ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه
چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی، آزاد است؟
"جاناتان مرغ دریایی_ریچارد باخ "
چرا باورشان نمی شود این " زن بودن" نیست که حقوق انسانی مان را
نقض می کند ... این باورهای کهنه ایست که توی ذهن ها رسوب کرده ...
خدایا!چطور می شود این جماعت را متقاعد کرد که هر انسانی حق دارد
آزادانه زندگی کند،تحصیل کند،کار کند،سفر کند،... چطور باید به اینها گفت
توی زندگی مشترک، مرد و زن، هردو به یک میزان مستحق آزادی و امنیت و
آرامش اند ... و قانون فعلی این مساله را نادیده گرفته ... چرا باورشان
نمی شود می توانند از تمام حقوق انسانی برخوردار باشند... چرا باورشان
نمی شود آزادند، نه به آن اندازه که "مرد"شان اجازه می دهد، که به آن اندازه
که خدا انسان هایش را آزاد آفرید ...
خدایا! چرا باور نمی کنند تضمین خوشبختی شان، فقط داشتن یک
"پدر ِ خوش فکر" یا یک "مرد باانصاف" نیست... بلکه قانون و جامعه ایست
که در آن، زنان نیز همچون یک انسان کامل، محق تمام حقوق انسانی باشند ...
چرا باورشان نمی شود باید کاری کرد ...چرا نمی بینند کسانی برای تحقق
این هدف، از هیچ کوششی فروگذار نیستند .... باورشان نمی شود ...
منفی نگر ... فمنیست ... آرمان گرا ... خودخواه ... بی منطق... خودسر ...
اینها را بارها شنیده ام ... مهم نیست ...فقط ای کاش ....
پی نوشت: فکر می کنم لازمه توضیحی که برای یکی از دوستان درباره ی جمله ای
که اول مطلبم نوشتم دادم رو اینجا هم بنویسم ....داستان کتاب ریچارد باخ،
درباره ی یه مرغ دریایى که نمی خواد مثل بقیه، هر روز کارش این باشه که تا
یه ارتفاعی از سطح آب بالا بره و بعد برای شکارماهی، شیرجه بزنه ... اون می خواد
توی آسمون اوج بگیره و پرواز رو واقعا تجربه کنه.. پیروی نکردن از
قانون زندگی جامعه ی مرغان دریایی باعث میشه اونو از اجتماعشون
طرد کنن... آخر داستان،اتفاق قشنگی میفته وقتی مرغان دریایی جوان،
راه پرنده ای آزاد به نام جاناتان رو در پیش می گیرند ... و کهنه پرستانِ قبیله
هم دیگه نمی تونن جلودار این حرکت بشن.... داستانش تقریباً مشابه داستان
" ماهی سیاه کوچولو" صمد بهدنگی ست ... جمله ای که نوشتم ،
پشت جلد کتابٍ "جاناتان مرغ دریایی" نوشته شده بدون هیچ توضیحی بیش از این....
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه
"هنوز یاد نگرفته ای وقتی میان جمعی هستی که همه حرف می زنند
و می خندند، تو هم باید حرف بزنی، بخندی حتی اگر کلماتی که
می شنوی برایت بی معنا باشند ... و البته چه جای گلایه است وقتی
نمی دانی جدیدترین مد لباس و کیف و کفش و روسری و مدل مو و
رنگ سال و... چیست و حتی یک خاطره شیطنت آمیز و غیرمثبت هم
نداری که درباره اش حرف بزنی ... تو واقعاً اینهمه سال چکار کرده ای؟
مدرسه ... درس ... درس ... درس ... دانشگاه ... درس ... انجمن ...
جلسه ... نشریه ... کتابخانه ... شعر ... داستان ... جلسه نقدِ کتاب ...
کلاس .. کلاس ... هزارتا کلاس که خودت هم بعضی هاشان را فراموش
کرده ای ... خُب! که چی؟ ... هنوز هم می خواهی شعار بدهی ...
