برف

توی این یه هفته ای که آرزو برای تعطیلات بین ترم آمده بود مشهد، اینقدر از پیست های

اسکی تبریز گفت که کم مانده بود یک سفر خانوادگی به همین منظور تدارک ببینیم!

مشهد، پیست اسکی به آن شکل مدرنش، ندارد.. فقط چند تا منطقه ی کوهستانی

هست که اغلب بعد از بارش یک برف درست و حسابی، ملت برای اینجور تفریحات( البته

به شکل کاملاً سنتی اش!! ) به آنجا هجوم می آورند ... این جور مواقع، معمولاً هر

ماشینی که میبینی، هزار نفر آدم توش نشسته اند و اغلب یک تیوپ بزرگ هم روی

سقفش دیده می شود! خلاصه اینکه همه به هر طریق ممکن سعی می کنند آن روز را

حسابی خوش بگذرانند .. و این پیست های سنتی هم در جای خودش، خیلی شاد و پرهیاهوست!

البته زمستان امسال که اصلاً برف ِ زمینگیری نداشتیم. اینقدر که هوس برف بازی کرده بودیم،

با دیدن همین یک ذره برفی که از دیشب روی زمین نشسته بود، صبح شال و کلاه کردیم و

رفتیم خارج شهر ... گرچه به قول بابا، برفش اینقدر پنبه ای بود که نمیشد حتی باهاش

گلوله ی برفی درست کرد، ولی بالاخره با همین برف کم هم ما برف بازیمان را کردیم!











صمیمیتی از جنس ِ تو


مهربانی اش، دلتنگت می کند ... از آنهایی ست که هر چقدر بیشتر سعی میکنی

نادیده اش بگیری، توی تصویر روزانه ی زندگی ات، پررنگ تر می شود ... و چگونه است که

گاهی صمیمیتی از جنس ِ او، اینقدر آدم را غصه دار می کند!

واقعیتش اینست که من تا حالا هیچوقت، تنها با احساسم تصمیم نگرفته ام ... شاید

به همین دلیل می توانم دیگرانی را که گاهی از نظر منطقی سنخیتی با هم نداریم،

در نهایت صمیمیت، فقط در جایگاه یک دوست معمولی ببینم ... اما میان این دوستی ها

و آشنایی ها، گاهی به آدمهایی برمیخوری که مهربانی شان آنقدر شفاف و بی آلایش

است که دلت را می لرزاند ...

و همه چیز آنقدر سخت می شود که دیگر حضورش، حرفهایش و هر چه مربوط به

این دوستی ست، غمگینت می کند!


پ ن: حرف ِ ماندن نیست ... از آن خاطره هاست که باید گذاشت و گذشت!


ناتنی


" توی فکری؟ خسته ام خانم. خیلی خسته ام. دارم تمام می شوم.

چای را در استکان ریخت. جایی باید تمام شد. تا تمام نشوی شروع نمیشوی.

گفتم خیلی بی رحم اند. همه چیز را مصادره کرده اند خدا را هم مصادره کرده اند."


" بلندترین چیزی که در این شهر به نظر می آمد همین گلدسته ها بود، بعدش درختان کاج.

طلبه ها را می دیدم که یا از حرم بیرون می آمدند یا تو می رفتند و هربار لب هاشان را

می گذاشتن روی در و آن را می بوسیدند.

توی این شهر فقط دو چیز را می شد در ملأعام بوسید؛ در و ضریح ِ حرم را

یا دست علما و مراجع تقلید را. "


" فکر می کنم دیگر نمی توانم تنها بمانم. نمی توانم به تو فکر نکنم. دست هام را

روی موهاش سُراندم. با من هم اگر باشی، تنها خواهی بود. تنهایی هیچ وقت از آدم

جدا نمی شود. گونه اش را چسباند روی صورتم. نفس اش لاله ی گوش ام را گرم می کرد.

با تو که باشم تنهایی ام را قسمت می کنم. عشق، بیرون آمدن از تنهایی نیست

فقط تقسیم کردن آن است با کسی که دوستش داریم. "


" خب چرا نمی روی یک جای دیگر؟ کجا برویم آقا؟ نمی خواهیم برویم پُستی بگیریم.

