‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر دیگران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر دیگران. نمایش همه پست‌ها

دو شعر از مجموعه ی باغبان جهنم/ شمس لنگرودی

1.

باران

ببار

ببار و خیابان ها را غرق کن

بر سر این چهارراه

در انتظار نوحیم.

باران ببار و تنگ حوصلگی مکن

آب، اگر از سر نگذشته باشد

کشتی نوح

نخواهد رسید.

نوح خواهد آمد

و کبوترش را

بر میدان ها و اداره های دفن شده در توفان

رها خواهد کرد

تا بر نک بانک ها بنشیند

و از رستگاری

خبر آورد.

قدری شتاب کن باران

ببین

دلال های چوب

چگونه به هر سوئی می دوند و عرق می ریزند

باران

ببار و خیابان ها را غرق کن

و فقط لامپ ها را نپوشان

که چهره ی نوح را ببینیم

ما از جماعت کشتی

فقط ابلیس را می شناسیم.


2.

پروردگارا

گریه مکن

درست می شود

اینان پیامبران شما نیستند

پیامبران شما

کتاب هایشان را خمیر کرده اند

و بر سر بازار

کاغذ می فروشند.



پی نوشت: این کتاب را دیشب گرفتم و باید بگم مثل بقیه آثاری که از جناب لنگرودی

دیدم، مجموعه ای ست دلنشین و البته قابل تأمل!

چند شعر از محمد شهیدی


1.

تو که غریبه نیستی

ما فقط شماره ی کفش هایمان فرق می کرد

تعداد ریگ هایمان

خرده شیشه هایمان

تو که غریبه نیستی

ما فقط جنسمان فرق می کرد

من از آتش بودم

تو از گل

خطاهایت را

پای من می نوشتند

گناهانت را

پیراهن دریدی

برادرت را کشتی

مرا تبعید کردند!

آشنای من

ما به هم نزدیکیم

مثل دو کهکشان

چند میلیون سال نوری فاصله زیادی نیست!


2.

دستانم

رودخانه ای

که

اندوهت را شست

تنهایی ات را پوشاند

و دکمه های اخمت را گشود

پرتم نکن

چون سیگار نیمه جانی از ماشین

بی آنکه

اوسنه ی لبهایم را

پُکی عمیق زده باشی.


3.

به باغ بیندیش

و زمستان را

از شانه ی دیوار بتکان.


4.

آه

آزادی

پوتین هایمان به تو می خندد.



*شعرها از مجموعه ی "برکه ی کاغذی"


22مرثیه در تیرماه- شمس لنگرودی

1.

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مثل پرندگان راست راست می چرخند در هوا

سر ماه حقوقشان را می گیرند.

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مرگ تو را ندیدند

کاش پَر و بالشان در آتش آفتاب تیر بسوزد

ما با زغالشان شعار خیابانی بنویسیم.

پس این فرشتگان پیرشده

جز جاسوسی ما

به چه کار بد ِ دیگری مشغولند

که فریاد ما به گوش کسی نمی رسد.


2.

حتماً سراسر شب صدایمان می کردی

اما عزیز دلم

زندگان که قادر نیستند صدای تو را بشنوند

حتماً سراسر شب

بر دریچه ی سنگینت کوفتی

و ما صدای بم باران را می شنیدیم

که بر گل نامرئی می بارید

و بویی غریب

از گل هایی ناشناخته در شب می پیچید

با دست بسته نمی شود کاری کرد

شب چسبنده، دست و دهانمان را فرو می بندد

و آنچه که می بینی

رویاهای ماست

که مثل مِهی بر می خیزد

بر سنگت فرو می ریزد

با دست بسته نمی شود کاری کرد

اما هیچ کس را توان بستن رویاهای ما نیست

رویاهایی که نیمه شبان به خیابان قدم می گذارند

در تلألو پنهان خویش یکدیگر را می شناسند

از راهپیمایی فردا سخن می گویند.


3.

...

ما را ببخش خیابان بلندم

که چراغ هایت در قطرات خون روشن می شوند

امیرآباد کارگر

امیرآباد کارگر

من که ترا خیابان ندا می خوانم.


