ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه
بعضی وقتها ارادت و علاقه نسبت به یک شخصیت ملی و مردمی که در گذشته ای
نه چندان دور تأثیر مهمی روی باورها و افکار جامعه داشته، باعث میشه آدم ناخودآگاه
دنبالِ ردِ پایی به جا مانده از این نگرش اصیل در آراء و نظرات ِ اطرافیان و نزدیکان
این شخصیت بزرگ باشه!
اما جالبه که این مساله معمولاً متفاوت با تصور ماست!
دیروز در مشهد، میزبانِ دکتر احسان شریعتی بودیم .... من حدوداً از سال دوم دبیرستان
با کتاب ها واندیشه های دکتر شریعتی آشنا شدم و از اون زمان تا حالا تقریباً اکثر کتاباشون
رو خوندم ... این شخصیت همیشه توی ذهنم به عنوان الگویی ارزشمند از یک روشنفکر مردمی
بسیار قابل احترام بوده و هست .... برای همین خیلی مشتاق بودم احسان شریعتی رو از نزدیک
ببینم و صحبتهاشو بشنوم ...
اولین چیزی که با شروع سخنرانی توجهمو جلب کرد، ته لهجه ی سبزواری ِدکتر بود ....
دقیقاً شبیه پدرشون! ....و طنز کنایه داری که لابلای حرف هاشون بود، چیزی که توی آثار
دکتر شریعتی هم زیاد باهاش برخورد می کنیم ...
اما گذشته از این دو تا شباهتی که گفتم و قسمت هایی از نظرات ِمکتوبِ خود دکتر شریعتی که
پسرشون بین صحبت هاش گاهی اونها رو یادآوری می کرد، به نظر می رسید فاصله معناداری
هست بین تفکرات این پدر و پسر ....
نمی دونم، شاید هم شرایط مکانی و زمانی ایجاب می کرد اینطور صحبت کنند ... اما لااقل برای من
اصلاً قانع کننده نبود!
در طول سخنرانی و پرسش و پاسخ، در عمق هیچ موضوعی وارد نمی شدند .... جواب ها
تقریباً سطحی بود وتا حدودی محافظه کارانه!و این کاملاً متضاد بود با اون کلام جسورانه و
نگاه ِ عمیقی که در دکتر شریعتی سراغ داریم ...
شاید خنده دار باشه ولی از دیروز دارم به این فکر می کنم که اگر دکتر شریعتی الان زنده بود
با توجه به شرایط الان جامعه،آیا با همون جسارت و قاطعیت از حرف ها و کتابهاش دفاع می کرد؟ ...
یا نه، آدم محافظه کاری میشد که مردم رودعوت می کرد نسبت به سرنوشت سیاسی مملکتشون
تعهد داشته باشن و انتخاب کنند بین بد وبدتر، وقتی انتخاب خوبی وجود نداره؟! اونوقت دکتر شریعتی
کدوم طرفی میشد؟ اصلاح طلب؟ دوم خردادی؟ چپی؟ راستی؟ اصولگرا؟ ...
آیا باز هم می تونست با "تشیع علوی و صفوی" اش پایه های منبرها رو متزلزل کنه؟ می تونست
فریادِ تشیع سرخ سر بده؟ می تونست از مثلث زور و زر وتزویر بگه؟ ....
یعنی واقعاً اینو میشه پذیرفت که اساس ِتفکرات انسان های بزرگ رو هم شرایط جامعه تعیین
می کنه؟ ... و اگه معیارهای مطلوبیت جامعه به حداقل خودش رسیده، روشنفکر هم باید همراه
عامه مردم از آرمان های عدالت خواهانه ش تنزل کنه؟
صحبت های احسان شریعتی ... بحث های دوستانی که هنوز امیدوارند به اصلاحات و
مردان سیاست ... رنج های روزانه ی مردم ... دغدغه های ذهنی خودم ... مواجهه یا اینهمه تضاد،
آدم رو نگران میکنه نسبت به آینده ای که در پیش رو داریم!
