ست که فلسفه شادی این روز را تعبیر می کند ...
بهانه ای برای تکرار دوباره ی دوست داشتن ها ....
و امروز همان روزی ست که باید به خاطر همه ی آنها که دوستشان
داری ... و به شکرانه این دلگرمی بزرگ، شادمان باشی ...
و شاید همین دلیل،کافی ست برای اینکه چنین روزی را جشن بگیریم ...

"عشق یعنی: روز ولنتاین یک سبد عشق و محبت بهش هدیه بدی."

این جمله با یه خودکار صورتی،روی آگهی تبلیغاتی یک گالری نوشته شده بود ...
و کنارش یه قلب صورتی که روش نوشته "Happy valentine"
نمی دونم چرا ... اما یه حس قشنگی بهم میده ... چند ساله که نگه ش داشتم ...

پ ن: من هم میدونم خودمون چنین روزی رو توی فرهنگ قدیم سرزمین
مادری مون داشتیم ... قصدم این نیست منکر این قضیه بشم
که ما باید به اصالت خودمون برگردیم و جشن های باستانی مون
رو احیا کنیم ... اما به نظرم مهم احساسیه که پشت این قضیه
هست ... روزش اونقدرها اهمیت نداره ... حالا اگه همه ی دنیا
این روز رو جشن میگیرن، خب چه اشکالی داره ما هم اونو جشن
بگیریم...

در عجبم از مردمی که زیر بار ظلم و ستم هستند و....


بعد از یک ربع معطلی توی ایستگاه، بالاخره سوار اتوبوس می شوم...
تقریباً همه ی صندلی ها پُر است بجز چندتایی که آن ها هم احتمالاً
در ایستگاه های بعدی پُر می شوند ... مسافران، هر کدام انگار میان افکار ِ روزانه گیر افتاده اند ...
به نظرم، اتوبوس از آن معدود جاهایی ست که می توان از نزدیک با حقیقت جامعه و عامه ی مردم،
روبه رو شد...از آن زن سالخورده ای که از هزینه سرسام آور درمان بیماری اش می نالد تا
دانشجویی که از مشکلات خوابگاه وشهریه بالای دانشگاه می گوید .. و گلایه های خانمی که چند روز
پیش، یک موتوری به طرفش حمله کرده و کیفش را دزدیده ...یا آن دیگری که دخترش تازگی
از شوهری معتاد طلاق گرفته و از سستی و تزلزل جامعه ناسالمی شکوه می کند که هر روز
قربانی تازه ای دارد ... از حرف های عجیب معلمی که وقتی می شنوی هراس می کنی از اینهمه
فسادی که حتی مدارس هم از آن در امان نمانده اند ... تا حکایت درماندگی مادری که سرپرست
دو فرزندش است وبا اینکه صبح تا شب کار می کند، حقوق اش به سختی کفاف کرایه خانه و
هزینه های اولیه زندگی را می دهد واز 6-7 ماه قبل به بهزیستی درخواست وام داده و هیچکس
پاسخگو نبوده ... و هزاران حرف و حدیث دیگر که توی اتوبوس می شنوی ... و هزاران سوالی
که توی ذهنت بی جواب میماند ... چه باید کرد؟

هنوز چند ایستگاه بیشتر نگذشته بود که اتوبوس وسط یک ترافیک سنگین، متوقف شد ...
در این قسمت شهر، چنین ترافیکی سابقه نداشت بنابراین به نظر می رسید جلوتر تصادفی
رخ داده یا شاید هم اتفاقی غیرمترقبه! ... اتوبوس میان ترافیک پیش تر رفت ... و حالا می شد
همه چیز را دید... پرچم های سیاه که از تیرهای چراغ برق آویزان شده بود ...
چند خیمه و درخت های نخل تزئینی که عده ای داشتند به سختی آن ها را از ماشین بزرگی که
کنار خیابان پارک شده بود تخلیه می کردند ... و چند نفری هم دکوراسیون را با
پرچم های سبز تکمیل می کردند...!!!!! این ها یعنی چه؟؟؟؟ ...
و تابلوی 6-7 متری آن طرف خیابان، جوابت را می داد شاید....
" خدایا! من حسین(ع) را دوست دارم. "
نمی دانم چرا از دیدن این جمله روی تابلویی به آن بزرگی، خنده ام گرفت! ...
پس حتماً آن خیمه های مضحک با آن نخل های شبیه دسته ی جارو هم ماکت کربلاست!!!!
و آن سینی های روی پیشخوان جلوی خیمه ها .... راستی، تعبیرش چیست؟ ... تشنگی؟ ...
تشنگی ِ حسین؟ ...
و دوست داشتن ات هم، همان است که مداح ابلهی می خواند :
" به اندازه ی تموم دنیا، خاطرخواه داری! "
( خدایا! پناه بر تو که این ها را برای حسینی می گوید که برگزیده درگاهِ توست و اسوه ی آزادگی ! )
و تو با آن بلندگوهای بزرگ سردر خیمه ات، این اراجیف را به خوردِ مردم می دهی ...
به اسم محرم ... به اسم عزاداری برای حسین ...
و خیالت راحت، کسی نمی داند چقدر پول از شهرداری گرفته ای تا این بساط را براه بیاندازی ...
همان شهرداری که هیچ وقت برای رسیدگی به مشکلات مردم، بودجه ندارد اما برای اینجور
مسخره بازی ها مثل ریگ پول خرج می کند ...