" عاشق سرک کشیدن در ناشناخته های زندگی ام ... باید همیشه
آموخت ... آموختن، آدم را زنده نگه می دارد "
و باز خودت را بسپاری به کتاب و کلاس و جلسه و ... و وقتی دلتنگی
و تنهایی ات از حد تحمل فراتر رفت، روح ِ سنگین ات را بکِشی تا یکی
از آن کتابفروشی ها که می شناسی... کتاب ها را نگاه کنی و یکی
دوتاشان را که هوس کرده ای، بخری ... بعد، دو ساعت میان نگاه ها و
لبخند های جیره بندی شده ی مردم، راه بروی و خودت را قانع کنی که
تنهایی، آنقدر ها هم بد نیست ...
دوستِ دل نازکِ من! تو حتی نمی دانی چطور می توان با شیطنتِ کلمات،
کسی را مجذوب خود کرد ...و چه می دانی "لبخندِ معنادار"
یعنی چه؟ ... اصلاً شده یکبار این "حریم خصوصی ممنوعه" ات را
نادیده بگیری و خلوتِ به ظاهر آرام ات را بهم بریزی؟ ...
می دانی اشکال کار کجاست؟ ... مساله آنجاست که تو همیشه دنبال
مسیرهای خلوت زندگی هستی... راه هایی که اقلیت مردم انتخاب
می کنند ... و بنابراین هیچ تضمین و ایمنی برای شان وجود ندارد ...
می شود آسوده تر از این، زندگی کرد ... مگر بقیه چکار می کنند؟ ...
خودشان را وفق می دهند ...کار سختی که نیست ... یک فرمول ساده
است ... اینطور فکر کن ... اینطور رفتار کن ... اینطور حرف بزن ... اینطور
بپوش ... نتیجه اش می شود آنچه در زندگی اینهمه آدم ِ دور و برت
می بینی ... مشکل فقط "نخواستن" توست ... تو نمی خواهی ...
انگار عادت کرده ای همیشه برای خودت مشغله ذهنی بسازی ...
آخر به تو چه ربطی دارد که عده ای خرافاتی اند؟ ... می خواهم بدانم
مگر اینهمه مدت، زن ها با همین حقوق نصفه شان زندگی نکرده اند،
ازدواج نکرده اند، نمرده اند ... حالا تو چرا در تب و تابی و بحث می کنی
که باید در برابر این بی عدالتی ایستاد و از کمپین حمایت کرد تا که شاید
روزی بتوان این حقوق ضایع شده را پس گرفت .. ندیدی بعضی از همین زن ها
وقتی برای شان از این حقوق مسلم انسانی ِ نادیده گرفته شده،
حرف می زنی طوری نگاهت می کنند که انگار داری کفر می گویی! ..
و بعضی دیگر که تا می شنوند متهم ات می کنند به فمنیست بودن ...
حالا این به کنار، اخبار دانشگاه را چرا دنبال می کنی؟ ... تو که دیگر دانشجو نیستی!
به من بگو چه کاری از دستت بر می آید که غصه می خوری فلان بچه،
مورد کودک آزاری قرار گرفته و نصف بدنش دچار معلولیت شده ...
به قول دوستت "آنها هم خدایی دارند پس لازم نیست تو غصه شان
را بخوری " ....
با خودت حساب کن، ببین چقدر از این دغدغه های ذهنی بیخود داری ...
کسی که نمی فهمد توی مغزت چه می گذرد ... فقط وقتی
کوله پشتی ات را بر می داری، کفش های کتانی ات را می پوشی و
با عجله از خانه بیرون می زنی، همه می فهمند باز طاقت ات تمام شده...
و لازم نیست بپرسند کجا می روی ... همه می دانند اینطور مواقع کجا خواهی رفت ...
