پاییز


باز هم پاییز است

رنگ ها در راهند

چشم هایت بردار و بیاور

و کمی ذوق و بصیرت با خویش

پیش ازآن لحظه که باز

شادی و شیطنت کودک باد

دستمالی بکند اینهمه نقاشی را.

"مجتبی کاشانی"


اما انگار کمی دیر شده بود برای این سیاحت!




جاغرق- یکی از ییلاقات مشهد






باغ های کنگ- سیب سرخ پاییزی







باغ های کنگ – درخت سنجد



پی نوشت: امسال اصلاً متوجه آمدن و گذشتنش نشدم ... این پاییز از نفس افتاده!

حالا انگار تابلوی هزاررنگش را زیر بغل گرفته و دارد کم کم غزل خداحافظی اش را می خواند!

پی نوشت 2: توصیه می کنم اینجا هم سر بزنید! خیلی زیباست!

22مرثیه در تیرماه- شمس لنگرودی

1.

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مثل پرندگان راست راست می چرخند در هوا

سر ماه حقوقشان را می گیرند.

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مرگ تو را ندیدند

کاش پَر و بالشان در آتش آفتاب تیر بسوزد

ما با زغالشان شعار خیابانی بنویسیم.

پس این فرشتگان پیرشده

جز جاسوسی ما

به چه کار بد ِ دیگری مشغولند

که فریاد ما به گوش کسی نمی رسد.


2.

حتماً سراسر شب صدایمان می کردی

اما عزیز دلم

زندگان که قادر نیستند صدای تو را بشنوند

حتماً سراسر شب

بر دریچه ی سنگینت کوفتی

و ما صدای بم باران را می شنیدیم

که بر گل نامرئی می بارید

و بویی غریب

از گل هایی ناشناخته در شب می پیچید

با دست بسته نمی شود کاری کرد

شب چسبنده، دست و دهانمان را فرو می بندد

و آنچه که می بینی

رویاهای ماست

که مثل مِهی بر می خیزد

بر سنگت فرو می ریزد

با دست بسته نمی شود کاری کرد

اما هیچ کس را توان بستن رویاهای ما نیست

رویاهایی که نیمه شبان به خیابان قدم می گذارند

در تلألو پنهان خویش یکدیگر را می شناسند

از راهپیمایی فردا سخن می گویند.


3.

...

ما را ببخش خیابان بلندم

که چراغ هایت در قطرات خون روشن می شوند

امیرآباد کارگر

امیرآباد کارگر

من که ترا خیابان ندا می خوانم.


پی نوشت: شعرها قسمتی از مجموعه ی "22مرثیه در تیرماه88" هستند که در کتاب

"منتخب اشعار شمس لنگرودی " به کوشش غلامرضا بروسان جمع آوری شده اند.

به نظر می رسد بیشتر این مرثیه ها برای ندا آقاسلطان نوشته شده، ولی

"ندا" های چاپ شده توی کتاب را کسی با یک وسیله نوک تیز محو کرده! احتمالاً به

این خاطر که دردسری برای ناشر ایجاد نشود!

این کلمات محو شده انگار امتداد آنهمه مظلومیتی اند که فراموش شدنی نیست!


یک عصر جمعه و نمایشگاه کتاب



هرچقدر هم از بقیه شنیده باشی که خبری نیست و مثل هر سال بازدیدکنندگان را شرمنده

کرده اند!!!.... باز پرده های تبلیغاتی نمایشگاه کتاب را که توی سطح شهر میبینی، هوس میکنی

سری به آن بزنی، حالا حتی اگر شده همان روزهای آخر ...

بالاخره عصر ِ جمعه فرصتی دست داد تا از نمایشگاه بین المللی کتاب مشهد بازدید کنیم ...

حسابی شلوغ بود... اما متاسفانه سطح کیفی کتابها مثل هرسال خیلی پایین بود ... بعضی از

ناشرانِ بنام هم که اصلاً امسال حضور نداشتند... آنهایی هم که آمده بودند، کتابهایشان چنگی

به دل نمیزد ... فقط مثل همیشه، بازار کتابهای کمک درسی و کنکور پررونق بود ... و البته

بخش کتاب کودک هم شادی و نشاط خاص خودش را داشت ..به نظر من، قشنگترین قسمتش

هم همان غرفه ی نقاشی کودکان بود ... یه عده فسقلی ِ بانمک داشتند با شور و هیجان

نقاشی می کردند ... مسئول غرفه هم نقاشی ها را روی دیوارها نصب می کرد ... تصور کنید