بی ربط نوشت1: با توجه به اینکه چند وقت دیگه نمایشگاه کتابه، خیلی
خوشحال میشم اگه کتاب خوبی خوندید یا قلم نویسنده ای به نظرتون جالب اومده،
بهم معرفی کنید آخه تو زمینه ی کتابشناسی هر چقدر بدونی بازم کمه!
بی ربط نوشت 2: یه آهنگی هست که من همیشه خیلی دوستش
داشتم ... فکر کنم سالهای آخر دبیرستان بود که اینآهنگ رو گوش می کردم ...
امروز بعد از سالها دوباره به دستم رسید ... اگه دوست داشتید میتونید برید به
این لینک و دانلودش کنید!
بی ربط نوشت 3: من حتی اگر در اوج ِ تنهایی و دلتنگی باشم، باز هم
حاضر نیستم با یک آدمی که حرمتِ کلامش رو نگه نمی داره حرف بزنم،
حالا با هر توجیهی که برای این برخورد بدش داشته باشه حتی عصبانیت!
( این از هفته ی پیش توی دلم مونده بود. باید می گفتم! )
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه
تمام می شود
این سال ها...
چرتکه ات
عقب مانده از
حجم ِ دلواپسی هایم!
نیمه ی پُر ِ لیوان
شکوفه های انتظار را
سیراب می کند،
دلتنگی هایم
اما
.
.
.
تمام می شود
این سال ها،
به همین زودی
که
تو نیستی!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه
حبس شده ام
در
بغض ِ واژه هایی که
اسیر ِ مصلحت اند ....
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه
"کنسرت گروه موسيقي بامداد مشهد، در پي انتشار اخبار مربوط به آن،
به دلايل نامشخصي لغو شد." (لینک خبرش)
و نخستین مجوز کنسرت موسیقی در مشهد پس از سه سال، به همین راحتی باطل شد!
آن هم درست چند روز مانده به اجرا!
باورت می شود؟ .... باورت می شود مردم این سرزمین هنوز از حق برخورداری از
یک کنسرت موسیقی سنتی هم محروم اند؟
آه نوشت: تصویر مجوز کتبی این کنسرت رو که اعضای این گروه بعد از
ماه ها پیگیری گرفته بودن رو میتونید توی این لینک ببینید!
حرص نوشت: فکر می کنم اینجا توی مشهد دیگه همه به این رفتارهای
محترمانه(!!!) مسئولین عادت کردن .... این اتفاق بارها بارها
برای گروه های مختلف رخ داده ... مثلاً همین چند سال پیش
قرار بود یک گروه دف نوازی برای مراسم بزرگداشت فردوسی
توی شهر توس،دو تا قطعه اجرا کنن ... همه چیز هماهنگ
شده بود ... دقیقاً شب آخر، سر ِ آخرین تمرین گروه
خبر دادن که برنامه اجرای گروه رو لغو کردن! (آخه به قول
عالم دانای شهرمون که ایشون خیلی هم در سخنانشون
ارادت(!!!) دارن به اهالی موسیقی،"مشهدالرضا که جای این
مطرب بازی ها نیست!!" .... )
آخر نوشت : آقا شما ببخشید ...اینا نمی فهمن نباید این آلات لهو و لعب
رو در معرض عموم بنوازند!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه
کنترل ِ تلویزیون را توی دستش جابجا می کند ... می خواهد شبکه را عوض کند اما
مردد است ... و نگرانی هایش انگار این تردید را پررنگ تر می کنند ...
"شوک" ....موزیک پُرهراس ِ برنامه روی این کلمه متوقف می شود ... و او می بیند
ومی شنود تا این اضطراب را لحظه به لحظه بیشتر احساس کند ... حالا چه فرقی
می کند این حرف ها را میان حوادث روزنامه ها بخواند، از کسی بشنود، یا آنها را در
این برنامه ی تلویزیونی ببیند ... و آنجا که دخترک گریه می کند که کسانی اطلاعات و
عکس های شخصی اش را توی اینترنت پخش کرده اند، ته ِ دلش بلرزد که خطری اینچنین،
فرزندش راتهدید می کند در این دنیای مجازی....