پی نوشت: شعرها قسمتی از مجموعه ی "22مرثیه در تیرماه88" هستند که در کتاب

"منتخب اشعار شمس لنگرودی " به کوشش غلامرضا بروسان جمع آوری شده اند.

به نظر می رسد بیشتر این مرثیه ها برای ندا آقاسلطان نوشته شده، ولی

"ندا" های چاپ شده توی کتاب را کسی با یک وسیله نوک تیز محو کرده! احتمالاً به

این خاطر که دردسری برای ناشر ایجاد نشود!

این کلمات محو شده انگار امتداد آنهمه مظلومیتی اند که فراموش شدنی نیست!


چند شعر از جواد کلیدری


1.
لباس می پوشد
به خیابان می رود
و رقص ماشین ها و ویترین ها را تماشا می کند.
لباس می پوشد
به خیابان می رود
و سعی می کند در پیاده رو
از تماس احساسش با شانه های عابران لذت ببرد.
غروب
در را می بندد
و بی اراده بر همه چیز اشک می ریزد.


2.
پدرانمان در جشن مغول
خوشبختی شان را قطعه قطعه شدند
و برادرانمان نسل دوم تاتار را گریستند
و خواهران و مادرانمان.

***
درد
بر پشت و پَهلوی مردمانم
یوغ سنگین تاریخ را می گرداند.
آی خوشبختی!
وقتی مرگ در کوچه مردم را دسته دسته جارو می کند
سَهمَت را از زندگی ام بردار
که من با تقدیر اجدادم بزرگ شده ام.


3.
غروب که می شود
زنبورها در بازگشت به کندو عجله می کنند
زنبورهای کارگر
ایستاده در اتوبوس های هفت عصر
اعصاب های خسته را به خانه می آورند
نه رویای چیدن گلی کمیاب!
نه خیال ساختن قصری از عسل!
آه! ملکه را بگو
اگر نیش های شعرم آزارش می دهد
من هر روز هوایی را نفس می کشم
که کارگرانی در آن سرفه کرده اند.

***
زنبورها! زنبورها!
اتوبوس از خیابان های زیادی باید بگذرد.


4.
برفی سنگین را آرزو دارم در صبح یک روز تعطیل
برفی که گنجشکان را به حیاط خانه بکشاند
من پرده را کنار بزنم
زنی زیبا را ببینم
که از پیاده رو می گذرد
با لبخندی آرام برلبانش
و دسته ای گنجشک که از سینه اش بلند می شود

***
فکر می کنم
شهر به سمتی که او می رود
سنگین شده باشد!


5.
خیاط است مادرم
چهل تکه می دوزد در چهل سالگیش
ما در کوچه
تکه
تکه
بزرگ می شویم.




پی نوشت: مجموعه ی "یکی این همه گُل را از دستم بگیرد"،سروده هایی از جواد کلیدری،
را انتشارات شاملو همین اواخر چاپ کرده... شعرها را از این کتاب انتخاب کردم...
به نظرم زبان روان و گیرایی داره!

چند شعر از الهام اسلامی


1.
سرباز!
همسر مرا نکُش
او شاعر است؛ دنیا را از شعر تهی نکن

سرباز!
کودک مرا نکش
کودکان مرگ را ناگوار می دانند

ما خواستار جنگ نبودیم
ما از سکوت پشیمان بودیم.


2.
قوی نیستم اگر شعری می نویسم
باد قوی نیست اگر لباس های روی بند را تکان می دهد.

غروب ساعت غمگینی است
نمی تواند حتی گلدانی را بیندازد
و غم کمی جا به جا شود.

در خانه نشسته ام
زانوهایم را در آغوش گرفته ام
تا تنهایی ام کمتر شود
تنهایی ام
کمد پر از لباس
اتاقی که درش قفل نمی شود
تنهایی ام حلزونی است
که خانه اش را با سنگ کُشته اند.


3.
جنگاورانی بر تن این غار ایستاده اند
که آرزو دارند به خانه برگردند
پاهایشان را دراز کنند
چای بنوشند
اوستا بخوانند
و دیگر نقاشی نباشند.