ما نمی توانیم قاضی شویم یا برویم ارتش، عقیدتی سیاسی. این همه درس خواندیم،

حالا برویم کارمند دولت شویم؟ خوب چرا آمدی حوزه؟ نمی دانیم آقا، فکر می کردیم می آییم

نورانی می شویم. از وقتی دیدیم همه ی معلم های اخلاق، مواجب بگیر دولت شده اند

دل مان گرفته. سرخورده شده ایم آقا! حالا برای مان از عرفان، همین صدای شجریان مانده. "


** قسمتهایی از رمان ناتنی نوشته ی مهدی خلجی



انگار همیشه ممنوعه بودن ِ یک کتاب، آدم را بیشتر مشتاق خواندنش می کند ...

حالا لزوماً همه ی ممنوعه ها هم جالب از آب در نمی آیند، اما خب بهرحال مزه دارد ...

توی این بازه ی امتحانات پایان ترم(که گذشت)، 3-4 تا از اینجور کتابها خواندم...

این شیوه ی درس خواندن پای کامپیوتر، با همه ی سختی هایش، لااقل همین مزیت را

دارد که می توانی نسخه مجازی ِ کتابهای نایاب را هم در حین آن، مطالعه کنی!

رمان ناتنی را چندوقت پیش، یکی از آشنایان توی وبلاگش معرفی کرده بود ... با اینکه

زیاد اهل رمان خواندن نیستم اما خیلی دلم می خواست این کتاب را پیدا کنم.

ناتنی، از آن کتابهایی ست که مقبول عام نمیشود... سبک نگارشی ِ دشواری که

انتخاب شده و بیش از آن، محتوای کتاب، موضوع جاافتاده ای نیست ...اما توی بعضی

قسمتها، قلم تیز و برنده ی نویسنده، جذایبیت خاصی دارد ... یا حتی همین پیچیدگی های

ذهن شخصیت داستان و اینکه مجبورت می کند با دقت به حرفهاش گوش دهی تا بتوانی

تغییر زمان حال و گذشته را در صحبتها متوجه شوی ...

یکی از بخش های قشنگ این سبک روایی که خیلی به نظرم جالب بود اینجاست :



" بعضی وقت ها عبور طولانی و مکرر مورچه ها را نگاه می کردم. از لانه می آمدند و

به لانه باز می گشتند. زن ها همه در پارچه های سیاه پوشیده بودند. خیلی دوست داشتم

تشخیص می دادم کدام یک از مورچه ها ماده اند و کدام نر.

چهره ی مردها سوخته بود. مورچه های سبز را جدا می کردم. از مسیر معمولی بیرون

می بردمشان تا بیشتر جلو من راه بروند، بیشتر ببینمشان. همه پوشیده بودند. طلبه ها

غیر از لباس عادی که لباس خانه بود، قبایی داشتند که یک بار و نیم دور بدن می پیچید.

شانه هاشان زیر تکه تکه های سوسک مرده ای خم شده بود. رویش هم عبایی

می انداختند که درحقیقت می شد سه بار دور هیکل آدم بگردد. روی سرشان هم عمامه

می بستند سیاه یا سفید، دست کم پنج متر. تمام راه شان پنج سانت نمی شد. می رفتند

و می آمدند. گاهی حتی چیزی هم همراه خود نداشتند؛ نه پای سوسکی و نه سرش را.

عادت داشتند این راه را طی کنند. سعی می کردم بفهمم چگونه فکر می کنند؟ چیزی

دستگیرم نمی شد. جای ام را تغییر دادم. سمت دیگر ِ لانه دراز کشیدم. دست هام را زیر چانه

قفل کردم. فرقی به حالشان نداشت. باز می رفتند و می آمدند. می رفتم و می آمدم. "



فایل pdf کتاب را میتونید از اینجا دریافت کنید.



فرصت لحظه ای آرامش


همینطور که دارم فایلهای درسی ام را می خوانم، گاهی تمام صفحات

را کوچک می کنم تا تصویرش را روی دسکتاپ ببینم …

این فرشته ی کوچک!




انگار که بعد از یک روز هیجان انگیز و شاد، از فرط خستگی خوابش برده ….

و آن هم با چه آرامشی!

آدم را بدجوری درگیر خودش می کند!


پ.ن : همیشه فکر می کنم مادرهایی که دخترکوچولو دارند، خیلی خوشبخت ترند...

انگار که این مخلوقات کوچک و دوست داشتنی، چیزی بیش از آنچه همیشه بوده،

به معنای زندگی می افزایند... شاید بخاطر آن مهربانی و معصومیت کودکانه ای

که توی نگاه ها، رفتارها و حتی توی خنده ها و گریه هایشان هست ...

مثل یک حس ناب که دلگرمت می کند!