راستش، دلم برایت می سوزد ... اما چه می شود کرد وقتی خودت
انتخاب کرده ای. "
غروب، از لای پنجره اتاق، نور کمرنگ اش را می پاشد روی میز و
برگه های سپید و حرف های نگفته ای که روزی گواهی خواهند داد بر
سال هایی که می دانم بیهوده نگذشته اند ...
پشیمان نیستم ... نه ... نیستم!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه
خسته ام،
مثل مسافری که
از آخرین اتوبوس ِ شب
جا مانده ...
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آذر ۲۰, چهارشنبه
نخستین اعلامیه حقوق بشر
"اینک که به یاری مزدا، تاج سلطنت ایران، بابل و کشوری چهارگانه را بر
سر گذاشته ام اعلام می کنم تا روزی که زنده هستم و مزدا پادشاهی
را به من ارمغان می کند کیش و آیین دین و روش مردمان را که من
پادشاه آنان هستم گرامی بدارم و نگذارم فرمانفرمایان و زیردستان من،
کیش و آیین دین و روش مردمان دیگر را پست بدارند و یا آنها را بیازارند.
من که امروز افسر پادشاهی را بر سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و
مزدا پادشاهی را به من ارزانی کرده، هرگز فرمانروایی خود را به هیچ
مردمانی به زور تحمیل نکنم و در پادشاهی من، هر ملتی آزاد است. من
که پادشاه ایران و بابل و کشورهای رابعه هستم نخواهم گذاشت که
کسی به دیگری ستم کند و اگر کسی ناتوان بود و بر او ستمی رفت،
من از وی دفاع خواهم کرد و حق او را گرفته و به او پس خواهم داد و
ستمکاران را به کیفر خواهم رسانید.من تا روزی که زنده هستم ، نخواهم
گذاشت کسی دیگری را به بیگاری بگیرد و به او مزد نپردازد. من اعلام
می کنم که هر کسی از دودمان یا خانواده خلاف کرد تنها باید همان
کس را کیفر داد و با دیگر مردمان و خانواده او کاری نیست. تا روزی که
زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را به نام "برده" و "کنیز" یا
نامهای دیگر خطاب کنند. از اهورامزدا می خواهم مرا (کوروش) در
تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و ممالک چهارگانه به عهده گرفته ام
پیروز گرداند. "
پی نوشت1: این مطلب رو که می خوندم یاد حرف داییم افتادم ...
میگفت وقتی مقابل کتیبه کوروش می ایستی احساس
غرور می کنی ... دلت می خواد بلند و باصلابت کلماتشو
تکرار کنی ... عظمت و شکوه پاسارگاد انگار اون تمدن
2500 ساله ی خفته رو به یادمون میاره.... و اینکه ...
پی نوشت2: مدتها پیش، یه کتاب خوب درباره ی کوروش خوندم ...
توصیه می کنم شما هم اگه فرصتشو داشتید حتماً
بخونید .. کتاب "کوروش بزرگ" نوشته ی "ژرار ایسرائل"
و ترجمه ی" مرتضی ثاقب فر" ...
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه
باران می بارد
تو ذوب می شوی
روی گونه های تب دار ِ شهر ...
پنجره ها
هذیان می گویند ...
در این کوچه
_جز چتر های سرگردانی
که از خاطر ِ خیس ِ خیالی دور
می گریزند _
هیچ کس نیست!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه
سکانس اول:
نگاه غمزده اش را از روی کتاب دعایی که توی دستش است بر می دارد و به سقف آذین بسته ی
رواق زل می زند... بعد صورتش را به سمت زنی که کنارش نشسته بر می گرداند و چیزهایی
می گوید .. آنقدر آرام که فقط آن زنِ چادر سیاه صدایش را می شنود ...
" خواهر، اصلاً غصه نخور! نمی دونم شنیدی یا نه ...این نذر آقای نخودکی
میگن خیلی جواب میده ...اشرف خانوم، همسایه مون، میگفت ردخور نداره! ...
فکر کنم خودشم همین کارو کرده بود که بختِ دخترش باز شد! "
زن خوشحال می شود ...