4.
کشورش را از دست داد
عشقش را در بحبوحه ی جنگ گم کرد

حالا سرباز پشیمانی است
که روزهای ملاقات
کسی به دیدارش نمی آید.


5.
زیبایی تو
سینی چای را بر می گرداند

غمگینم
بی آنکه کودکی به دنیا آورده باشم غمگینم

مرا دوست داشته باش
چنان باورت می کنم
که شاخه هایت به شکستن امیدوار شوند
من دختر یک کشاورزم
آب باش و با من مهربانی کن
سرکشی نکن
قلب من از قدم های تو پیشی می گیرد

بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند
تا تو را در آغوش بگیرم

تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی ات کم نمی کند
همیشه چای می خوری و شعر می خوانی
صدای تو دلتنگم نمی کند
تنهایم می کند.


پی نوشت: شعرها را از کتاب " دنیا چشم از ما برنمی دارد " ،اولین
مجموعه شعر خانم اسلامی، انتخاب کردم .. راستش خیلی وقت بود
که دنبال این کتاب و مجموعه ی "مرثیه ای برای درختی که به پهلو افتاده"
از رضا بروسان(همسر خانم اسلامی) می گشتم... البته دومی رو هنوز پیدا نکردم ...
نمیدونم چطوریه که هیچ کدوم از کتابفروشی های اینجا حتی اسمش رو هم نشنیدن ...

بعداً نوشت: خانم اسلامی و آقای بروسان از شاعران مشهد هستن..
من فکر می کنم به این علت کتاباشون اینجا پیدا نمیشه که احتمالاً
این چندتا مجموعه اخیر را توی تهران چاپ کردن... معمولاً کتابهای شعر
چون زیاد مورد استقبال نیستن، به شهرستانها نمیرسه (این مطلبو از یه ناشر
توی نمایشگاه بین المللی شنیدم)
این مساله ربطی به فضای بسته ی مشهد نداره ... برعکس تصوری که
شاید خیلی ها درباره ی اینجا دارن، شهر ما از نظر بازار کتاب، توی سطح
قابل قبولی قرار داره .... جمعه بازار کتاب داریم... یه بازارچه مخصوص
فروش کتابهای قدیمی هست ...و چند تا کتاب فروشی عالی داریم که همیشه
با بورس جدیدترین کتابهای چاپ شده به روز هستن ...
من هر شهری که میرم یکی از جاهایی که معمولاً همیشه سر میزنم
بازار کتاب اون شهره ... حتی تبریز بخاطر فضای خاصی که داره فکر میکردم
باید از این لحاظ بالاتر از مشهد باشه، اما با کتابفروش هاش که صحبت
می کردم همه از بازار کتاب مشهد تعریف می کردن!

چند شعر از جواد گنجعلی


1.
_ باران _
این پاره خطهای موازی خیس
به زودی
اندوه چسبیده به پنجره را خواهند شست
چون خاطره ی شیرین تابستان
از سایه دیوار
مرا غنیمت بشمار ...


2.
تنها رودخانه می تواند
فجیع بمیرد
من از کتفهای تو
زاده شدم
و
آغوش تو سرزمین مادری ِ من بود
نمی خواهم رودی باشم که به دریای سیاه می ریزد

مرا بازگردان
به شانه هایت
در تبعید، کسی زیر تابوتم را نخواهد گرفت

تنها در آغوش تو
گرسنگی و تنهایی
فراموشم می کنند.


3.
تو که نیستی
دهکده ای را می مانم
که سرش را بردامن کوهی نهاده
در محاصره ی برف
با اولین چراغهای زرد شب


4.
تنها یک پرنده می تواند
آشیانی گرم داشته باشد
زیر طاق کشتارگاه.




پی نوشت: شعرها از مجموعه ی "دری بر پاشنه ی اندوه" انتخاب
شده اند... این کتاب سال گذشته منتشر شد و اخیراً شنیدم که گویا
منتخب جشنواره ی سالانه قلم هم شده ...
چند روزه که باز رفتم سراغش ... خوندن دوباره ی این شعرها،
حس دلچسبی داره!

