شبیه، مشابه را جذب می کند


شبیه، مشابه را جذب می کند.
تنها همان که هستی باقی بمان،
آرام و شفاف و درخشان.
اگر خود به خود، همانگونه که هستیم بدرخشیم و
از خودمان هر دقیقه بپرسیم که واقعاً چکار می خواهیم بکنیم
و زمانی که پاسخ درونی، مثبت است آن کار را انجام دهیم
بطور خود به خود این موضوع، آن کسانی را که در این مطلب
که "ما کی هستیم" ، چیزی برای یادگیری ندارند دور کرده
و آن هایی را که یاد می گیرند جذب خواهیم کرد و همینطور
کسانی را که مایلند از آنان بیاموزیم.

"برگرفته از کتاب پندارـ نوشته ریچارد باخ"

فرد


میان آن همه مفاهیمِ پیچیده ریاضی
تنها
حکایت اعدادِ فرد را
خوب آموخته بود....

فرد،
آن یک نفر است که
وقتی زوج ها با هم می روند
او باید یک تنه
جورِ تنهایی اش را بکشد!

و دو شعر از حسین پناهی


من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آیینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار
من!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

***
برای اعتراف به کلیسا می روم
رو در روی علف های روییده
بر دیوار کهنه می ایستم
و همه گناهان خود را یکجا اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند!

ریحانه


یکهو مقابلت قرار می گیرد و معصومیت نگاهش را توی صورتت می پاشد ... توی چشم هایت
نگاه می کند و لبخند می زند ... و تو تازه یادت می افتد که چقدر دلت هوسِ تبسمی از جنسِ
مهربانی کرده بود ... و حالا این حسِ گرمابخش، روی لب های کوچکِ او نقش بسته ...
سلام می کند ... و تو با خودت فکر می کنی که چقدر این "سلام" با آن سلام های خسته و
بی روحی که هر روز تکرار می شوند فرق دارد ...

--- "سلام عزیزِ من! "

می خندد ... انگار که واژه هایم قلقلکش داده اند ... موهایش را از توی صورتش کنار
می زند و لبخند کودکانه ی چشم هایش فضا را سرشار می کند از زندگی!
اسمش را می پرسم .... آرام کلمه ای را زمزمه می کند ... سرم را نزدیک تر می برم و
دوباره می پرسم .... حروف پررنگ تر می شوند .... "ریحانه" ...

--- " چه اسم خوشبویی! "

باز می خندد ... و اینبار کمی بلندتر از قبل ... از خودم می پرسم که آیا او هم رنگ و عطر نام ها
را حس می کند؟ ...

--- " نمی خوای اسم منو بدونی؟ "

آرزو می کنم که ای کاش حتی برای چند لحظه هم شده خود را به اسمم بیاویزم و در آرامش
دنیای دوست داشتنی اش غوطه ور شوم ... سرش را به علامت رضایت تکان می دهد ...

--- "اسمم آزاده ست."

--- "می دونی آزاده یعنی چی؟ "

با تعجب سرش را تکان می دهد ... خودم هم نمی دانم چرا این سوال را می پرسم...

--- " آزاده یعنی رها ... یعنی آزاد از همه ی قید وبندهای بی خود "

و انگار کسی یکباره تمام سنگینی این نام را روی دوشم می گذارد ...

" آزاده یعنی رها ... یعنی آزاد از همه ی قید و بندهای بی خود "

آه! چه کنایه دردناکی ست این واژه ... برای کسی که گم شده در ازدحامِ لحظه ها ...
کسی که خودش را جا گذاشته میان خاطرات .... و دارد بی"خود" پرسه می زند در
پیچ و خمِ قید و بند های ....
و آیا او می فهمد این همه آشوبِ دنیا را ؟....
به صورتم زل زده ... با همان لبخندِ صورتی مهربان ...
" و چقدر خوبی توی نگاهت هست، ریحانه! "

مادرش صدایش می کند ...
و تصویر دختربچه ی کوچکی توی قاب رنگ و رو رفته ی خیابان
می دود....

اسطوره


اسطوره نباش!
اینجا
پُر از اسطوره های بی سر است
جنازه های باد کرده،
خاطراتِ گندیده ای که تنها
وسواسِ یک ذهنِ آشفته
آن ها را نگه داشته!

اسطوره نباش!
قهرمانانِ تخیل،
همه در موزه های فرسوده ی زمان
پوسیده اند.

نگاهت را
به همین لحظه های ساده
بسپار!
همین لحظه ها که
در انتظارِ طلوع ات
بی قرارند...

چیزهای ساده و کوچک


همین چیزهای ساده و کوچک است
بدون پیرایه و دوستانه
مثل "بگذار کمکت کنم"
که گذرگاه ما را روشن می کند
و همین چیزهای لطیفه مانند، شادمانه است
"موضوع را خیلی جدی نگیر"
یا مثل "تو هم بخند، بانمک است"
همین هاست که زندگی را دل چسب تر می کند
چرا که همه ی آن چیزهای بی شمار و مشهور
آن ها که شگفت انگیزند و به اوج معیارها
مثل "نظیر ندارد"
که همه روزنامه ها نقل می کنند،
شبیه این چیزهای کوچک انسانی نیستند
که هر روز در زندگی پیش می آید
مثل "فقط به خاطر اینکه دوستت دارم"
که دلمان را تازه می کند
پس زنده باد همه ی چیزهای ساده
همه ی چیزهای "مشغله ی روزانه"
مثل "بخند و با مشکلات روبرو شو"
خداوند همه اینها را میسر کند
چیزهایی مثل "ایثار کردن و از یاد بردن"
یا که "ببین چقدر دوستت دارم"
یا کلام صمیمانه ی "من در کنار تو هستم"
اینها که به زندگی ارزش جنگیدن می دهند.

"از یک نویسنده گمنام- ترجمه:مهدی مقصودی"

روز مبادا


وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانكه بايدند
نه بايدها ....
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري ست
لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي بنام روز مبادا نيست

آن روز هرچه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما كسي چه مي داند
شايد
امروز نيز روز مبادا
باشد!




وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونانكه بايدند
نه بايدهاي ما
......

هر روز بي تو
روز مباداست !


"قيصر امين پور"

درباره من

عکس من
آرام آرام خواهيد مرد اگر سفر نكنيد، اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي گوش فرا ندهيد، اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد، آرام آرام خواهيد مرد اگر بنده عادت هاي خود شويد، و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي رويد، برويد ... اگر مسير خود را عوض نكنيد، اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد امروز زندگي كردن را آغاز كنيد! امروز دل را به دريا بزنيد ! كاري انجام دهيد ! به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام بميريد و فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد! "پابلو نرودا"