و تو حسین را دوست داری و جلوی چشم ات، کودک دست فروشی از سرما می لرزد ...
تو حسین را دوست داری و عده ی زیادی از مردم کشورت، گرسنه اند و سرپناهی ندارند ...
تو حسین را دوست داری و در کنارت، آن دختر 17ساله ی بی پناه، 3بار خودکشی می کند تا
خودش راخلاص کند از جامعه ی سیاهی که تو ندیده ای و آگاهانه نادیده اش گرفته ای ...
تو حسین را دوست داری و نمی بینی مادر جوان بیوه ای بخاطر تأمین معاش کودک خردسالش،
صیغه پیرمرد عیاش 70 ساله ای می شود ... تو اصلاً از امام حسین چه می دانی؟!
این همه صلوات و دعا و قرآن که به ظاهر می خوانی را جز اینکه بهانه ی های های ِ گریه ات
توی روضه های پُر رنگ و لعاب باشد، کجای زندگی ات به کار برده ای؟ ...
حاجی! کلاهت را قاضی کن، چقدر کمک حالِ خلق ِخدا بوده ای؟

حسینی که من می شناسم اما آن مبارز دلیر و وارسته ای ست که به دشمن اش خطاب می کند :
" اگر مسلمان نیستید، لااقل انسانی آزاده باشید! "


" در عجبم از مردمی که زیر بار ظلم و ستم هستند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست! "
دکتر علی شریعتی

به مناسبت روز جهانی حقوق بشر


نخستین اعلامیه حقوق بشر
"اینک که به یاری مزدا، تاج سلطنت ایران، بابل و کشوری چهارگانه را بر
سر گذاشته ام اعلام می کنم تا روزی که زنده هستم و مزدا پادشاهی
را به من ارمغان می کند کیش و آیین دین و روش مردمان را که من
پادشاه آنان هستم گرامی بدارم و نگذارم فرمانفرمایان و زیردستان من،
کیش و آیین دین و روش مردمان دیگر را پست بدارند و یا آنها را بیازارند.
من که امروز افسر پادشاهی را بر سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و
مزدا پادشاهی را به من ارزانی کرده، هرگز فرمانروایی خود را به هیچ
مردمانی به زور تحمیل نکنم و در پادشاهی من، هر ملتی آزاد است. من
که پادشاه ایران و بابل و کشورهای رابعه هستم نخواهم گذاشت که
کسی به دیگری ستم کند و اگر کسی ناتوان بود و بر او ستمی رفت،
من از وی دفاع خواهم کرد و حق او را گرفته و به او پس خواهم داد و
ستمکاران را به کیفر خواهم رسانید.من تا روزی که زنده هستم ، نخواهم
گذاشت کسی دیگری را به بیگاری بگیرد و به او مزد نپردازد. من اعلام
می کنم که هر کسی از دودمان یا خانواده خلاف کرد تنها باید همان
کس را کیفر داد و با دیگر مردمان و خانواده او کاری نیست. تا روزی که
زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را به نام "برده" و "کنیز" یا
نامهای دیگر خطاب کنند. از اهورامزدا می خواهم مرا (کوروش) در
تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و ممالک چهارگانه به عهده گرفته ام
پیروز گرداند. "

پی نوشت1: این مطلب رو که می خوندم یاد حرف داییم افتادم ...
میگفت وقتی مقابل کتیبه کوروش می ایستی احساس
غرور می کنی ... دلت می خواد بلند و باصلابت کلماتشو
تکرار کنی ... عظمت و شکوه پاسارگاد انگار اون تمدن
2500 ساله ی خفته رو به یادمون میاره.... و اینکه ...

