اولش که استاد بهمون گفت قراره با بچه های مرکز "عاطف" یه برنامه ی مشترک داشته باشیم،
"مرکز ساماندهی و توانبخشی بیماران روانی مزمن" ....
یادمه روزی که قرار شد همه ی اعضای گروه همراه استاد بریم با اهالی عاطف آشنا بشیم،
مهر 86 بود که کارمون را با بچه های عاطف شروع کردیم ... اونا یه گروه سرود داشتن
توی این مدت تقریباً با بیشترشون آشنا شدیم ... عاطف، یه خانواده بزرگ حدوداً 60نفره ست
خیلی هاشون توی این دنیای بزرگ، هیچ کس را ندارند که پشت درهای بسته ی این خونه
دلتنگ اند ... اگه پای صحبتشون بشینی دلتنگی شون را خوب حس می کنی ...
این شرایط برای مسن تر ها باز قابل تحمل تره ... اما واقعاً تصورش هم ناراحت کننده ست
قسمت دردناکه قضیه اینه که خیلی از بیماران عاطف، زمانی مثل بقیه مردم، زندگی عادی داشتن ...
( یادمه یه بار یکی از خانوما که میگفت قبلاً خیاط بوده، برامون تعریف می کرد که
خانم دکتر مهربونی با همسر و برادرش، این مرکز را اداره می کنن ...
جالبه بچه های عاطف به خانم دکتر میگن مامان ... خیلی هم دوستش دارن ...
و از همه قشنگ تر ارتباطیه که با جوان ترهای مرکز دارن ... و اینکه واقعاً
هر کمکی از دستشون برمیاد برای اونها انجام میدن... حتی یادمه بچه ها رو
خانم دکتر برامون توضیح میداد که بیماران اینجا دچار نوعی افسردگی حاد هستن،
فکر می کنم اون 6ماه تمرین و اون دو شب اجرای آخر سال (که یه شبش همزمان با
حالا بعد از دوسال دوباره قراره برای تمرینای هفتگی گروه(جمعه ها)
بریم اونجا ... البته تا وقتی که اهالی ِ محل صداشون درنیومده!
آخه معمولاً ما هرجا میریم بخاطر سرو صدای زیاده سازامون زود عذرمون را میخوان...
امروز اولین جلسه تمرین توی عاطف بود ... خیلی خوش گذشت!
پی نوشت: راستش قصدم این نبود که با یه ژست نیکوکارانه، یادآوری کنم که چه خوبه گاهی به اینجور مراکز هم سری بزنیم ...گرچه دیدم که چقدر از این ملاقاتها خوشحال میشن ... اما وقتی برید که واقعاً از صمیم قلب دوست داشته باشید ... نه از سر ترحم، که بخاطر عشق به همنوع!
اینارو گفتم به این خاطر که میدونم خیلی ها وقتی اسم کلینیک بیماران روانی را میشنوند، همون تصور اشتباه توی ذهنشون تداعی میشه ..اما اصلاً اونطور که فکر می کنید نیست ... اگه یه بار برید متوجه میشید!