نگرانی پدر را از سکوتش می شود فهمید ... مادر، اما، سعی می کند این ترس را از خودش
دور نگه دارد .... و من در کنار ِ هر دو نشسته ام تا خیالشان آسوده باشد
که این حرف ها را می دانم و در این دنیای ِ مجازی ِ خطرناک! محتاطانه رفتار می کنم..
و دارم فکر می کنم به حرف هایی که می شود با آن اندکی از نگرانی هایشان را
کاست ...
ولی مگر این شبکه جهانی، چیزی غیر از گسترش ارتباطات روزمره ی جوامع مختلف
است؟ .... مگر راویان این کلمات، همان آدم های واقعی ِ اطرافمان نیستند؟ ... همان
دانشجو، نقاش، نویسنده، کارمند و هزاران نفری که خوب یا بد، بارها از کنارشان گذشته ایم .....
پس چگونه است که هرگز به این شهروندان واقعی نمی اندیشیم اما نگران تصویر مجازیِ
همین آدم ها هستیم ؟... از نیازها و دردهای واقعی شان نمی پرسیم ، محدودیت هایشان را باور
نمی کنیم، از تنهایی شان خبر نداریم، بااینهمه دنبال خط قرمز ِ هنجارها و ناهنجاری ها میان
این دنیای بدون مرز می گردیم؟ ... نگرانیم که اینجا امنیتی نیست برای حریم خصوصی زندگی افراد
و فراموش می کنیم در زندگی روزانه مان نیز بارها این حریم بخاطر سلایق شخصی ِ آن دیگری
که بالاتر از جایگاهِ تو ایستاده، نادیده گرفته می شود! ....
اگر اینجا دغدغه ای هست برای پخش شدن فیلم ها و عکس های شخصی و بلوتوث های غیراخلاقی،
دلیلش شاید همین آشفته بازاری ست که در آن هنوز این قبیل کالاها خریدار دارد! ... (پس چه جای
گلایه هست وقتی بسیاری از ما عادت کرده ایم به اینکه خیلی راحت سرک کشیدن در زندگی خصوصی
دیگران را به عنوان یک تفریح بپذیریم و بعد خودمان حلقه ای از زنجیره ی انتقال این فرهنگ غلط
باشیم ... با بلوتوث یا اینترنت، چه فرقی می کند... شده تا حالا سعی کنیم خودمان را از این زنجیره ی
باطل بیرون بکشیم؟ )
اینجا فقط ترس را همه خوب می فهمند ... و محدودیت را که ساده ترین و عامه فهم ترین جواب ِ این مساله است!
چه دنیای غم انگیزی! .... هیچ وقت به این فکر کرده ای که این ترس، دنیای ما آدم ها
را تا چه اندازه غم انگیز می کند؟ ... اینکه بی اعتمادی،ارتباطات انسانی ات را زیر سوال ببرد...
اینکه همیشه بترسی از آن دیگری، نکند پشت ِ این چهره ی آرام، انسانی تبهکار دارد برای آزارت
نقشه می کشد ... اینکه مجبور باشی آدم های اطرافت را یکی یکی از زیر ِ تیغ ِ شک و بدگمانی
بگذرانی ....در این دنیای غم انگیزی که ساخته ایم، همه متهم اند به جرمی که تنها عده ای
بی خردانه آن را مرتکب شده اند .... تا این مَثَل به منشور زندگی ِ ماشینی ِ آدم ها
اضافه شود که " در این جامعه باید گرگ باشی،و اگر بره بودی توسط بقیه دریده خواهی شد "
و این جامعه ی مترقی انسان هاست که با همه ی عواطف و احساسات بشری اش،
تا این اندازه تقلیل یافته ...!!!