پی نوشت2: مدتها پیش، یه کتاب خوب درباره ی کوروش خوندم ...
توصیه می کنم شما هم اگه فرصتشو داشتید حتماً
بخونید .. کتاب "کوروش بزرگ" نوشته ی "ژرار ایسرائل"
و ترجمه ی" مرتضی ثاقب فر" ...

به مناسبت سالروزٍ 18 تیر


وقت آن نیست که پا پس بکشیم/ منت میوه ی نارس بکشیم
برویم دشت کمی جنگ کنیم/ برویم لاشه ی کرکس بکشیم
خون بریزیم، کمی سرخ شویم/ برویم غسل کنیم مس بکشیم

ساکت و ساده و غمگین شده ایم /عقده ی زائد و چرکین شده ایم
آنچنان وارث این دین شده اند/ که همه کافر و بی دین شده ایم
آنقدر دزد در این قافله هست/ که به هر قافله بدبین شده ایم

مرد را کشت کمربندِ شما/ خنده ها مُرد به لبخندِ شما
بستن جاده در اصل هنوز/ اعتباری ست به پیوندِ شما
کوچه ها دفترِ انسانیتند نه گذرنامه ی پسوندِ شما
دست ها با کنه ها مرتبطند/ تا بچسبند به فرزندِ شما

دزدها یکشبه وارسته شدند/ یکشبه عالم و وارسته شدند
قلب ها گور شدند کنده شدند/ عشق ها بیل شدند دسته شدند
پشت این پنجره ها عشقی هست/ حیف این پنجره ها بسته شدند

کوچه ها خالی از احساس شدند/ خالی از عطرِ گل یاس شدند
دست هاشان که دراز است/ ولی وارث حضرت عباس شدند
چشم هاشان به شرف رحم نکرد/ قاتل نطفه ی گیلاس شدند

اشتباهست که ما مشترکیم/ اشتباهست که نون و نمکیم
مردهامان، همه را دار زدند/ ما همه چشم به راهِ کمکیم
قاصدی نیست که ما را ببرد/ تا دمِ مرگ فقط قاصدکیم

مشکل اینست که عاشق شده ایم/ بعد با شبپره صادق شده ایم
بعد با آب، خدا، آینه ها /آخرش باز منافق شده ایم
باز با دست، تبر، چلچله ها/ باز با مرگ موافق شده ایم.

"مهدی باتجربه"


پ ن : این شعر را از میانِ خاطراتِ پرشورِ نشریاتِ دانشجویی پیدا کردم
آن روز ها که هنوز صدایی بود برای اعتراض و .....
یادش بخیر!

مادر خوبم، روزت مبارک!


یادم می ماند
که وجودِ تو
اواین مأوایِ گرمِ
زندگی ام بود.

یادم می ماند
که اولین درسِ عشق را
از تو آموختم.

یادم می ماند
که لحظاتِ زندگی ات را
به قدم های لرزانِ من سپردی
تا دنیایی بزرگتر را
تجربه کنم.

یادم می ماند
که از تمامِ کابوس های ترسناکِ شب
به تو پناه می آوردم.

یادم می ماند
وقتی نبودی
چشم هایم را می بستم
تا تنهایی ام را فراموش کنم ...

یادم می ماند
آن روزها
که تو
جا ماندی
در شتابِ سال های طغیانِ جوانی ام!

یادم می ماند
فاصله ای بزرگ
بین ما دهان باز کرد ..
و چه بهانه ی تلخی ست
این شکافِ ناگهانِ نسل ها!

یادم می ماند
کابوس های هولناکی
که هر شب تکرار شدند
و من بی تو
چقدر لرزیدم!

و یادم می ماند
هر بار که به چشم هایت
نگاه می کنم
کسی درونم فریاد می کند:
" مرا ببین مادر!
من هنوز
به اندازه ی آغوشِ تو
کودکم! "
باور نمی کنی
و اتهامِ "بزرگ شدن"
حضورِ تو را
از دنیای کوچکِ من
دریغ می کند ....

دلم می خواهد
چشم هایم را ببندم!