پی نوشت: مدتیه که هر چی کتاب شعر میخرم پوچ
از کار درمیاد ... امروز باز 2تا کتاب خریدم که برخلاف تصورم،
سبک و خالی بودن ... یعنی اینقدر شخصیه که وقتی داری شعرها رو میخونی،
به خودت میگی من ِ خواننده، وسط این گفتگوی خصوصیه شاعر با معشوقش
چکار می کنم ... مثل اینه که توی زندگی شخصی ِ طرف سرک کشیده باشی ....
اینا هم دیگه شورشو درآوردن با این شعرهای عاشقانه ی غلیظ و شدیدشون!
واقعاً دلم یه کتاب شعر خیلی عالی میخواد!
از اونایی که طعم خوبش تا چندوقت یادت میمونه...


شیرازه ای نبست

شیرازه ای نبست
گرد ورقهای بی حاصل.
عشق بر گرد این روزها، قیطانی نبست
گرهی نزد،
به گرد زندگی روبانی نبست
و دل را مثل کمرگاه استکانی نگرفت
عشق نه خنجری زد
و نه آرایه ای نهاد

و غرور ما را
بر مَفرَشها سر نبرید.

"محمد باقر کلاهی اهری"


پی نوشت: این شعر شاعر را از بقیه اشعارش
بیشتر دوست دارم .... دل نشینه!

بی ربط نوشت: هیچی ... فقط دعا کنید برام ... دعا کنید
اون اتفاق خوبی که منتظرشم، پیش بیاد ... دیگه هیچ جور
تحملشو ندارم ... بخاطر این هدفم خیلی استقامت کردم ..
توی این چند سال خیلی سعی کردم امیدوارانه
تلاشو خودمو ادامه بدم ...
اما واقعاً بیش از این نمی تونم صبر داشته باشم ...
2هفته دیگه همه چیز معلوم میشه!

بعداً نوشت: گمونم اول دبیرستان بودم که کتاب "جمیله بوپاشا"
رو خوندم ... به نظرم خیلی وحشتناک میومد... اما از طرفی
زندگی و مبارزات این زن شجاع الجزایری،همیشه برام خیلی
تحسین برانگیز بود ...
امروز نامه ی کروبی به هاشمی رو که می خوندم دوباره یاد
اون کتاب افتادم ... و زن مبارز الجزایری که بخاطر هدفش
متحمل اونهمه شکنجه های وحشیانه شد ...

ندا، ببین تو چقدر خوشبخت تر بودی که سهمت از اینهمه
دَدمنشی، گلوله ای بود .... ببین تو چقدر خوشبخت تر بودی
از اینهمه ندا و اینهمه سهرابی که گرفتار رذالتِ شرم آور ِ این
حیوان صفتانِ پست، شدند ...
ببین تو چقدر خوشبخت تر از ما هستی که مجبوریم هر روز
بغض این ننگ را به دوش بکشیم!

حال همه‌ی ما خوب است !


سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!

راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگویمت چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!


سید علی صالحی



پی نوشت1: هاجر رستمی مطلق، مادر ندا آقا سلطان به تنهایی
برای ندای ایران سوگواری کرد (
لینک)
خدا میدونه تو درگیری های دیروز باز چندنفر دیگه
بازداشت شدن!

پی نوشت 2: دیروز همه ی خیابان های شلوغ مشهد هم
در کنترل کامل نیروهای پلیس و لباس شخصی بود ... درگیری
نبود اما توی پارک ملت چند نفر را گرفتند ... آخه اینجا اینطوری
نیست که یه عده شروع کنن به شعار دادن، بعدش مامورا
بازداشتشون کنن ... اگه بهت مشکوک بشن یا مثلاً ببینن داری
اظهارنظر سیاسی می کنی، می برنت ... یکی از بچه های
دانشگاه که همون روزای درگیری رفته بود پارک، تعریف می کرد
که 3نفر جلوش داشتن راه می رفتن و حرف می زدن، یه دفعه
دو نفر کناری، وسطی رو دستبند زدند و بردند ... بعدش معلوم
شده که این 2تا لباس شخصی بودن، سرصحبتو با این بیچاره
باز کردن، بعدشم که معلومه چی شده دیگه ... یکی از دوستان خانوادگی
ما رو هم همینطوری گرفته بودن ... بنده خدا پیرمرد رو
با چندتا پاکت میوه توی دستش، جلوی ایستگاه پارک بازداشت
کرده بودن ... دو روز بعد ولش کردن!