او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست


چند روز پیش، یکی از همکلاسی ها، مطلب جالبی برایمان ایمیل

کرده بود که خیلی از تعبیر و محتوای تازه اش، خوشم آمد...

فکر کردم مطرح کردنش در این خانه ی مجازی هم خالی از لطف نیست.


در Malachi آیه 3:3 آمده است:

« او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست »

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها

نمیدانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی

میتواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و

پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

همان هفته با یک نقرهکار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند

تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی

در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

وقتی طرز کار نقره کار را تماشا میکرد، دید که او قطعهای نقره را روی آتش گرفت

و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را

در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصیهای آن

سوخته و از بین برود.

زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته میشویم. بعد دوباره به این آیه

که میگفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد.

از نقرهکار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است،

او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را

نیز تمام مدت به آن بدوزد.. اگر در تمام آن مدت، لحظهای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظهای سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا میفهمی نقره کاملاً خالص شده است؟»

مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»


اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که

خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.


چیزهایی هست که مزه می دهد


- " خانه ت دور است؟"

: " پشت کاروان سرای ایاغ خانه، کاشی چهل."

[ برای چی پلاک چهل؟

خانه، درخت و هر چیزی که مال ماست به مرور جزئی از ما می شود.

آدم نباید هیچ وقت تسلیم بشود و بگذارد یک کارمند دون پایه شهرداری

برایش تعیین تکلیف کند و هر کاشی ای را که خواست سر در خانه ات

بزند. من کاشی چهل را دوست دارم، نه حتی پلاک چهل را. چهل عدد

مقدسی است، علامت ایمان داشتن به چیزی است. نمی دانم، شاید هم

یک جور مبارزه طلبی است....]


[ چرا آلو خریدی؟

خیلی مزه می دهد آدم با زنی که قیافه اش آشناست، یا فکر می کند

که آشناست راه برود، حرف بزند و آلو بخورد. مخصوصاً که پاش

دمپایی صورتی باشد. شاید اصلاً دمپایی را برای همین خریده بودم...]


** چیزهایی هست که مزه می دهد/ محمدرضا کاتب




بوی ِ جوی ِ مولیان آید همی


یادم نیست که این درس را سال چندم دبیرستان توی کتاب ادبیاتمان داشتیم...

اما حرفهای معلم درباره ی آن شنیدنی بود... داستان این شعر از آن حکایتهایی ست

که به دل، خوش می نشیند.


می گویند که نصر بن احمد ساماني يك بار به همراه سپاهيان و خدم و حشم خود به

هرات مسافرت كرده بود. از شدت خوشی ِ حال و هوای آنجا، بازگشت را مدام عقب انداخته

و 4سال آنجا ماند. همراهانش که از دوری خانه و خانواده شان، غمگین و دلگیر شده بودند

از رودکی کمک خواستند که به نحوی سلطان را راضی به بازگشت کند. رودکی پذیرفت ..

قصیده ای سرود و هنگام صبح، چنگ به دست گرفته و این قصیده ی زیبا و شورانگیز را آغاز کرد:


بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او / زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست / خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا شاد باش و دیر زی / میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان / ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان / سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی / گر به گنج اندر زیان آید همی


می گویند از شنیدن این قصیده، امیر چنان برآشفت و از خود بی خود شد

که همانجا از تخت فرود آمد و به تاخت، سوی بخارا شتافت.


پی نوشت: چند روز پیش، در قسمتی از موسیقی ِ تئاتر "مرغ مینا"

این آهنگ را شنیدم ... می توانید از اینجا آن را دریافت کنید.

( track13 ، آهنگ "بوی جوی مولیان" است)


پی نوشت: با تشکر از این وبلاگ.


درباره من

عکس من
آرام آرام خواهيد مرد اگر سفر نكنيد، اگر كتاب نخوانيد،اگر به صداهاي زندگي گوش فرا ندهيد، اگر آنچه مي كنيد را ارزيابي نكنيد، آرام آرام خواهيد مرد اگر بنده عادت هاي خود شويد، و هر روز بر همان مسيرهايي كه پيوسته مي رويد، برويد ... اگر مسير خود را عوض نكنيد، اگر لباس هايي به رنگ هاي مختلف نپوشيد و با كساني كه نمي شناسيد صحبت نكنيد امروز زندگي كردن را آغاز كنيد! امروز دل را به دريا بزنيد ! كاري انجام دهيد ! به خودتان اجازه ندهيد كه آرام آرام بميريد و فراموش نكنيد كه همواره بانشاط باشيد! "پابلو نرودا"