صمد بهرنگی


بعضی آدم ها آنقدر برای دنیا باارزش اند که حتی بعد از گذشتِ سالیان، یادآوری
حضورشان آرامش بخش است ... انگار مثالِ نقضی اند برای حجمِ زندگی هایِ
فرورفته در بیهودگی!
کسانی که لحظه لحظه ی زندگی شان در تاریخِ شرافتِ انسانی می درخشد ...
باید تکرارشان کنیم ... مثلِ مشق های جریمه ی مدرسه ... آنقدر بنویسیم تا یادمان
بماند که " مرزهای انسان بودن تا کجاها می تواند امتداد یابد! "
و امروز، دوم تیرماه است ... ۶۹ سال پیش در چنین روزی یکی از آن کم نظیرترین
فرزندانِ ایران زمین پا به عرصه وجود گذاشت ...
صمد بهرنگی ... اسطوره ی آن ماهی سیاهِ کوچولو که از تنگنایِ حقیرانه ی برکه
گریخت و به دریا پیوست ...

" چطور می شود فراموشت کنیم، تو ما را از خوابِ خرگوشی بیدار کردی، به ما
چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم ...."
از کتاب ماهی سیاه کوچولو

نمی دانم از صمد بهرنگی چقدر باید حرف زد تا حق مطلب ادا شود .... چندسالی پا به پای
قلمش و کنارِ روایتِ آنها که از او نوشتند، میان حجمِ کتاب های قدیمی، دنبالش گشتم ...
اما زندگی صمد، گفتنی نیست ... باید پشتِ سرش راه بیفتی و صدایش را بشنوی ...
وقتی از میان راهِ ده کوره های آذربایجان با کیفی پر از کتاب عبور می کند ... و شوقِ
بچه ها که هنوز نرسیده، دوره اش می کنند : "صمد عمی جان! کتابِ تازه چه داری؟ "
باید سراغش را از بچه های ممقان و آخیر جان و آذرشهر و .... بگیری.
گوش کن! او دارد با بچه ها حرف می زند ... از الدوز و رنج هایش ... از اعدامِ ننه کلاغه
به جرمِ دزدی بخاطرِ گرسنگی بچه هایش ... از بغض سنگینِ پسرکِ لبوفروش ....
از ۲۴ ساعت در خواب و بیداریِ "لطیف" ... و از درخشش آن کرم شب تابِ کوچک
در تاریکی خفقان آورِ جنگل!

" کرم شب تاب گفت: رفیق خرگوش من همیشه می کوشم مجلسِ تاریکِ دیگران
را روشن کنم. اگرچه بعضی از جانوران مسخره ام می کنند و می گویند: " با یک گل
بهار نمی شود. تو بیهوده می کوشی با نورِ ناچیزت جنگلِ تاریک را روشن کنی."
خرگوش گفت: این حرف ها مالِ قدیمی هاست. ما هم می گوییم:
" هر نوری هرچقدر هم ناچیز باشد بالاخره روشنایی است. "
از کتاب عروسک سخنگو

و تو چه می دانی که صمد یعنی چه؟
چند تا کتابِ قصه کودکان و چند مقاله و کتابِ دیگر از او می بینی و فکر می کنی که تنها
نویسنده ای ست از آن جمعِ بزرگِ اهل قلم ... اما حکایتِ او بیش از این هاست ...
نویسنده است، اما نه از آن دسته که کتاب هایشان انعکاسِ پرسه زدن های خیالات و
تصوراتِ ذهن است ... او تک تکِ کلماتش را از دست های پینه بسته ی مردمی می ستاند
که رنج هایشان را با تمام وجودش حس کرده ... دردها، غصه ها و شادی هایی که می نگارد
از جنسِ آدم های روزگارند ... صادق و بی ریا ... خودش در جایی می گوید:
" باید سرما را خوب حس کنی تا آنجا که استخوان هایت بسوزد و آنوقت داد از سرما بزنی..."
او معلم است ... شاید این شایسته ترین تعبیر باشد ... او معلم است ... نه از آن ها که
برای چندرغاز حقوق تن به مصلحت بدهد ... از آن هاست که فریادِ اعتراضش اداره فرهنگ
را می لرزاند...بارها و بارها حقوقش را قطع می کنند ... اما صدایش را، نه، هرگز نمی توانند ...
او معلم است ... شاگردانش از او درسِ صلابت و مردانگی می آموزند ... و عشق را ... آن همه
عشقی که صمد به مردمش ایثار می کند ...
و تو چه می دانی که صمد یعنی چه؟.... چگونه می توان عظمتِ روحِ انسانیِ او را در
بضاعتِ ناچیزِ کلمات گنجاند؟ ....