یک اتاقک کوچک که هر گوشه اش یک برگه نقاشی چسبانده باشند ... توی غرفه که می ایستادی

احساس میکردی صدتا بچه، نقاشی هایشان را دستشان گرفته اند و هی بالا و پایین می پرند و

با همان لحن کودکانه شان اصرار می کنند که " اینو ببین! اینو ببین!" ... یکی از نقاشی ها خیلی

برایم جالب بود ... اولش فکر کردم یک کاغذ سفید خالی است که روی دیوار زده اند، اما بعد که

کمی دقت کردم متوجه یک خانه و درخت و سبزه (نقاشی متداول بچه ها) با ابعاد بسیار کوچک،

در پایین برگه شدم! واقعاً توی دنیای تصورات ِ این مسافرانِ کوچکِ زمینی، چه می گذرد!

اصلاً انگار از یک دریچه ی مجهول و ناشناخته ای که ما نمی توانیم ببینیم، دارند به زندگی

نگاه می کنند ...نوع نگاهشان خیلی جالب است!... راستش همیشه دوست داشتم

درباره ی روانشناسی نقاشی کودکان مطالعه کنم اما کتاب خوبی در این زمینه پیدا نکردم ...

یعنی چندتا کتاب دیدم اما خیلی کلی و نامفهوم بودند ...


خلاصه اینکه فقط دوتا کتاب شعر از انتشارات شاملو خریدم ... یکی "منتخب اشعار شمس لنگرودی"

(که جایش در کتابخانه ام خالی بود) و دیگری مجموعه شعری از نرگس برهمند که از شاعران

مشهد است.(فکر نمی کنم تا حالا او را در شب شعر دیده باشم اما اسمش را چندبار از بچه ها

شنیده ام) ... حالا شاید در یه وقت مناست، چندتا از شعرهای دلچسبش را اینجا گذاشتم!


بی ربط نوشت: انگار همیشه باید یکی بره تا بقیه متوجه نقشش در تصویر روزمره ی

زندگی شون باشن... حکایت این روزهای خونه ماست ... آرزو(خواهرم) تبریز قبول شد..

این چند روزی که رفته، جاش اینجا حسابی خالیه ... حتماً اولش برای اون هم

سخته چون ما تا حالا هیچوقت تجربه زندگی ِ دور از خانواده را نداشتیم... ولی خب

شاید هم این مقدمه ای باشه برای آرزوی مادر که همیشه میگه:

"کاش مثل پرستو باشید ،آزاد و رها! " ...


تخت جمشید

بالاخره بعد از این یکی دوهفته ی شلوغ و پُر هیاهو و یه مسافرت 4-5روزه و از سرگذروندن

امتحان زبان معافی دانشگاه، حالا دوباره میتونم توی خلوتِ آرومِ این شب سرد پاییزی،

راوی لحظات ِ درگذر باشم ... احساس خوبیه! ... اینکه هر جا بری، توی هر شرایطی که

قرار داشته باشی، آخرش بتونی _حتی اگه شده برای یه مدت کوتاه_ برگردی به

مأمن ِ آروم ِ خودت!

توی این روزهایی که گذشت اتفاقات خوبی افتاد ... و شاید قشنگ ترینش این بود که در

جمع همکلاسی ها، دوستان جدیدی پیدا کردم ... جالبه! با اینکه همیشه دنبال کارای گروهی ام،

اما باز هم هیجان و نشاط اینطور روابط و تعاملاتِ درون گروهی هر بار حس تازه ای را برام

به همراه داره! این آشنایی ها، خیلی زندگی را شاد و متنوع می کنه!

اینبار که رفتیم شیراز، تقریباً با تمام همکلاسی ها آشنا شدیم ... خیلی خوش گذشت ...

مخصوصاً اون شبی که با چندتا از بچه ها دورهم بودیم ... و البته جلسه ی معارفه

بعد از امتحان!

اتفاق خوبه دیگه اینکه توی این سفر بالاخره موفق شدم تخت جمشید را هم از نزدیک ببینم ...