پی نوشت: و این میان همیشه آدم هایی هستند که از آب گل آلود ماهی می گیرند... آنها که از این
بحران بهره می برند و تمام تریبون ها را بکار می گیرند تا مردم را از ابزارهای ارتباط جهانی
دور نگه دارند تا دیگر نه خبری از پستوهای پنهان جامعه شنیده شود و نه صدای اعتراضی
به گوش بقیه برسد... و چه حربه ای کاراتر و تاثیرگذارتر از ترس، برای به انزوا کشیدن افکار!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه
از آنوقت که از درس و دانشگاه فارغ شدیم با هم قرار گذاشته ایم که میانِ
دغدغه های روزمره زندگی، فرصتی را باقی بگذاریم برای تازه شدن دیدارها...
و این حکایتِ محفل دوستان عزیز و همکلاسی های سابق است که هر ماه یا هر
2ماه یکبار، برای جویا شدن از احوال یکدیگر، دورهم جمع می شوند...
امروز یکی از همان روزها بود که حرفهای بچه ها و همدلی ِ این جمع ِ
دوست داشتنی،دلگرمت می کرد به زندگی .... شاید این همه ی آن چیزی نباشد
که برای ادامه راه به آن نیاز داری، اما تردید ندارم که اگر این مهربانی و یکدلی نبود
تحمل مشکلات خیلی سخت تر میشد ... خیلی سخت تر ...
آن هم میانِ تقلّای این روزها که صبحش را با تکرار هزار بار "امیدوار باش.. " آغاز
می کنم و شب هایش را با این تسلی که "نا امید نشو..صبور باش و فردا
سختکوشانه تر دربرابر مشکلات بایست"
و این صبر، چه تلاش دشواری ست وقتی صدای دوستت پشت تلفن، بغض دارد و
تو میدانی مشکلاتی که اینجا هست برای تو، برای او، برای آن دیگری و برای آن
هزاران نفر دیگر، دارد او را میشکند ... یا آن یکی که توی نِت برایت پیام می گذارد
"درد میکشم از این زهر کشنده که زندگی را از یادم برده"
و امیدواری چه آزمون دشواری می شود وقتی از مغازه بیرون می آیی و هنوز
بقیه پولی که از فروشنده گرفته ای را توی کیفت نگذاشتی که دستهای لرزان
پیرزنی به طرف دراز میشود ... پول را به او می دهی و باز چند قدم آنطرف تر
پیرمردی تقاضای کمک دارد ... و باز کودکی ... وباز ... و باز هم ... و انگار به اندازه ی
قدم های تو، دستهایی هست خالی تر از قبل ... و این راه را هیچ پایانی نیست در
کوچه هایی که به بن بست رسیده اند ....!!!
در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز را بیاموز!
خوب است که هنوز این کلمات را به خاطر دارم تا مدام تکرارشان کنم ... مثل مُسَکنی
که چندبار در روز می خوری تا تب ات آرام آرام فروکش کند!
ناامید نیستم .... به خودم قول داده ام که ناامید نباشم ... فقط گاهی در این
تمرین ِ روزانه که سعی میکنم لبخند بزنم ، دلم می لرزد از این لحظه ها که هر روز در
برابرم تکرار می شوند ... و باید گذر کنی از طعم ِ تلخ ِ رنج هاشان ... چرا که هیچ
کاری از تو ساخته نیست برای تسکینش ... جز همین کلمات،که مگر چندبار میشود با
آنها کسی را دلداری داد؟
ناامید نیستم ... این حرف ها را می نویسم تا زمزمه هایش را از گوشه ی ذهنم پاک
کنم، پیش از آنکه لابلای افکارم حضورش را فریاد کند ... تا توانی باقی باشد برای صبح
فردایی که به همین زودی از راه میرسد تا تو را پا به پای خودش به جلو پیش براند ... و
آرام زیر گوش ات نجوا کند "امیدوار باش..."