" آره! تو هم نذر کن ... بختِ دخترت باز میشه!"
چشم هایش برق می زند ...مثل اینکه گنجی پیدا کرده باشد... چادرش را روی سرش
مرتب می کند و بلند می شود ... کتاب دعا را سر جایش می گذارد و بعد از کلی تشکر و
التماس دعا از رواق بیرون می رود و در شلوغیِ حرم، ناپدید می شود ...
دارم به آن زن فکر می کنم ... و به دخترش ... و بختی که ....
سکانس دوم:
به شرکت خصوصی که یکی از آشنایان برای کار معرفی کرده ، زنگ می زنم ...
قرار ملاقاتی برای بعدازظهر گذاشته می شود ...
عصر ... ساعت 6....
توی شرکت، جز رئیس و منشی اش کسی نیست ...مردی حدوداً 60 ساله روبه رویم نشسته ..
.عینکش را روی صورتش جابجا می کند و از آن آشنایی که معرفی ام کرده، می پرسد ...
کوتاه، جوابش را می دهم ...
" خب .. همین طور که می بینید ما اینجا بعدازظهرها هم فعال هستیم ...
یعنی کارمون دوشیفته.. درضمن همه جور مراجعه کننده هم داریم ...
مهندس ...کارفرما...کارگر ... شما باید بتونی با همه شون کنار بیای.."
حرف های مرد مثلِ کدهای نامفهومی از یک برنامه ی کامپیوتری، توی ذهنم پخش می شوند ...
بعد از کلی حرف زدن، بالاخره یادش می افتد از تحصیلاتم بپرسد ...
" حالا شما چی خوندین؟ "
" من لیسانس ریاضی کاربردی ام "
به چانه اش دست می کشد و کمی فکر می کند ... بعد با بی میلی می پرسد:
" ریاضی کاربردی؟ ... به چه دردی می خوره این ریاضی کاربردی؟ "
لحن کلامش آنقدر تمسخرآمیز است که دلم می خواهد هرچه بدوبیراه می دانم نثارش کنم .
.
" کدوم دانشگاه درس خوندید؟ .. آزاد؟ "
" نه ... دانشگاه فردوسی بودم "
"ریاضی کاربردیِ دانشگاه فردوسی " ...پوزخندی می زند و دوباره از کارهای
شرکت می گوید ... صبرم تمام می شود و بالاخره کلامش را قطع می کنم و می پرسم:
" شما هنوز به من نگفتید نیرویی که می خواید استخدام کنید
چه مسئولیتی توی این شرکت داره؟"
و بعد از کمی توضیحات تکراری ...
" ..میشه گفت منشی "
از حماقت خودم لجم می گیرد ...
" شما الان جایی مشغول به کار هستید؟ "
" بله ... بعدازظهرها توی یه موسسه، تدریس می کنم.."
" خب .. می تونید فعلاً ..."
حرفش را دوباره قطع می کنم ... می خواهم زودتر خلاص شوم ...
" ببخشید ... اجازه بدید فکرامو بکنم ..با خانواده هم صحبت
کنم ..خبرشو بهتون میدم "
چپ چپ نگاهم می کند و می گوید :
" تا فردا حتماً خبرشو بدید خانوم! ...تا اگه نیومدید،
ما دنبالِ یه نفر دیگه باشیم ..."
خداحافظی می کنم و خودم را می سپارم به خیابان های شلوغ شهر با آن
کوچه های بن بست که فکر می کنی شاید راهی برای گریز دارند ...
سکانس سوم:
روزنامه را از روی میز بر می دارم و تیترهای درشتش را نگاه می کنم ...
چشمم می افتد به یکی از خبرهای کوتاه حاشیه ی روزنامه ...
" ... پزشکان بیمارستانِ مزبور در رشت، شایعه ی متولد شدنِ
نوزادی که سخن می گوید را به شدت تکذیب کردند .."