مهدِ تمدن ِ ایران باستان! دیدن این ویرانه ها، حال ِ عجیبی به آدم میده ... از یه طرف اینهمه اقتدار

و اصالت را تحسین می کنی و از طرفی دچار احساس نفرت و سرخوردگی میشی نسبت به

سایه شومی که این تمدن درخشان را ویران کرد و ما را به اینجا رسوند! به نظرم فضاش

خیلی غم انگیز بود ... دیدن اون دیوارهای و ستون های خراب شده یه بغضی را به آدم تحمیل

می کرد ... اصلاً نمیشد بی اعتنا از کنارش گذشت! اما واقعاً خیلی دوست داشتم اینبار حتماً

تخت جمشید را ببینم ... که البته به لطف دوستان شیرازیمون این خواست، برآورده شد!

(حالا فقط مونده پاسارگاد که شاید در سفر بعدی موقعیتش فراهم شد اونجا هم بریم!)









پی نوشت: شنیدیم مسیر شیراز-مشهد قطار هم داره،قرار شد برگشت را اینبار

با قطار برگردیم ... ( حالا بماند که خود شیرازی ها هم وقتی بهشون میگفتم بلیط قطار

دارم، با تعجب می پرسیدن "مگه شیراز مسیر ِ راه آهن داره؟!" )

چشمتون روز بد نبینه! ایستگاه قطار شیراز عبارت بود از یک چادر صحرایی بزرگ

وسط یک بیابان برهوت در 30کیلومتری شیراز!

بماند که 30 ساعت هم توی راه بودیم، این قطار ویژه!!!(روی بلیطمون نوشته بود ویژه!)

به ازای هر 10 دقیقه که حرکت می کرد، 1ساعت به علت نقص فنی توقف داشت!

به دوستم گفتم توی وبلاگم حتماً اینو می نویسم!


اینم نمایی از ایستگاه صحرایی قطار شیراز:


(البته متاسفانه شب بود و نشد عکس واضحتر از این بگیرم !)


چند شعر از جواد کلیدری


1.
لباس می پوشد
به خیابان می رود
و رقص ماشین ها و ویترین ها را تماشا می کند.
لباس می پوشد
به خیابان می رود
و سعی می کند در پیاده رو
از تماس احساسش با شانه های عابران لذت ببرد.
غروب
در را می بندد
و بی اراده بر همه چیز اشک می ریزد.


2.
پدرانمان در جشن مغول
خوشبختی شان را قطعه قطعه شدند
و برادرانمان نسل دوم تاتار را گریستند
و خواهران و مادرانمان.

***
درد
بر پشت و پَهلوی مردمانم
یوغ سنگین تاریخ را می گرداند.
آی خوشبختی!
وقتی مرگ در کوچه مردم را دسته دسته جارو می کند
سَهمَت را از زندگی ام بردار
که من با تقدیر اجدادم بزرگ شده ام.


3.
غروب که می شود
زنبورها در بازگشت به کندو عجله می کنند
زنبورهای کارگر
ایستاده در اتوبوس های هفت عصر
اعصاب های خسته را به خانه می آورند
نه رویای چیدن گلی کمیاب!
نه خیال ساختن قصری از عسل!
آه! ملکه را بگو
اگر نیش های شعرم آزارش می دهد
من هر روز هوایی را نفس می کشم
که کارگرانی در آن سرفه کرده اند.

***
زنبورها! زنبورها!
اتوبوس از خیابان های زیادی باید بگذرد.


4.
برفی سنگین را آرزو دارم در صبح یک روز تعطیل
برفی که گنجشکان را به حیاط خانه بکشاند
من پرده را کنار بزنم
زنی زیبا را ببینم
که از پیاده رو می گذرد
با لبخندی آرام برلبانش
و دسته ای گنجشک که از سینه اش بلند می شود

***
فکر می کنم
شهر به سمتی که او می رود
سنگین شده باشد!


5.
خیاط است مادرم
چهل تکه می دوزد در چهل سالگیش
ما در کوچه
تکه
تکه
بزرگ می شویم.




پی نوشت: مجموعه ی "یکی این همه گُل را از دستم بگیرد"،سروده هایی از جواد کلیدری،
را انتشارات شاملو همین اواخر چاپ کرده... شعرها را از این کتاب انتخاب کردم...
به نظرم زبان روان و گیرایی داره!

درباره من

عکس من
آرام آرام خواهيد مرد اگر سفر نكنيد، اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي گوش فرا ندهيد، اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد، آرام آرام خواهيد مرد اگر بنده عادت هاي خود شويد، و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي رويد، برويد ... اگر مسير خود را عوض نكنيد، اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد امروز زندگي كردن را آغاز كنيد! امروز دل را به دريا بزنيد ! كاري انجام دهيد ! به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام بميريد و فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد! "پابلو نرودا"