پی نوشت 3: بالاخره این 9مرداد رسید ... روز کوچ از بلاگفا ...
اون وبلاگمو که حذف کردن ...اما من یه وبلاگ دیگه هم توی
بلاگفا داشتم (یه وبلاگ شخصی و محرمانه) ... صبح اطلاعیه
کوچ رو توی اون وبلاگم گذاشتم ... شب، اون وبلاگ
رو هم حذف می کنم!
دیروز این پست (
لینک) مدیر بلاگفا رو که خوندم خیلی حرصم
گرفت... مردک پررو! وبلاگامونو حذف کرده، بعد ببین چه
مظلوم نمایی میکنه!

دو شعر از رسول یونان

روزها، پر و خالی می شوند
مثل فنجان های چای
در کافه های بعد از ظهر
اما
هیچ اتفاق خاصی نمی افتد
این که مثلاً
تو ناگهان
در آن سوی میز نشسته باشی.
گاهی، فنجانی
روی کاشی ها می افتد
حواس ما را پرت می کند.


*******************************

زندگی
نوشتن شعرهای کوتاه
در شب های بلند نیست
اما من فقط نشسته ام و
شعر می نویسم
برای تو
برای گل های شب بو
برای ساعت بزرگ میدان شهر
که عقربه هایش کنده شده اند _
کاش می توانستم کاری بکنم.
در گلوی این خروس
_ که روی شانه ام چرت می زند _
یک صبح افسانه ای چرک کرده است.

" رسول یونان_ مجموعه ی من یک پسر بد بودم "

چند شعر از رضا یاوری


1.
نامت
آبها را به فکر فرو می بَرد
و دستم را به یقه ام نزدیک می کند

به همه جای زمین دست می کشم
دربه در کبریتی،
تا کمی روشنم کند

خورشیدی که در تو غروب می کند
در هیچ سرزمینی طلوع نخواهد کرد


2.
دلم گرفته است
چون حیاط مدرسه
در تابستان

شب از پرده ها پاک نمی شود
دلم را زیر کدام آفتاب پهن کنم؟

3.
کجا می روم
با ابری که در دلم سنگینی می کند
و بیهوده چتر را به کوچه می آورد

بی دلیل نیست
که شال آبی ات در حوض افتاده است
و عصرها بی آنکه چیزی بگوییم
با دو استکان چای تمام می شود

4.
از وطنم که می گویم
انگار سرنیزه ی سربازی
صدایم را دورگه می کند


پی نوشت 1: شعرها را از مجموعه "کاکتوس ها همدیگر را دوست دارند"
رضا یاوری(یکی از شاعران مشهد) انتخاب کردم ... این
کتاب را هفته ی پیش گرفتم ... به نظرم سبک جالبی داره!
پی نوشت2: زمان هایی هست که آدم بدجوری احساس بن بست
می کنه ... به نظر می رسه این یه تجربه مشترک بشریه
که همه به نوعی در مقاطع مختلف زندگی باهاش روبه رو
میشن ... فکر نمی کردم بتونم به این زودی از شرش
خلاص بشم ... اما یه اتفاق خوب، بهم کمک کرد دوباره
به خودم برگردم ... یه دوست ارزشمند، کتابی رو بهم
توصیه کرد که خیلی مناسب شرایط دشواریه که دچارش
شدیم ...
نویسنده این کتاب،خوانندگانش رو در یک تجربه ی تاریخی
مشابه(وضعیت الان جامعه مون)سهیم می کنه ... و اینکه
چطور این بن بست شکسته خواهد شد ... به نظر من
خوندن این کتاب، یه امیدواری ِ منطقی به آدم میده ...
دوست دارم این کتاب خوب رو به شما هم توصیه کنم :
"روح پراگ / نویسنده: ایوان کلیما / ترجمه: خشایار دیهیمی"

ریشه ها را باید...