پی نوشت: چندوقت پیش یکی بهم گفت: "دلت رو محکم کن! اگه یه روز مجبور شی
مثل یک مبارز واقعی بجنگی و دشمن رو از پا دربیاری، باید خیلی محکم تر
از اینا باشی ... باید بتونی کاملاً احساساتتو کنترل کنی! "
نمیدونم چرا این حرفو زد ... اما خیلی به حرفش فکر کردم ... راست
می گفت ... من، زیادی احساساتی ام ... با اینکه خیلی سعی می کنم
احساساتمو کنترل کنم اما باز هم خیلی وقتها در برابرشون کم میارم ...
شاید برای همینه که گاهی حتی یه اتفاق کوچیک میتونه آرامش درونم رو
بهم بریزه .. و این اصلاً خوب نیست ... یادم باشه امسال برای این مساله
هم یه فکر اساسی بکنم! .. واقعاً مهمه!
ارسال شده توسط
آزاده
۱۳۸۸ فروردین ۴, سهشنبه
قرار بود مأمن کوچکی باشد برای رهایی از دلمشغولی های کوچک و بزرگی که
جایی برای گفتنشان نیست ...قرار بود این کلمات بی قرار، آزادانه میان سطر سطر ِ
دلگویه هایم،حرف بزنند ... جای تمام آن سال ها که سکوتشان را می نوشتم ...
قرار بود راوی آن لحظه های گذرا باشم که میان ذهن و احساسم معنایی داشته اند ...
خوب یا بد ... تلخ یا شیرین ...اندوهگین یا شادمانه ...
و گاهی حتی بی رمق و پر از بی حوصلگی! ...
این حکایت واژه هایی ست که در گذر از لحظه های سالی که گذشت در همین آشیانه ی
کوچک مجازی ماندگار شدند ...خودم را نوشتم .. و او را ... و آن دیگری ... و آن دیگرانی
که در تصویر روزانه زندگی ام جایی داشتند ... کوچک یا بزرگ ... فرقی نمی کند ...
اینجا هیچ مقامی محترم تر و والاتر از انسانیت وجود ندارد!
گاهی ترسیدم از این "من" که دارد خودش را بی پروا فریاد می کند ...
گاهی احساس کردم میان این سطرها گرفتار شده ام ... انگار آنها هستند که مرا می نویسند ...
آنطور که دوست دارند ... یا شاید آنطور که بیشتر مقبول طبع دیگران باشد ....
گاهی خسته شدم از این حرف ها ... از جدل هاشان ... از دلتنگی شان.. از دلخوشی های
کوچکی که لحظه ها را دوام نمی آورند...
گاهی به فکر گریز افتادم .... گریز از این آشیان که خودم واژه به واژه آن را ساخته ام ...
گریز از این "خود" که بی تابی هایم را گهگاه تاب نمی آورد و آشفتگی هایش را می کوبد
به دیوارِ ِکوتاه ِ کلمات که گویا استوارترند ازحال و هوای بهاریِ احساس که آفتاب و باران
را با هم در دل می پروراند!
و تو را خواندم ... و چقدر آرام تر شدم وقتی صدای زمزمه هایی از جنس دغدغه های انسانی مان
را لابلای حرف هایت شنیدم ... و چقدر این تنهایی کمرنگ تر شد وقتی با نجوای تو ، انعکاس مکرر
فریاد "من" را از یاد میبردم ... و حالا دنیایم انگار بزرگتر شده به اندازه ی حضور تو ... و تو ..
و اینهمه دوستان نادیدنی و اما بسیار شنیدنی که طعم مهربانی شان را نمی توان در گذر لحظه ها از یاد برد ...
به رسم میزبانی، از همه کسانی که در این یک سال مهمانِ خانه ی مجازی ام بودند سپاسگذارم ...
چه آنها که رهگذر بودند و چه دوستانی که لطف حضورشان بارها دلگرمی این لحظات بود...
آزاده
4/1/88