و بی گمان،

" یازده هزار و نهصد ونودو نه ماهی شب بخیر گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم
خوابش برد.اما ماهی سرخ کوچولویی هرچه کرد خوابش نبرد. شب تا صبح همه اش
به فکر دریا بود ... "
از کتاب ماهی سیاه کوچولو

به مناسبت سالروز شهادت دکتر شریعتی


... و این است آن امانت که خدا بر زمین و آسمان و کوه ها عرضه کرد
همه از برداشتنش سر باز زدند و تنها انسان برگرفت!
انسان، این عاصی بر خداوند،
که با دستی در دست شیطان: عقل،
و دستی دیگر در دست حوا: عشق،
و کوله بار ِ سنگین "امانت" بر دوش
از بهشتِ بیدردی و برخورداری هبوط کرد
تنها، و در این جهان، غریب!
"عاصی" اما همواره در دغدغه ی "بازگشت"،
اکنون آموخته است که چگونه از "عبادت به "نجات" راه یابد،
و با "تسلیم" در "جبر دلخواه"
ـــ پس از آنکه با عصیان از "جبر کور" رها شد ـــ
از "رنج رهایی بی امید" ش
رها شود.
او ــ که از خدا گریخت ــ
پس از آنکه در کوره های رنج زمین
ـــ آگاهی تنهایی و انتخاب ـــ
امتحان دید و ناب شد،
اکنون راه بازگشت را به سوی خدا،
ـــ دوست بزرگش که در انتظار اوست ـــ
می داند ....
راهی که از
بسوی او، "شدن" وی
می گذرد ....!

***
خدایا! در برابر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشد
مرا با "نداشتن" و "نخواستن"
رویین تن کن!
همه بدبختی های انسان بابت همین دو چیز است:
چون
"داشتن"، انسان را محافظه کار و ترسو می کند
و "خواستن"، انسان را بزدل و چاپلوس!

***
مسموم شد هوای بهشت از این سر به زیرها
ما بچه های سر به هوای جهنمیم!

"دکتر علی شریعتی"

16 آذر


خسرو گلسرخی: روزی که خلق بداند، هر قطره خون ِ تو محراب می شود!

16 آذر 87
تاریخ، سراغ فرزندان ِ دلیرش را از تو می گیرد ....
آی سرزمین مادری! چرا راز سر به مهر ِ سینه ات را فاش نمی کنی؟
سرخی ِ پرچم ات که بوی خون می دهد... پس چرا از روزهای سیاه پوش ِ
این تقویم ِ نانوشته، نمی گویی؟ ... مگر نه اینکه فریادشان بخاطر تو بود و
بخاطر مردمانت که هر روز کمر خم می کنند زیر بار ظلم .... پس چرا
سکوت ِ دروغین ِ آن حفره های سرد را فریاد نمی کنی؟

□□
16 آذر است ...
یادمان باشد مثل هر سال، شمع ها را روشن کنیم به یاد آن سه آذر اهورایی..
نه ... به یاد آن همه آذر اهورایی، که حتی خوب نمی دانیم صدای شان در کدام
سمت ِ ناپیدای تاریکی ِ این دیار، خاموش شده ...
یادمان باشد او که امروز به بند کشیده شد، غریبه نیست ... او، همکلاسی ِ
دیروزمان است ... و گناه اش ... تنها، دفاع از شرافت انسانی ...
__ چه دردناک است وقتی از ترس ِ جانت، حتی هراس داری به چشم هایش
نگاه کنی و آسوده می پذیری که گناهکار است و مستحق این مجازات! ...
با تو اَم همکلاسی! با تو که رویت را برگردانده ای و بی تفاوت می گذری __
16 آذر است ...
و تاریخ ِ این مرز و بوم، سرگردان میان صفحات تقویم ِ همیشه سرخ ِ آزادگی،
به دنبال فرزندانش می گردد... آن ها که ستاره های روشن شب اند وقتی
مردمان خفته، صبح را از یاد برده اند ...
16 آذر است ...
بیا باور کنیم تا سحر، تنها به اندازه ی اراده و آگاهی ِ من و تو فاصله هست ...

□□
گیرم که می زنید، گیرم که می کُشید
با رویش ِ ناگزیر ِ جوانه، چه می کنید؟


پی نوشت۱: این بیت شعر، قسمتی از یک شعر کوتاهه که نمی دونم شاعرش
کیه ...اما فقط همین یه بیتش توی ذهنم مونده بود!