گیرم که ابر ِ تیره
نبارد
گیرم که در تمامت ِ این دشت سوگوار
دیگر کسی
آواز سرخ عاشقانه نخواند،
و این اقتدار ِ دار
تا دور و دیر
بماند،
اما
از من به «یزدگرد» بگویید
از من به «یزدگرد» بگویید:
- « ای یاوه!
ای شقاوت خونین!
با این صدای سرکش
_ این خشم پرخروش _
چه خواهی کرد؟ »

□□□
کز صدایی نزدیک
_ اما سرخ _
بارور می گردد
پدرم را من با فریادی
( که غمی
یا شرمی
در گلو می بندد راهش را )
می گویم:
« گریه کار ابر است »
آسمان را بگذار
به زمین برگردیم
آسمان
گیرم هرچند سخی
باغ را
_ اما _
با شخم دگر
بارور باید ساخت
ریشه ها را باید ...

"علی میرفطروس"

دوشعر از علی عربی (رمائیل)

مردم

خدایا
بارانت را بر این سرزمین بباران
که نامردمانش نه
که مردمش تشنه اند
خدایا
گندمزارانت را در این سرزمین برویان
که نامردمانش نه
که مردمش گرسنه اند
...
این مردم را دوست داشته باش
که بی آنکه چیزی بر لب بیاورند
تو را دوست می دارند
هنگامی که جواب راست ترین مردمانش
گلهای سرخ ... است

جهانی که می خواهم

تنم را آری
دندانهایم را نه
که صدایشان زنده نگاهم می دارند

دستهایم را آری
انگشتانم را نه
که با آنها می نویسم
از کسانی که دوستشان دارم
یا جهانی که می خواهم

پاهایم را آری
رفتن را نه
که می رسند به آرزوهای دوردست

جنگل را آری
درختان را نه
که دوستان من اند در سرسبزی ایام

کویر را آری
ریگهایش را نه
که روزی اقیانوس می شوند
از تنهایی
هوا را آری
نسیم را نه
که نوازش می دهد همه چیز را
حتی صورت سیاهان را
در شب.


پی نوشت: این دو شعر را از کتاب "روزی اقیانوس می شوم از تنهایی"
انتخاب کردم ... امروز اتفاقی توی قفسه ی کتابهای شعر،
نظرم را جلب کرد... فکر می کنم 2-3سال پیش آن را
خریده ام.
قصد داشتم تا بعد از پایان این سیاهکاری سیاسی که ملتی
را سرگرم خودش کرده، هیچ ننویسم .... اما این واژه ها
انگار این روزها شنیدنی ترند!

سه شعر از گروس عبدالملکیان


فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست

همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است

اصلاً
این فیلم را به عقب برگردان
آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آن قدر که عصاها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین ...
زمین ...

نه!
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت

□□□
این سمت یا آن سو
فرقی نمی کند!
انسان
به سایه درخت عادت می کند
به آتش نه.
اما
آن قدرها هم که گمان می کنی بد نیست
بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد
پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی
بنشینی کنار خیابان و
از پله های خودت پایین بروی
پله
پله
پله
آن قدر که می بینی
کسانی نشسته اند
بعضی ها گریه می کنند
بعضی ها آواز می خوانند و ...
ناگهان کسی را می بینی
که می شناسی اش
اما ...
شاید هم نمی شناسی اش
اما ...

این لبخند آمده بر لبانت را
تنها دو سطر دیگر برندار:

در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا می رسی.

□□□
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی

کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی.

دو شعر از بیژن نجدی


خورشيد

ديروز که می‌آمدم از نيمه‌ی دوم قرن بعد
ديدم که نور آهسته می‌ريزد
صدا آهسته می‌گذرد
آهسته‌تر بسيار
از گريه‌ی تنهايان
حتا ديدم که ريش و سبيل زمين
موهای منظومه‌ی شمسی سفيد شده است
و خورشيد با چشمانش پر از آب مرواريد
به آفتاب‌گردانی می‌نگرد
که پلاستيکی‌ست.