از خودم می پرسم واقعاً این مردم دنبال چه می گردند؟
عصر، دوستم را می بینم ..با هم صحبت می کنیم و این موضوع را برایش تعریف
می کنم ..و او چیزی عجیب تر می گوید :
" میگن توی یکی از روستاها یه بچه ای خونه شون خیلی از مدرسه
دور بوده ... اون مجبور بوده هر روز رودخونه رو دور بزنه و مسافت زیادی
رو طی کنه ... برای همین همیشه دیر می رسیده ... خلاصه معلمه ش
عذرشو می خواد و اونم میگه که بخاطر این مسیر طولانی،همیشه دیر
میرسه ...معلمه هم میگه خب، هر روز که راه می افتی یه بسم الله بگو و بیا ...
بعد از چندوقت متوجه میشن این بچه خیلی زود میرسه ... معلمه کنجکاو
میشه و یه روز دنبالش می کنه ...بعد میبینه این بچه وقتی به رودخونه
میرسه یه بسم الله میگه واز روی آب رد میشه ( یعنی روی آب راه میره)!!!!!
نمی دونم باید خندید یا گریه کرد ....
سکانس چهارم:
شب، بی خوابی به سرم می زند ... رادیو را روشن می کنم تا برنامه های شبانگاهی را
گوش کنم ... "نردبان شب" یا شاید " یک سبد ترانه" .... اما صدایی یکدفعه از توی رادیو
داد می زند:
" برای شما که هنوز تنهایید ... برای شما که قصد ازدواج دارید ...
برای شما که متاهلید .. برای شما که ...
برنامه ی یک + یک ...."
واقعاً خنده دار است ... یاد برنامه ای می افتم که چندوقت پیش اتفاقی دیدم ...
در مورد ازدواج بود ...( این اواخر هرچه برنامه و گفتگو می سازند درباره ی این موضوع است) ...
بگذریم از کمدی ِ پرسش های مجری و پاسخ خای کارشناس برنامه (که یک به اصطلاح روحانی بود) ...
یکی از اس ام اس های بینندگان که خوانده شد این بود:
" دختری هستم 21 ساله ... آیا می توانم دعا کنم که برایم خواستگار خوبی بیاید؟ "
و بعد کارشناس برنامه جواب داد:
" البته که می تونید ... فقط اینو به این شکل توی دعاتون نگید .. بهتره بگید:
"خدایا آنچه صلاحم است سر راهم قرار بده! "... اونوقت خدا خودش درست میکنه!!!"
و سکانس آخر:
خدایا ما را ببخش! ...
ما را که می بینیم، می شنویم اما باز سکوت می کنیم ....
ما که ایمانمان را به مسلخ برده ایم تا زندگی که نه، فقط زنده بمانیم ...
خدایا ما را ببخش! ..
ما را که فراموش کردیم چه انسان هایی قربانی این ظلمت شدند تا ما روشنایی را از یاد نبریم ...
ما که جورِ همه ی غصه ها را به دوش کشیده ایم تا خنده های دیوانه وار ِ این موریانه های پست،
آشیانه مان را ویران کند ...
خدایا ما را ببخش!...
فقط تو می توانی بندگانت را در همه حال دوست داشته باشی ... حتی وقتی میان ِ تعفن ِ
افکار ِ پوسیده، دست و پا می زنند ...
فقط تو می توانی ... نجاتمان بده!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه
نه اینکه فکر کنی دلم برایت تنگ شده ....
نه اینکه هوس کرده باشم دوباره با شیطنت بدوم میانِ حرف هایت
و افکارت را بهم بریزم .... و تو داد بزنی:
" یواش تر دختر! حواست نیست، داری احساسم را لگد می کنی! "
و من بایستم و با تعجب نگاهت کنم ... آنوقت تو بخندی بر این هراسِ
خیالیِ چشم هایم ... و من گریه کنم .... از ته ِ دل ....
چقدر کودکانه دوستت داشتم!
□□
آنقدر دوری که
وقتی نگاهت می کنم
گردنم
تیر می کشد!