پی نوشت۲: به یاد همه ی اونهایی که در زندان های مخوف، قربانی ظلمت
شدند ... به یاد همه ی دانشجویان ِ دربند .. اونهایی که نخواستند
با قدرت و حاکمیت ِ جور و جهل، سازش کنند ... به یاد بچه هایی که
از دانشگاه اخراج شدند تا باورمان شود اینجا خفقان، بیداد می کند ..
به یاد اونهایی که تبعید شدند ... به یاد اونهایی که ستاره دار شدند و
از ادامه تحصیل بازماندند ... به یاد اونهایی که قلم هاشان شکسته
شد و نشریاتی که توقیف شدند ... به یاد اونهایی که وقتی نتونستند
به هیچ طریقی جلوشونو بگیرن، بهشون تهمت ِ بی دین و ضداخلاق
زدند تا جهل ِ مردمی ساده اندیش، برابر قدم هاشان قد علم کند ..
به یاد همه ی دانشجویان مبارز ایران زمین ...
و به امید آنها که راه دوستانشان را ادامه می دهند تا رسیدن به
سحرگاه ِ آزادی ... و به امید سنگرهای روشن ِ دانشگاه ....
دانشجو، روزت مبارک!

پی نوشت۳: با خبر شدیم محسن صنعتی پور و نوید صابری، دو فعالِ سیاسی-نشریاتی ِ
دانشگاه فردوسی مشهد، به دادگاه انقلاب احظار شدند!

نادر ابراهیمی


مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه به عادتِ آب دادن گل های باغچه
تبدیل شود!
عشق, عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست.
پیوسته نو کردن خواستنی ست که -پیوسته- خواهانِ نو شدن است و
دیگرگون شدن!

من هرگز نمی گویم در هیچ لحظه ای از این سفر دشوار گرفتار ناامیدی
نباید شد. من می گویم به امید بازگردیم قبل از آنکه ناامیدی
نابودمان کند.

عاشق، شب را بخاطر شب بودنش دوست دارد نه بخاطر اینکه می توان
نادیده اش گرفت خویشتن را در محبس اتاقی محبوس کرد و به قتل عامِ
تصویر ها و اصواتِ موسیقیاییِ شبانه مشغول شد.
عاشق,صدای نسیم شبانه را عبادت می کند.

بگذار خالصانه قبول کنیم کوچکیم تا بتوانیم بزرگ شویم عوض شویم,
رشد کنیم و دیگری شویم.
بزرگ,جایی برای تغییر کردن ندارد. وقتی مظروف درست به اندازه ظرف بشود
دیگر چگونه تغییری در مظروف ممکن می شود جز ریختن بر زمین و تلف شدن؟

" یک عاشقانه آرام - نادر ابراهیمی"

و نادر ابراهیمی هم دیروز از میان ما رفت ... حالا دیگر باید میان خاطره کلمات
سراغش را بگیریم ... لابلای زمزمه های عاشقانه آرام ... کنار دلتنگی های
" بار دیگر شهری که دوست میداشتم" .... و توی تابلوی حکایت "نقاشی که
عاشق شد " ...
روحش شاد .

تولد


19 ارديبهشت ...

دوباره در دفتر زندگي ام تكرار مي شود
اين 19 ارديبهشت ...
راستي! اين چندمين بهاري ست
كه مهمان زمينم؟

روي برگه گذرنامه ام نوشته شده
ورود : 19 ارديبهشت 1363

با يك حساب سرانگشتي
شماره قدم هايم مي رسد به ...

در حجم رنگين خاطرات
اعداد، معلق ميمانند
و من نيز
فرو مي روم

اندك
اندك

در اين حس دلپذير!

ببين! كوچه هاي اقاقيا
هنوز
از عطر مهرباني ها
سرشار است

ببين! هنوز آنقدر زنده هستم
كه همراهاني از جنس بهار
تولدم را
تبريك مي گويند

و چه بهانه اي
زيباتر از اين
براي تولدي دوباره!


حكايت "چندسالگي" ها را
به دستان طمعكار زمان مي سپارم
مرا
سهم كوچكي از اين شادماني بزرگ
كفايت مي كند!

درباره من

عکس من
آرام آرام خواهيد مرد اگر سفر نكنيد، اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي گوش فرا ندهيد، اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد، آرام آرام خواهيد مرد اگر بنده عادت هاي خود شويد، و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي رويد، برويد ... اگر مسير خود را عوض نكنيد، اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد امروز زندگي كردن را آغاز كنيد! امروز دل را به دريا بزنيد ! كاري انجام دهيد ! به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام بميريد و فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد! "پابلو نرودا"