کسی مي‌داند؟

کسی می‌داند
شماره شناسنامه‌ی گندم چيست؟
کدامين شنبه
آن اولين بهار را زاييد؟
يک تقويم بی پاييز را
کسی مي‌داند از کجا بايد بخرم؟
هيچ‌کس باور نمی‌کند که من پسرعموی سپيدارم
باور نمی‌کنند
که از موهايم صدای کمانچه می‌ريزد
کسی می‌داند؟
گروه خون جمعه‌ای که افتاده روی پل امروز
پل حالا
پل همين لحظه
O منفی‌ست؟
A يا B؟
يا AB؟

"بیژن نجدی"


چند شعر از حسین صابری


در خیابان قدم می زنم
فکرهایم مثل تاکسی های سمج
می خواهند مرا به سمتی ببرند که راه من نیست
و هیچ اتوبوسی مرا بیشتر از تو منتظر نمی گذارد.

□□□
حرفی بزن
چیزی ورای درک مشترکمان از زندگی
از لطفی که تنها در منقار ماه زمزمه می شود
حرفی که بادها به سرزمین های دور می برند
از حزنی بگو که پرندگان را کوچ می دهد
و آوازی که گریستن را دشوار می کند

حرف که می زنی
دریا می نشیند
و دامن اش را سعی می کند جمع کند
زیر پایش.

□□□
آن مرد داس دارد
مزرعه نه
گندم نه
دل نه
آن مرد داس دارد.


و دو شعر از حسین پناهی


من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آیینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار
من!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

***
برای اعتراف به کلیسا می روم
رو در روی علف های روییده
بر دیوار کهنه می ایستم
و همه گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند!

روز مبادا


وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها ....
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري ست
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي بنام روز مبادا نيست

آن روز هرچه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما كسي چه مي داند
شايد
امروز نيز روز مبادا
باشد!




وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونانكه بايدند
نه بايدهاي ما
......

هر روز بي تو
روز مباداست !


"قيصر امين پور"

قطار


قطار می رود
تو می روی
تمامِ ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظارِ تو
کنارِ این قطارِ رفته، ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام ...

"قیصر امین پور"

سکوت


سکوتِ آب
می تواند خشکی باشد و فریاد عطش!
سکوتِ گندم
می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه ی قحط!
همچنان که سکوتِ آفتاب، ظلمات است
اما سکوت آدمی، فقدانِ جهان و خداست
غریو را تصور کن!

"احمد شاملو"

چند شعر از مجتبی معظمی


۱.
یادم باشد
حرفی نزنم که به کسی بربخورد.
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد.
راهی نروم که بی راه باشد.
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب!
تنها! ... تنها دل ما، دل نیست.
آره!

۲.
ساده بگویم، نگاه زاده ی علاقه است.
اگر دو چشم روشن عشق به تو نگاه کند
دیگر تو از آن خود نیستی.

زمان می گذرد و زمانه نیز هم.
کودک می شوی.
جوان هستی و جوانی نمی کنی.
می گذری. پیر می شوی. می مانی.
باز هم مثل همیشه در پی گمشده ای هستی
که با تو هست و نیست!
باز در پی آن علاقه پنهان،
آن نگاه همیشه تازه هستی.
باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان
جستجو می کنی.
غافل از آنکه او دیگر تکه ای از تو شده،
سایه ای خوش بر دل تو.
....

۳.
مثل ستاره در سایه سار صبح،
پا به پای رفتن و نرفتن ...
مثل ابر که میل بارش دارد
مثل گل که تشنه عطرافشانی است
ما هم رها شدیم
که این خود اتفاق است.
آن لحظه سرزدن از خویش.

درباره من

عکس من
آرام آرام خواهيد مرد اگر سفر نكنيد، اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي گوش فرا ندهيد، اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد، آرام آرام خواهيد مرد اگر بنده عادت هاي خود شويد، و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي رويد، برويد ... اگر مسير خود را عوض نكنيد، اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد امروز زندگي كردن را آغاز كنيد! امروز دل را به دريا بزنيد ! كاري انجام دهيد ! به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام بميريد و فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد! "پابلو نرودا"